ديشب صدای تيشه از بيستون نيامد   گويی به خواب شيرين فرهاد رفته باشد

بيستون . ديواره ای افسانه ای در ۲۰ کيلومتری کرمانشاه . ديواره ای که در نظر من چيزی بيش از يک ديواره می باشد . ديواره ای که خاطرات من در آنجا دفن شده است . ديواره ای که اسرار زيادی در خود پنهان کرده است . من به دليل علاقه ای که به اين ديواره دارم سالی دوبار خود را به پای اين ديواره می رسانم و اگر خدا ياری کند يکی از مسيرهای اين ديواره پر عظمت راصعود می کنم . آخرين برنامه بيستون در پائيز امسال انجام شد . من به همراه يکی از دوستانم به نام علی به سمت بيستون رفتيم . در بيستون آثار تاريخی بسيار است و يکی از آنها کتيبه فرهاد تراش است . کتيبه ای پرعظمت که در افسانه ها می گويند فرهاد اين قسمت را تراشيده است . اين کتيبه تنها جايی در دنيا است که من پس از صعود از آن و نشستن در بالای آن احساس زيبايی دارم که اين احساس توصيف کردنی نيست . اين کتيبه مظهری از عشق پاک فرهاد است که نافرجام ماند و نمونه ای از نابود شدن و يک نوع فنای عشقهای پاک در ذهن من بود . من هميشه می گفتم که فرهاد بعد از اين همه تلاش آخر تنها خاطره ای از خود به ياد گذاشته است و زندگی او برای خود او ثمری نداشت . ..

شب در قهوه خانه شيرزادی خوابيده بودم . رفيقم علی برای گشت و گذار شبانه اش بيرون رفته بود و من تنها در گوشه قهوه خانه خوابيده بودم . تمام ذهنم مشغول فرهاد بود و همان شعر اول نوشته . دلم برای فرهاد می سوخت که به عشق زيبايش نرسيده بود . به خواب سنگينی فرو رفتم . شب در خواب صدای عجيبی می شنيدم . اين صدا به قدری ملموس بود که احساس می کردم بيدار هستم . صدای تيشه های فرهاد را می شنيدم که دارد بر روی فرهاد تراش کار می کند . در عالم خواب خود را به پای فرهاد تراش رساندم . فرهاد را ديدم که مشغول تکميل کارش بود . اشک در چشمانم جمع شده بود. فرهاد با صورتی آرام و مطمئن تيشه ها را بر ديواره سخت بيستون می کوبيد . نگاه رضايتی در چشمان او مشاهده می شد .

ناگهان با صدای وارد شدن علی به داخل قهوه خانه از خواب بيدار شدم . ساعت ۱ شب بود . دقت کردم شايد کسی در آن اطراف کار می کرده و من صدای آن را در عالم خواب اشتباه گرفته بودم . کوچکترين صدايی شنيده نمی شد . همه به خواب عميقی فرو رفته بودند و تنها فرهاد بود که ادامه می داد . تنها او بود که بيدار بود و تيشه می زد .

ديشب صدای تيشه از بيستون آمد ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٢/٩/٢٤