ساعت 10 شب بود . بايد از كرج حركت مي كرديم . حركت كرديم

ساعت 5 صبح بود ، رسيده بوديم بيستون ، بايد مسير گذشت را صعود مي كرديم . مسير را صعود كرديم

ساعت 9 شب همان روز بود ، بايد مي خوابيديم تا فردا براي مسير يال سخت كم خوابي نداشته باشيم . خوابيديم

ساعت 4 صبح بود بايد بيدار مي شديم و به سمت مسير يال سخت مي رفتيم . بلند شديم

بايد مسير يال سخت را صعود مي كرديم . مسير يال سخت را صعود كرديم

شب همان روز بايد برمي گشتيم كرج تا به كار و دانشگاه مي رسيديم . برگشتيم

در اين ميان مي خواستم از بدترين خاطره بيستون تعريف كنم . پاي فرانتو ( سوئيسي ) در يكي از مسيرهاي ديواره شكسته بود و آنها ناچار شده بودند برگردند سوئيس چون پاي او مي بايست 40 روز در گچ مي ماند . اين بدترين خبري بود كه در طول اين برنامه از آقاي شيرزادي شنيدم . در اين ميان داخل قهوه خانه چشمم به پوستر ديواره اي بود كه سال قبل به آقاي شيرزادي هديه داده بوديم . رويش نوشته بودم : از دست نامردان عشق به بيستون ، شهر عشق ، پناه آورده ام

اما در ميان اين برنامه فشرده ديواره بيستون كه بدنهايمان در اثر 3 هفته برنامه سنگين تحليل رفته بود . مي خواستم در مورد بهترين لحظه برنامه صحبت كنم . به همراه هادي از مسير گذشت برگشتيم قهوه خانه شيرزادي . بچه ها هم از روي مسيرهاي فرهاد تراش برگشته بودند پائين . تا اينجاي برنامه هيچ مشكلي پيش نيامده بود و خيالم نسبت به سال قبل خيلي راحتتر بود چون بچه ها باتجربه تر شده بودند . همه داخل قهوه خانه رفتند . هوا تاريك شده بود و كسي بيرون نبود . نسيم نسبتاً سردي مي وزيد . قدم زنان به سمت فرهاد تراش رفتم در حاليكه شعر گل يخ توي دلم جوونه كرده ( كوروش يغمايي ) را مي خواندم . به پاي فرهاد تراش رسيدم . يادم آمد كه پارسال صداي تيشه هاي فرهاد را در خواب شنيده بودم . به ابهت و عظمت فرهاد تراش مي انديشيدم و در سكوت خود ساكت بودم . درست شده بودم مثله بچه ها

آدم بزرگ نبودن چقدر حس خوبي داره

 

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٢/۳٠



 

آخرش به اين نتيجه رسيدم ...  

برای ديدن بقيه عکسها به اين آدرس برويد ...

http://www.sharemation.com/hamidclimber/

تا بعد ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٢/٢٦



 

کليه عکسها را می توانيد در آدرس کامنت بعدی ببينيد  ...

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٢/٢۳



 

کاشکی می شد آنطوری که دوست داری زندگی کنی

می خواستم در مورد یکی از بهترین دوستانم صحبت کنم . او را در کوه و گروه کوهنوردی دانشگاه پیدا کردم . حقیقت این است که من در کوه دوستان خوب بسیاری پیدا کرده ام . راستش تا اون موقع انسانی را در اطرافم پیدا نکرده بودم که واقعاٌ برای خودش زندگی کند . هنوز هم به نظر من تعدادافراد عاقلی که واقعاٌ برای خود زندگی می کنند به تعداد انگشتان دست و پا نمی رسد . زندگی ما ، تبدیل به بازیچه ای شده که به قول سیاوش با نقابهای خود مشغولیم ولی هرکس در تنهایی خود وقتی نقاب خود را بر می دارد در سکوت خود ساکت است . من حتی معتقدم که خودم هم نمی توانم کاملاٌ برای خود زندگی کنم . و قسمت اعظمی از زندگی من به خاطر دیگران است ... یکی از پروژه های من در آینده این است که بتوانم آنطور که دوست دارم زندگی کنم نه آنطور که دیگران ...

