شکایت

راستش مدتها بود که شکایت نکرده بودم . اصلاٌ به این نتیجه رسیده بودم که وقتی شکایت فایده ای نداره و کسی به اون گوش نمیده چرا اصلاٌ باشه . ولی بعضی مواقع تحملم تموم میشه و بعضی چیزا می نویسم ... به بزرگی خودتون ببخشید ...

توی مسیر فردیس بودم . راننده یه نوحه گذاشته بود و کلش رو هم با نوحه تکون می داد . یه نفر کنار دستم نشسته بود . برگشت به راننده گفت " نوحه حاج ... رو نداری ؟! خوراک ماشینه ... خیلی حال میده . "

بعد از مدتها وقت کردم یه تمرینی توی سالن بکنم . وقتی وارد سالن شدم دیدم یکی از این نوحه ها رو یه کمی تکنو کرده بودند و یه آب و تابی بهش داده بودند و با صدای بلند پخش می شد ..

نیمه های شب بود . داشتم از تهران برمی گشتم خونه . درون دسته پسران سیاه پوش ( مشکی رنگ عشقه !! ) با چنان رقص و حرکاتی زنجیر می زدند که احساس می کردم در جشنی چیزی شرکت کرده ام ...

در هیات محله ما کسانی که زیر نشانه می روند ، اکثراٌ قلدرهای محل و کسانی هستند که در 11 ماه سال سرکوچه ایستاده اند و مزاحم نوامیس مردم می شوند . هیات محل شما رو نمی دونم ؟

دختران آرایش کرده ای که دنبال صفها راه می افتند و لباسهای مشکی به تن کرده اند چه چیزی در ذهن خود می پرورانند  ؟ 

راستش هیچ وقت از خودمان پرسیده ایم که امام حسین برای چه شهید شد ؟ هیچ وقت از خود پرسیده ایم که هدف او چه بود ؟ یا اینکه فقط شهادت او را دیده ایم ؟ فقط گریه و زاری کشته شدن یاران و خود او را دیده ایم ؟ ...

زندگی ما تبدیل به یک ظاهر شده است . یک ظاهر زنگ زده . یک ظاهر پوسیده . ظاهری که با باطن آن از زمین تا آسمان فرق می کنه . هیچ وقت فکر نکرده ایم که کاری که امام حسین کرد برای این نبود که فقط عزاداری کردن برای او را یاد بگیریم . برای این بود که آزاد زندگی کنیم . اما تنها چیزی که ما در طی سالیان دراز به آن پرداخته ایم فقط ظاهر امر بوده است . نتیجه ای که داشته این بوده که جوانان ما عقده ای بار بیایند . نتیجه ای که داشته این بوده که خوب و بد قابل تشخیص نشوند . نتیجه ای که داشته این بوده که ...

یکی بود که میگفت من عمراٌ توی این ماه گناه نمی کنم خدا منو نمی بخشه ...

یکی نبود بگه که ای انسان !! گناه گناهه !! چه در این ماه چه در ماههای دیگه ..

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۳/۱٢/۱



 

گزارش برنامه صعود سراسری به قلل دنا – قله کل قدویس

سرپرست برنامه : فدراسیون کوهنوردی

سرپرست قله کل قدویس : جلال چشمه قصابانی

 

روز شمار برنامه :

 

پنج شنبه 15/11/83 :

قرار بود که همه تیمها روز پنج شنبه ساعت 4 بعد از ظهر در تربیت بدنی یاسوج باشند . با اینحال با توجه به مشکلات درسی و کاری ما کمی دیرتر از سایر تیمها به سمت یاسوج رفتیم . تعدادی از بچه های کرج هم همراه ما بودند . قرار ما ساعت 4 ترمینال جنوب بود . در آنجا با بچه های کاهار ملاقات کردیم و سوار اتوبوس شدیم . اتوبوس ما با کمی تاخیر به سمت یاسوج حرکت کرد .

 

جمعه 16/11/83 :

صبح ساعت 4:30 صبح به یاسوج رسیدیم . شهر کاملاٌ خلوت بود . حتی یک ماشین هم در خیابانهای عریض شهر یافت نمی شد . نگران این بودیم که چطور خودمان را به تربیت بدنی برسانیم . در نقطه ای که ترمینال یاسوج قرار داشت پیاده شدیم و خوشبختانه توانستیم دو تا ماشین پیدا کنیم تا ما را به تربیت بدنی برسانند . وقتی به تربیت بدنی رسیدیم که همه خواب بودند . نگهبان مجموعه را بیدار کردیم و داخل یک سالن ورزشی بزرگ شدیم . اکثر کوهنوردان در نقاط مختلف سالن مشغول استراحت بودند . ما هم که خیلی خسته بودیم سریع گوشه ای را پیدا کردیم و به استراحت مشغول شدیم . خوشبختانه شوفاژهای سالن کار می کردند و ما از سرمای یاسوج در امان بودیم . ساعت 6 صبح برپا داده شد . متوجه شدیم که کوهنوردان در چند بخش مختلف به استراحت مشغول بوده اند . به خوابگاه بغلی مراجعه کردیم .   صبحانه مختصری را خوردیم و به سالن اجتماعات تربیت بدنی رفتیم . اعضای تیم ملی بانوان هم خود را به آنجا رساندند . آنها شب گذشته را در خوابگاه اداره تربیت بدنی کل گذرانده بودند . ساعت 9 مراسم افتتاحیه شروع شد . متاسفانه سرپرست تیم کرج  هنوز نیامده بودند و ما در یک حالت بلاتکلیفی بودیم و نمی دانستیم که باید با کوهنوردان تهران رژه برویم یا اینکه به عنوان تیم کرج ؟! به هر حال ایشان آمدند و یک پلاکارد هم برای کرج نوشته شد و قرار شد ما جدا از تهران رژه برویم . مسئولین شهر یاسوج شروع به سخنرانی کردند و امام جمعه یاسوج هم صحبتهایی کرد .  در ادامه ریاست فدراسیون کوهنوردی کمی در مورد صعود صحبت کرد و برای کوهنوردان آرزوی موفقیت کرد . سپس از 6 کوهنورد پیش کسوت کشور قدردانی به عمل آمد . آقای احمد اخوان ، خانم نرگس حکیمیان ( همسر مرحوم بشر دوست ) از تهران ، جواد ترابی از اصفهان ، بهمن ایزدی از فارس ، غلامرضا حق بین و فریدون آصفی از کهگلیویه و بویر احمد و همچنین پیمان یاوری از کرمانشاه به عنوان مربی برگزیده سال برگزیده شد .

بعد هیاتهای کوهنوردی استانها شروع به رژه رفتن نمودند و این رژه ابتدا با خانمها شروع شد که در اول صف 2 خانم با لباس محلی و در ادامه اعضای تیم ملی بانوان و بعد هم کوهنوردان زن کشور رژه رفتند . سپس هیاتهای استانهای مختلف رژه رفتند . در پایان هم قرار شد که صعودها از 3 استان فارس ، کهگیلویه و بویر احمد و اصفهان انجام شود .

بچه های مخابرات کرج قرار شد قله پازن پیر را صعود کنند . فرهاد عزیزی مقدم هم به همراه رضا زارعی و تعدادی دیگر از کوهنوردان به سمت قلل بیژن و منطقه سی سخت رفتند . سایر بچه های کرج هم که شامل تعدادی از بچه های مدیریت درمان و برخی اشخاص دیگر بودند به همراه بچه های هفت خوان و کهار به سمت قله کل قدویس حرکت کردند .

تعدادی از قله ها در منطقه سی سخت واقع بودند . می گویند کیخسرو پادشاه ساسانی با تعدادی از سربازانش قصد عبور از دامنه های دنا را داشتند  . سپاه کیخسرو در گردنه ای مرتفع دچار برف و بوران و سرما شدند و یکی از بهترین مردان سپاه به نام بیژن و تعدادی از سربازان سخت کوش او بر اثر سرما جان باختند . امروزه آن گردنه وقلل اطراف آن را به نام آن سردار بیژن نامیده اند و دامنه های آن را به یاد 30 مرد سخت کوش "ُسی سخت " نامیده اند . ( به نقل از وبلاگ کوه قاف ) بلندترین قله این خط الراس فنی و سرد قله مورگل به ارتفاع 4420 متر است . اما در مورد سختی شاید بتوان گفت که قلل بیژن و قله کل قدویس سخت ترین مسیرهای صعود را دارند . قله کل قدویس به دلیل صعود از جبهه شمالی دارای سرمای زیاد و حجم برف بالا می باشد و رسیدن به پای کار این قله  که در گوشه خط الراس واقع شده است حدود 4 ساعت طول می کشد . تعدادی از تیمها در همان جمعه و شنبه برنامه را به اتمام رساندند اما برنامه ما صبح جمعه آغاز شد . مسیر خود را از سمت تربیت بدنی به سمت جاده سمیرم ادامه دادیم . بعد از گذشتن از کنار دهاتی مانند آبگرمک ، دارشاهی دره چناری ، سرآسیاب، پاتاوه ، باک ، تنگ رواق و دیدن کل خط الراس زیبا و فنی و صخره ای دنا در حالی که از کناره رودخانه بشار عبور می کردیم و پس از گردنه میمند حرکت خود را به سمت شمال ادامه دادیم و خود را به ده سیور رساندیم . کل قدویس آخرین قله این خط الراس بلند است .  سیور دهی کوچک است که در شمال قله و به فاصله زیادی از آن قرار گرفته است . البته برای رسیدن  به قله می توان از ده ماندگان نیز صعود را انجام داد با این تفاوت که مسیر بسیار طولانی تر و فنی تر می شود .  به هر حال ساعت 4:35 به ده سیور رسیدیم و به سمت حسینیه ای که در ده بود حرکت کردیم  . مردم ده با خون گرمی از ما استقبال کردند و حسینیه ده را به طور دربست در اختیار ما قرار دادند . در ده خریدی انجام دادیم و غذایی درست کردیم . قرار شد صبح ساعت 5 برپا باشد و ساعت 6 حرکت کنیم .              موقعیت           جغرافیایی    سیور N31 06.111 E51 25.124  وارتفاع آن از سطح آبهای آزاد 2106 متر می باشد . شب را در ده ماندیم . دایی جلال در مورد صعود فردا توضیحاتی داد و به امید فردا به کیسه خوابهایمان رفتیم .

شنبه 17/11/83 :

صبح ساعت 6 صبح با تمام وسایلمان به سمت گردنه اتابکی حرکت کردیم . برف تازه ای که باریده بود حرکت را بسیار دشوار کرده بود . حرکت به کندی انجام می شد ولی تیم 63 نفری ما یک دالان در میان برفها ایجاد کرده بود . نفرات جلویی هر وقت خسته می شدند جای خود را با نفرات تازه نفس عوض می کردند و به این ترتیب آهنگ حرکت تیم تقریباٌ یکنواخت بود .  از باغهای پایین ده عبور کردیم و داخل دره شدیم . بعد از حدود 2 ساعت حرکت داخل دره بر روی یالی به سمت جنوب مسیر خود را ادامه دادیم . یال مذکور فوق العاده پر برف بود و برفکوبی آن بسیار سنگین بود . بچه های کرج این قسمت را به خوبی برف کوبی کردند و میشود گفت سخت ترین قسمت مسیر همین شیب بود . یکی از اهالی ده به نام آیت ا... رئیسیان نیز همراه ما بود و ما رو راهنمایی می کرد . او با تفنگ شکاری قدیمی خود در جلوی تیم حرکت می نمود .  بعد از اینکه یال را به سمت گردنه ادامه دادیم به صخره هایی رسیدیم که ارتفاع بعضی از آنها به 100 متر نیز می رسید . در کنار صخره ها کمی استراحت کردیم و نهار خوردیم . ارتفاعی که درآن قرار داشتیم ارتفاع 2699 متری بود . ساعت هم 11:30 بود . سرپرست یک ساعت استراحت و نهار اعلام کرد . سپس آقای رئیسیان که بسیار زحمت کشیده بودند برای تیم شعری خواندند و دو تیر هم به افتخار بچه ها شلیک کرد و از آنجا به دلیل اینکه کفش مناسبی نداشتند برگشتند . تیم به حرکت خود ادامه داد . هدف گردنه اتابکی بود که در زیر آن قسمتی بهمن گیر وجود داشت که بسیار خطرناک نشان می داد . ما از بالای دهلیز عبور کردیم و خود را به روی گردنه رساندیم . ارتفاع گردنه 3076 متر است و تازه از آنجاست که می شود قله دوردست کل قدویس را دید .  همچنین قلل لوکور مرکزی و غربی در سمت شرق ما دیده می شوند . قله صخره ای چرچر نیز در امتداد گرنه و به سمت شرق دیده می شود . در کنار قله کل قدویس قلل دیگری مانند کل گل زرد و کل شیدا و کل بلبل نیز دیده می شوند . هوا ابری و گرفته است و باد سردی در منطقه می وزد . ظاهراٌ هوا رو به خرابی گذاشته است . از گردنه به سمت جنوب به پائین سرازیر شده و در کف دره اتابکی چادر می زنیم . ساعت 3:30 عصر است . ارتفاع محل کمپ 2948 متر می باشد .  با اینحال کوله کشی و برف کوبی سنگین تیم را خسته کرده است . بلافاصله چادر زده و به داخل چادرهای خود می رویم . سرپرست برنامه اعلام می کند که صبح ساعت 4 بیدارباش است و ساعت 5:30 نیز حرکت است و از تیمها میخواهد که اعضای ضعیف خود را پایین بگذارند .  بقیه روز را به برف آب کردن و درست کردن چای و نسکافه و صحبت با دوستان می گذرانیم . کم کم هوا سرد می شود ولی آسمان  کاملاٌ صاف است و می شود ستاره ها را به خوبی دید .

یکشنبه : 18/11/83

صبح ساعت 4:30 از خواب بیدار می شویم . با توجه به اینکه از شب قبل کوله حمله خود را چیده ایم کار زیادی برای انجام دادن نداریم و تنها کار ما درست کردن چایی است .  کوله حمله های خود را آماده کرده و چراغ پیشانیها را روشن می کنیم . هوا بسیار سرد است و وزش باد سرد دانه های یخ زده برف را به سر وصورت اعضای تیم می کوبد . به سمت شرق حرکت کرده و کمی ارتفاع می گیریم تا از شیب بهمن گیر پایین قله چرچر رها شویم .

پس از رد کردن شیب بهمن گیر بر روی یال صعود به قله کل قدویس می افتیم .  حرکت خود را  از روی یال به سمت جنوب ادامه می دهیم . خوشبختانه به دلیل سردی هوا هنوز برف حالت یخ زده ای دارد و نیاز به برف کوبی خیلی سنگین نیست . با توجه به اینکه اکثر اعضای تیم همراه تیم هستند سرپرست برنامه برای اینکه افرادی که توانایی ندارند بالا نیایند سرعت حرکت تیم را خیلی زیاد می کند . سرقدم با سرعت بالایی حرکت می کند و ما هم به دنبال او .  بعد از حدود نیم ساعت حدوداٌ 20 نفر از اعضای تیم به سمت پایین برمی گردند . چه بهتر بود که آنها خود با قضاوت در مورد شرایط خود در چادر می ماندند و باعث نمی شدند که سرپرست چنین کاری انجام دهد .  به هر حال سرعت حرکت تیم بسیار یکنواخت و مناسب می شود . شهاب رئیسی در جلوی تیم با قدمهای کوتاه ولی یکنواخت حرکت می کند و تیم هم به دنبال او . بعد از مدتی حرکت کمی استراحت می کنیم . حدود 10 دقیقه . قله بسیار نزدیک به نظر می رسد ولی هر چه می رویم به آن نمی رسیم . ارتفاع در محل استراحت 3988 متر است . به هر حال حرکت خود را به سمت بالا ادامه می دهیم و سرانجام حدود ساعت 10:30به قله کل قدویس می رسیم . ارتفاع قله 4320 متر و مختصات جغرافیایی آن N31 03.149 E51 20.810 می باشد . قلل کل پازنی ، کل شله در شمال غربی و قلل کل بلبل و کل شیدا در غرب و قله کل پازنی در شمال دیده می شوند . هوا فوق العاده سرد می باشد . عکس گرفته و پس از نوشیدن مقداری شربت و بیسکویت بلافاصله حرکت خود را به سمت پایین آغاز می کنیم . در همان حال مسئول تربیت بدنی یاسوج با تیم ما تماسی داشته و صعود ما را به قله تبریک می گوید . بلافاصله حرکت خود را به سمت چادرها آغاز کرده و از مسیر آمده برمی گردیم . ساعت 12:45 به چادرها می رسیم . سرپرست از ما می خواهد که غذایی خورده و ساعت 2 آماده حرکت برای رفتن به پایین باشیم . سریع چادر رو جمع و جور کرده و غذا می خوریم . بعد هم چادر ها رو جمع کرده و مجدداٌ گردنه اتابکی را صعود کرده و از مسیر آمده بر می گردیم . حدود ساعت 6 هم مجدداٌ در ده سیور هستیم . اهالی ده از ما پذیرایی گرمی می کنند . خوردن نان محلی و سوپ خوشمزه آنها بعد از صعود بسیار دلچسب است . ساعت 8 شب اتوبوس ما از راه می رسد . سوار اتوبوس شده و به سمت تربیت بدنی یاسوج راه می افتیم .

 

دوشنبه : 19/11/83

صبح برای گرفتن سهمیه ها به سمت تربیت بدنی حرکت می کنیم . متاسفانه به دلیل ناهماهنگی در هیات کوهنوردی کرج سهمیه ما قبلاٌ به افرادی دیگر !! داده شده است ( این هیات ما واقعاٌ خلاق و توانمند است !! )  به هر حال به سمت ترمینال می رویم . ماشین ترمینال برای ساعت 4 عصر است . تصمیم می گیریم به سمت کمر بندی برویم و از آنجا سوار ماشینهای اصفهان بشویم تا زودتر به کرج برسیم . در کمر بندی دو ساعتی معطل می شویم ولی هیچ ماشینی پیدا نمی کنیم . دوباره به ترمینال برمی گردیم تا بلیط ساعت 4 را تهیه کنیم . متاسفانه بلیطها تمام شده اند !! تنها راهی که برایمان باقی مانده است گرفتن سواری تا اصفهان است که آنهم بسیار گران تمام می شود . به هر وضعیتی که بود خود را به اصفهان می رسانیم و شب بلیط کرج را تهیه می کنیم . به دلیل شرایط بد آب و هوایی جاده ها بسته است و مجبور می شویم یک شب دیگر نیز در اصفهان بمانیم . شب را در خانه دوست یکی از بچه ها که دانشجو است می گذرانیم .

 

سه شنبه 20/11/83 :

صبح ساعت 10 از اصفهان به سمت تهران حرکت می کنیم .  ساعت 4:30 بعد از ظهر در کرج و در خانه هایمان هستیم .

 

بنا بر گزارش فدارسیون کوهنوردی ایران :

 

صعود زمستانی سراسری دنا که با شرکت 652 کوهنورد منتخب از 27 استان کشور، 8 نهاد و اعضاء تيم ملي كوهنوردي اعزامي به قله اورست به مناسبت گرامیداشت دهه مبارک فجر از روز جمعه 16 بهمن ماه به میزبانی استان کهکیلویه و بویر احمد آغاز شده بود صبح امروز با فتح موفق 11 قله مورد نظر توسط کوهنوردان به پایان رسید .

لازم به ذکر است که در این صعود  قلل : قلل حجال(3460 متر) حوض دال(4250 متر) و پازن پیر(4280متر) به میزبانی کهکیلویه و بویر احمد و بیژن 1 و 2(4340 متر و 4350 متر) نول شمالی و جنوبی(4110متر و4140 متر) حوض دال شمالی (4105متر) و کل خرمن(4180 متر) به میزبانی فارس و قلل کل قدویس(4320متر) مورگل(4425متر) و بیژن 3 یا قاش مستان(4435 متر) به میزبانی اصفهان صعود گردید همچنين در اين صعود 95 نفر از بانوان كشور حضور داشتند که تعداد 14 نفر از آنها حاضرین در اردوهای انتخابی و آماده سازی تیم ملی جهت صعود به اورست می باشند .

 

کل مسافت پیاده روی  در این برنامه 30 کیلومتر بود .

برای دريافت راهنمای جی پی اس و نقشه جی پی اس صعود به قله کل قدويس بر روی لينک زير کليک کنيد . به زودی راهنمای صعود به قلل مختلف با دستگاه جی پی اس بر روی اين وبلاگ قرار می گيرد .

برای استفاده از اين لينک شما به يک دستگاه جی پی اس و برنامه map source نياز داريد .

 اگر توانستم عکسهايی هم از اين صعود بر روی وبلاگ قرار می دهم .


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/۱۱/٢٥



 

شب شده ....

همه خوابند . به امید صعود فردا به داخل کیسه خواب رفته ام . باز هم آن حس عجیب به سراغم می آید . هوای بیرون خیلی سرد است . باهاش مبارزه می کنم . ولی مگه میشه شب کوهستان را در آن ارتفاع نبینم ... بالاخره برخودم غلبه می کنم . از داخل کیسه خواب در میام . صدای غروغر بابک بلند شده . اون می خواد که همه ساکت باشند تا راحت بخوابه . زیپ چادر رو پایین می کشم . از چادر بیرون می زنم . تنها صدایی که به گوش می رسد صدای باد است که در دشت می پیچد خود را به گردنه می رساند و تمایل دارد که به تمام قله ها سر بزند . ستاره ها خیلی نزدیکند . همون چیزی که می خواستم . از ماه خبری نیست !! به هر حال حتماٌ اونم رفته بخوابه ... یه مقدار با ستاره ها صحبت می کنم . باد هم کمی با من حرف می زند . ولی حرف زدن او خیلی دردناک است . موقعی که دهان خود را باز می کند تکه های یخ زده برف است که بر روی سر و صورتم می ریزد . ولی خوب این همون چیزی است که می خواستم . در دوردستها قله چشمکی می زند . از باد می خواهم که سلام من را به قله برساند . دیگه کمکم سردم شده است . کم کم سرما بر احساسم غلبه می کند . باید برگردم به چادر . قبل از رفتن به داخل چادر یکبار دیگه برمیگردم و به قله نگاه می کنم . قله چشمکی می زند و من خوشحال از اینکه اجازه صعود را گرفته ام ....

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/۱۱/٢٥



 

دیواره سره توره


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۳/۱۱/٢۱



 

يه خبر

خوش و بش از کاتماندو !!

اخبار خوبی از کاتماندو رسیده است . ارتباط اینترنتی برقرار شده است . ظاهراٌ هنوز هم یکسری مشکلات کوچک وجود دارد اما مشکل خطوط تلفن و ارتبط با اینترنت حل شده است ! شما می توانید از نپال در صندوق ایمیل خود اخبار روزانه صعودها را دریافت نمایید . به هر حال تا الان مشکل سانسور دولت نپال برای اخبار و مسائل روزانه صعودها وجود داشت . اما از همکنون می توان به صورت مستقیم اخبار صعودها را بر روی اینترنت مشاهده کرد !!

منبع : www.mounteverest.net

www.nepalnews.com


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/۱۱/٢٠



 

ماجرای بازگشت از دنا ....

پس از یک صعود زیبا به همراه دوستان قصد بازگشت به کرج داشتیم . صبح ساعت 5:30 از خواب بیدار شدم . یک دوش حسابی در تربیت بدنی گرفتم و بچه ها رو بیدار کردم . ساعت 9 به سمت ترمینال یاسوج رفتیم . بلیطهای تهران برای ساعت 4:30 عصر بود و ما که می خواستیم هر چه زودتر به کرج برگردیم و به کارهایمان برسیم تصمیم گرفتیم به کمربندی برویم و آنجا سوار اتوبوسهای گذری بشیم ! به هر حال از ترمینال به سمت کمر بندی رفتیم . برهوت بود !! یک ربع یک بار یکی دو تا ماشین رد می شدند . اتوبوس که اصلاٌ خبری نبود ! بعد از اینکه کلی ضایع شدیم تصمیم گرفتیم برگردیم ترمینال و با همان اتوبوس ساعت 4:30 بریم . با هزار بدبختی یه ماشین گیر آوردیم که ما رو به ترمینال رسوند . باورمون نمیشد ! بلیطهای تهران تموم شده بود و تا فردا دیگر بلیطی نداشتند !! حیران بودیم ! یعنی یک روز دیگر هم در یاسوج بمانیم ؟ پس کارهایمان چه می شود ؟ به هر حال تصمیم گرفتیم که ولخرجی کنیم و تا اصفهان را با سواری بریم و از آنجا سوار اتوبوس بشیم . خلاصه سوار تاکسی شدیم و به ایستگاه ماشینهای اصفهان رسیدیم . قیمت سواری برای هر نفر 5000 تومن بود ! ما هم بی خیال شدیم و سعی کردیم نیسانی چیزی پیدا کنیم که کمتر تمام شود . خلاصه یه پاترول پیدا شد و اونهم به ما گفت که ما رو تا نزدیکیهای اصفهان می بره و از اونجا تا اصفهان نیم ساعت راهه ! به هر حال ما کوله هایمان رو داخل پاترول گذاشتیم و به این خیال که دیگر حتماٌ اصفهان را خواهیم دید به خواب شیرینی فرو رفتیم . به نظرم خیلی کوتاه اومد . راننده من رو بیدار کرد و گفت پیاده شید همینجاس ! ما پیاده شدیم . هنوز گیج خواب بودیم و داشتیم کوله هامون رو بیرون می آوردیم که یکی از بچه ها 15000 تومن پول به راننده داد و راننده هم گازش رو گرفت و رفت ! اطراف رو نگاه کردیم . چند تا سواری اونجا بودند . از یکیشون پرسیدیم که کرایه سواری تا اصفهان چقدره ؟ فکر کردیم الان میگه 500 تومن ! طرف گفت نفری 3000 تومن !!! تازه فهمیدیم که از تریپ غریبه بودن ما چه سوء استفاده ای شده ! فحش بود که نثار راننده پاترول میشد . حیف که دیگه دستمون بهش نمی رسید . به  هر حال آرش با یکی از راننده ها صحبت کرد و قرار شد نفری 2400 از ما بگیره و ما رو تا اصفهان ببره !فکرش رو بکن ! 6 نفر آدم با اون کوله ها داخل یک پیکان ! دیگه نپرسید که چطور جا شدیم ! به  هر حال خودمون رو به اصفهان رسوندیم و اونجا متوجه شدیم که پولمان تمام شده است ! یکی از بچه ها یه آشنایی توی اصفهان داشت . پولهامون رو هم ریختیم روی هم . دیدیم می تونیم بلیط بگیریم . به هر حال بلیط ساعت 10 شب رو برای کرج گرفتیم و تا ساعت 9 خونه یکی از بچه های دانشجوی اصفهان بودیم . ساعت 9 خودمون رو به ترمینال رسوندیم . باورمون نمیشد ! داشتیم می رفتیم خونه . بعد از اونهمه دردسر . وسایلمون را داخل صندوق گذاشتیم و سوار شدیم . یک ساعتی از مسیر گذشته بود . همش توی این فکر بودم که خدا کنه فیلم هندی نذارند تا کرج حالمون گرفته میشه ! یکدفعه دیدیم راننده دور زد و گفت : ببخشید جاده بسته است !!! به هر حال راننده خوش اخلاق ما رو به ترمینال برگرداند . ساعت 1 شب بود . چاره ای نداشتیم جز اینکه به خانه همون دوستمون در اصفهان بریم . به هر حال شب را در خانه او سپری کردیم و روز بعد ساعت 10 صبح به سمت کرج حرکت کردیم . الان هم که این مطالب  رو می نویسم تازه به کرج رسیدم. به هر حال باورمون نمیشد که تونستیم برگردیم ! اونم شهر به شهر !!

اون روزی که ما می خواستیم برگردیم به خاطر خرابی هوا ماشین چپی در جاده زیاد بود . به هر حال تقدیر هم اینطور بود که ما آنشب را در اصفهان بمانیم .  داشتم فکر می کردم که ما نهایت تلاش خودمون رو کردیم که برگردیم ولی نشد . همیشه باید نهایت تلاش را کرد ولی ....

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/۱۱/٢٠



 

داشتم فکر می کردم که چقدر ساده اند . چقدر پاکند و چقدر با احساس . آرامش در نگاههایشان موج می زند . ده آنها آنقدر دورافتاده بود که آدم شهری !! خیلی کم دیده بودند و ما برایشان مثل موجودات عجیبی بودیم . مخصوصاٌ کفشهای ما و لباسهای رنگارنگ ما در نظرشان خیلی جالب بود . لباسهای ساده شان و اینکه پاک و مخلصانه تمام امکانات ده را در اختیار ما قرار داده بودند مایه آرامش ما بود ...

نگاه کنجکاوشان دنبال جوابهای سوالاتشان بود . چهره های اخمو و عبوس و خسته شهری ما برای آنها خیلی عجیب بود . بدون اینکه بدانیم از نگاههایشان انرژی می گرفتیم و در وجودمان عشق و علاقه به آن مردم ساده بیشتر می شد . مردمی که یک رو داشتند ...

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/۱۱/٢٠



 

اول نوبت اورست بود ، در سال 2003 ، پنجاهمین سالگرد اولین صعود به اورست و در سال 2004 هم پنجاهمین سالگرد صعود به K2    که در این صعود داوود خادم کوهنورد شایسته کشور جانش را از دست داد ...

بگذریم ...

کانچن چونگا یک کوه عظیم با 5 قله فرعی می باشد که وجه تسمیه آن " پنج گنج برف عظیم " است . 8586 متر ارتفاع باعث شده که سومین قله بلند دنیا باشد با اینحال کانگ یک قله تنهاست ! شیبهای فنی و مسیرهای دشوار صعود آن باعث شده کمتر کسی به خود اجازه صعود به آن را بدهد و کمتر کسی از این صعود جان سالم به در ببرد . افراد کمی از صعود کنندگان آن زنده مانده اند تا بتوانند شرح صعود خود را برای بقیه بگویند ...

در مورد جشن صعود به اورست و کی 2 تیمهای زیادی اقدام به صعود کردند . اما بهار نزدیک است و تنها چند تیم معدود برای صعود به کانگ اعلام آمادگی کرده اند .

10 دلیل عمده برای صعود نکردن به کانچن چونگا وجود دارد :

 

1 – کانچن چونگا خیلی بلند و مشهور نیست !

کلاس کاری اورست و کی 2 خیلی بالاست . اگر شما به اورست صعود کنید بین کوهنوردان اطراف خود محبوبیت خاصی پیدا می کنید ! اگر به کی 2 صعود کنید شهرت خاصی به هم زدید !!! اما اگر به یکی از همکاران خود بگویید که من 12 هفته را در ک ا ن چ ن چ و ن گ ا سپری کرده ام !!! تعجب می کنه و به شما خواهد خندید و مطمئناٌ به شما میگه که وقت و پولت رو هدر دادی !

 

2 – دستیابی به کمپ اصلی سخت است !

تنها 15 روز راهپیمایی سنگین برای رسیدن به بیس کمپ وجود دارد . رسیدن به جبهه جنوب غربی کانچن چونگا بسیار سخت است . 4 روز آخر مسیر را باید از یک یخچال بزرگ عبور کنید که اگر هوا رو به خرابی بذارد مشکلات زیادی برای شما ایجاد میشود .

 

3 – این قله در محدوده خاک آشوبگران واقع شده است !

به جای مواجه شدن با خنده افراد روستایی و دیدن کودکان و چهره معصوم آنها ، شما با ماشین های جنگی و افرادی خشن مواجه می شوید که از شما طلب پول می کنند نه برای حمل بار شما !! بلکه برای اجازه عبور از منطقه !!!

 

4 – هیچ راه ساده ای برای رسیدن به قله وجود ندارد .

مهم نیست که شما از کدام جبهه قصد صعود به این قله را دارید !هر کدام از جبهه های صعود به کانچن چونگا در قسمت های بالایی خود بسیار سخت و دشوار هستند که صعود از اونها را با مشکل مواجه می کند . به هر حال اولین جبهه ای که بر روی این قله صعود شده است جبهه جنوب غربی می باشد .

 

5 – امکان نصب طناب ثابت وجود ندارد !

فقط تیمهای کوچک و با توانایی بالا توان عبور از معبرهای " کوه قاتل " را دارند . در مسیرهای صعود امکان نصب طناب ثابت و استفاده از تجهیزات خاص وجود ندارد !

 

6 – پیدا کردن راهنما بسیار سخت و دشوار است !

شما به سختی می توانید افرادی را پیدا کنید که با آشنایی با قله همراه با شما بیایند . تازه اگر افراد مورد نظر شما قله را صعود کرده باشند !! کمتر حاضر می شوند که تجربه خود را تکرار کنند .

 

7 – وسایل صوتی تصویری به درد نمی خورد !

فیلمبرداری و دیدن تیم صعود امکان ندارد و شما حتی نمی توانید در برخی قسمتهای مسیر هم از پشتیبانی دوربینها برخوردار شوید .

 

8 – اگر شما اقدام به صعود کنید دلایل زیادی وجود دارد که شما به قله نرسید !

هوای سرد ! مسیرهای فنی و طولانی و ...

 

9 – اگر شما به قله برسید احتمالات زیادی وجود دارند که نتوانید به پایین بازگردید !

سرگیجه ، خستگی و شرایط سخت جان بسیاری از صعود کنندگان به این قله را گرفته است !

از 187 کوهنوردی که موفق شده اند قله را صعود کنند 40 نفر موقع بازگشت جان خود را از دست داده اند . این چیزی حدود 22 درصد می باشد !!

 

10 – هزینه های صعود بالاست !

به دلیل شرایط سخت منطقه و احتمال از بین رفتن کوهنوردان شرکتهای کمی هستند که راضی بشوند حمایت گر مالی چنین برنامه ای باشند و مجوز صعود شما 10000 دلار آب می خورد !

 

خوب پس با این تفاسیر چه دلیلی وجود دارد که کسی بخواهد این قله را صعود کند ! تنها جواب این سوال " برای خاطر خود " است ! شیبها و مسیرهای کانچنچونگا یک کوهنوردی جانانه را برای صعود کنندگان آن به ارمغان می آورد و افرادی که دست به صعود این قله می زنند – علی رغم مشکلات گفته شده – این صعود را به خاطر خودشان انجام می دهند . چون اگر قصد معروف شدن را داشتند می توانستند با قلل دیگری مثل اورست و کی 2 این کار را انجام دهند !

 

George Band and Joe Brown first stood on its summit on May 25, 1955

 

منبع : www.mounteverest.net


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۳/۱۱/۱٢



 

صعود کننده جبهه شمالی ژانو در یک حادثه اتومبیل جان باخت !!

او توانست از ژانو جان سالم به در برد اما یک حادثه اتومبیل جان او را گرفت !

سرگی بوریسف یکی از اعضای تیم روسی بود که توانستند یک مسیر مستقیم را بر روی دیواره شمالی ژانو ( دیواره سایه ها ) بگشایند . او یکی از بهترین کوهنوردان فنی روسیه به حساب می آمد و قصد داشت در بهار بعد جبهه شمالی اورست را صعود نماید . این می توانست دومین صعود او به قله اورست باشد ( بعد از اولین صعود او از مسیر عادی جبهه شمالی در سال 2002 )

او در سالهای 1990 و 1991 کوهنورد سال شوروی اعلام شد ! با اینحال سنگینترین صعود او در صعود فصل گذشته به جبهه شمالی ژانو اتفاق افتاد . این صعود که در بدترین شرایط هیمالیایی و سخت ترین درجه های صعود در ارتفاعات بالا اتفاق افتاد در نوع خود کاملاٌ بی نظیر بود .  

دیواره شمالی ژانو


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/۱۱/۱٠



 

واست خیلی عجیبه ! از اول زمستون هیچ جایی نتونی بری ... تنها کاری که بتونی بکنی اینه که به کوهها نگاه کنی ! بعضی شبها بدویی و فقط تمرینات شهری بکنی ... خیلی سخته . به خاطر کار و به خاطر درس . خیلی سخته . یه تیم از گروهمون دیروز رفتند برنامه . باهاشون خیلی تماس گرفتم . در یک مرحله خاص تماسم باهاشون قطع شده بود ... و احساس بدی داشتم . یاد پارسال افتادم . از یک برنامه سنگین یه روزه برگشته بودم خونه و خیلی خسته بودم . بین امتحانا بود . اون یه روز رو کوه رفته بودم تا بتونم ادامه بدم ... وقتی برگشتم به قدری خسته بودم که فقط تونستم یه دوش بگیرم و برم توی رخت خواب . ساعت 10 شب بود که تلفن به صدا در آمد . دبیر گروه بود . به من گفت دوتا از بچه های کرج با یکی از بچه های آرش در کلون بستک گیر کرده اند . بهش گفتم : فرهاد خواهشاٌ بذار من بخوابم پس فردا امتحان دارم . به من نگو که چه کسانی گیر کردند . خودت پیگیر باش از بین بقیه بچه ها چند نفر رو پیدا کن و بفرست برای کمک ! روی من حساب نکنید ...

یادمه که از گذاشتن گوشی تا رخت خوابم آشوبی در ذهنم برپا شد . چه چیزی در دنیا می توانست مهمتر از جان یک انسان باشد ... ؟ هیچ فرقی نمی کند که چه کسانی گیر کرده اند ! سریع رفتم سمت تلفن . زنگ زدم و به فرهاد گفتم من هستم . فرهاد یه لیست به من داد و از من خواست تا من به چند نفر زنگ بزنم . اونشب هوا خیلی خراب بود . هر کسی که زنگ می زدی یا واقعاٌ نمی توانست بیاید و یا واقعاٌ نمی خواست بیاید !! تیم سه نفره ما !! به سمت کلون بستک حرکت کرد .. یادمه ما خیلی دیر رسیدیم . تیم امداد ساعتها پیش حرکت کرده بود . تیمی متشکل از تعدادی از بچه های آرش و برخی از بچه های تیم ملی .. تنها کاری که از دست ما بر می آمد این بود که آش و چای درست کنیم . نفری نبود تا به اتفاق او به سمت قله حرکت کنم . بنابراین تنها کاری که می توانستم بکنم انتظار بود . باد از میان شیارهای شیشه ماشین به تو می پیچید و هوای ابری و مه آلود دید را به چند متر محدود کرده بود . کم کم که هوا روشن تر شد می توانستم بر روی خط الراس تیم امداد را ببینم . همینطور تیمی که به امید کمک در داخل برف شب سرد را به صبح رسانده بودند . بچه های تیم بسیار فعال بودند و علی رغم هوای سرد بسیار تلاش می کردند . حدود ساعت 9 صبح بود که محمد حاج ابوالفتح رو به همراه خانمش دیدم . صورتش کاملاٌ سوخته بود و انگشتانشون رو کمی سرما زده بود . خیلی خوشحال بودم که هیچ مشکلی برایشان پیش نیامده بود . محمد رو بغل کردم . وقت بازگشت بود . یادمه که اون روز نزدیکای غروب رسیدیم خونه و آنقدر خسته بودم که فقط به سمت رخت خواب رفتم . صبح روز بعد هم یه امتحان افتضاح !! ولی از خودم راضی بودم . بعدها بحثهای جالبی پیش آمد . یکی گفته بود چرا برای کمک به ما اطلاع نداده بودند و یکی هم گفته بود که ما فقط از شب تا صبح آش هم زدیم ! من به این حرفها فقط خندیدم ، چون اگرچه کاری از دستم بر نیامده بود حداقل از خودم راضی بودم ....

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/۱۱/۱٠



 

کاش ميشد هر مسيری رو که صعود کردی اينطوری برگردی پايين !!


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/۱۱/٦



 

آيا ممکن است که روزنه های اميد برای هميشه به خاموشی تبديل شوند ؟! ....

عکس از : ورنر بیشوف


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/۱۱/٦



 

ديشب در جدال با کار و امتحانات و مسائل !! با امير حسن رفتيم تا پای عظيميه ... امير يه خوش قلبه دوست داشتنيه !

شب اومدم خونه . يک هفته بود که شايد از لحاظ درسی و کاری خيلی بهم فشار اومده بود . ياد برنامه غاری افتادم که تا چند وقته ديگه دوباره  می ريم . يادمه دفعه اول وقتی با هادی می رفتيم توی غار محليها فکر می کردند که هيچ وقت باز نمی گرديم ! با اون چاه زيبايش که آن را از رفت و آمد انسانها دور کرده !! يادمه که يکشب تو غار خوابيديم  . ته غار نيم ساعتی با هادی در مورد عظمت خدا صحبت کرديم . آن برنامه خيلی به من چسبيد . اول اينکه با رفيق دوست داشتنيم بودم و دوم آرامشش . يادمه توی تالاری که اسمش رو آرامش گذاشتيم يک ساعت سکوت کرديم . من آن يک ساعت به اندازه ۱ سال راحت بودم . آرامشی فوق العاده بدون کوچکترين صدايی و بدون کوچکترين مزاحمی ! تنها صدايی که گهگاه به گوش می رسيد صدای قطراتی بودند که از سقف به سمت کف غار شيرجه می رفتند ... يادمه که صدای پيوستنشون رو به درياچه کوچک داخل غار با تمام وجودم می شنيدم و با تمام وجود از اين صدا آرامش می گرفتم ...

خدای من

من بازهم اون آرامش رو می خوام ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/۱۱/۳