دوستی که می خواهم در موردش صحبت کنم اسمش م . ش هست . راستش اون اصلاٌ دلش نمی خواد اسمش مطرح بشه . من اینو توی این مدته کاملاٌ فهمیدم که هدف او از کوهنوردی چیست . در ضمن من مومن واقعی خیلی کم دیده ام . ولی دوستم م. جزو معدود کسانی بود که احساس می کردم رابطه قویی با خدا دارد . راستش ما با هم یک برنامه دیواره اجرا کردیم که بعداٌ به دلیل وقایع عجیبی که در آن برنامه اتفاق افتاد اسم آن برنامه را " دست خدا " گذاشتیم چون معتقد بودیم خدا از اول برنامه تا آخر برنامه با ما بود و ما را به محک و آزمایش گذاشت . راستش من آدم خیلی مذهبی نیستم ولی یکبار که به همراه او در هنگام غروب خورشید بر بالای خط الراس یک کوه نماز خواندیم احساس کردم خیلی به خدا نزدیک شدم . من خیلی مقابل م. کوچک بودم . هر جا که با او می رفتم هر چقدر هم خطرناک می دانستم که هیچ اتفاقی برایمان نمی افتد . یادم می یاد پارسال زمستان بود . زنگ زد خونمون . گفت حمید برای من قرآن باز کن . من هم گفتم ایمان من آنقدر قوی نیست که بخواهم برای تو استخاره کنم . ولی او مصراٌ از من خواست که این کار را برای او انجام دهم . وقتی قرآن را برای او باز کردم از پشت تلفن سوره و آیه را گفتم . بعد از 2 ساعت با من تماس گرفت . گفت من دارم می رم دماوند !! استخاره خوب آمده است و از من خواست که این مساله را با هیچ کسی مطرح نکنم . وسایلش چی بود !! یک جفت کفش پایار ( گتر نداشت !! ) یک باتوم . کیسه خواب سبک من که در برنامه های تابستانه هم درونش سردت می شود و همون سیستمی که من همیشه مسخره اش می کردم و می گفتم تو کی می خوای آدم شی و با لوازم درست کوهنوردی کنی !! راستش نمی دانستم که اون از آدمها خیلی جلوتره . توی پناهگاه کیسه خوابش یخ زده بوده و صبح مجبور شده یخ کیسه خواب رو بشکونه تا بتونه بیاد بیرون !! وقتی از برنامه برگشت گفت تموم شد . همون چیزی بود که می خواستم !! ( خدا می داند که در دماوند چه چیزهایی دیده و چه رابطه ای با خدای خود داشته ) وهنوز که هنوزه هیچ کسی از برنامه های عجیب و غریب او خبری ندارد .راستش من اگر بخواهم در مورد صعودهای تکرارنشدنی او صحبت کنم باید یک وبلاگ برای این کار اختصاص بدهم . منظور من این است که در عین قدرت و رابطه عمیق با خالق خود هیچ وقت خود را مطرح نکرد و حتی از برملاشدن برخی از برنامه هایش عصبانی می شد و تا مدتی پیداش نبود .

حالا او کجاست ؟!

راستش الآن اون چندین هکتار زمین اجاره کرده است و مشغول کارکردن بر روی زمین خود و استفاده از دسترنچ خود است . چند روز پیش که به من سر زده بود هنوز آن اشتیاق اولیه که از روز اول در چشمانش بود وجود داشت . خوش به حالت . چه راحت برای خودت زندگی می کنی . نگاههای اطرافیان بر مسیرت هیچ تاثیری نمی گذارد و آنی هستی که می خواهی /


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٢/۱۸



 

بهار سال 8۱ كرمانشاه ديواره بيستون

آنسال بهار خيلي قشنگ بود . رودخانه وسط دشت بسيار پر آب ، زيبا و آبي بود . اولين باري بود كه به ديواره بيستون مي رفتم . از ديدن آنهمه آثار زيبا و باستاني و همچنين آن غول پر غرور به وجد آمده بودم . تمام وجودم صعود شده بود . هر لحظه منتظر بودم تا از آمادگي كه در اثر تمريناتي سخت بدست آورده بودم استفاده كنم و با اين غول راز و نياز كنم . كلاً تيم ما چهار روز در منطقه بود و هيچ كار خاصي به جز صعود مسير هاري روست و كتيبه فرهاد تراش نكرده بود . شايد عدم هماهنگي ها ، يا آماده نبودن همه بچه ها !! بگذريم

هر روز بعد از كاركردن بر روي فرهاد تراش ( مسيرهاي طبيعي و مصنوعي ) به قهوه خانه آقاي شيرزادي برمي گشتيم . اكثر قهوه خانه هاي قديمي عكسهايي از شاهنامه و اسطوره هاي ايران را بر روي ديوارهاي خود دارند . ولي قهوه خانه آقاي شيرزادي پر از عكس سنگنورد و مسيرهاي ديواره است . او بسيار مهربان است و به سنگنوردان اجازه مي دهد شب را در اتاقهاي اين قهوه خانه بگذرانند . خاطراتي كه من از اين قهوه خانه دارم بسيار شيرين است و كلاً همه چيز بيستون را كه در كنار هم جمع مي كني مجموعه اي خاطره انگيز مي شود

بچه هاي زنجان بسيار ناراحت بودند . وقتي برمي گشتيم قهوه خانه خيلي تو خودشون بودند و اصلاً صحبتي نمي كردند و فقط با چهره هايي پر از اضطراب به داخل اتاق خود مي رفتند . آنموقع حسن نجاريان ( از اعضاي تيم ملي و مربيان زنجاني ) براي صعود يكي از قلل هيماليا رفته بود و دو تن از شاگردانش براي صعود مسير عليپور ديواره بيستون آمده بودند

زنجاني ها داخل اتاق خود رفتند و بدون اينكه مساله اي را با تيم ما مطرح كنند ما را به حال خوش خود رها كردند

زماني بود كه از دست مي رفت . شب روز بعد زنجانيها اعلام كردند كه دوتن از بچه هايشان دوروز است كه روي ديواره رفته و هنوز برنگشته اند !!!‌ اعلام اين خبر بعد از اين مدت زمان زياد !!!!!

بلافاصله آقاي شيرزادي با كرمانشاه تماس گرفت . بدليل تعطيلات تمامي سنگنوردان خوب كرمانشاه براي صعود به اطراف رفته بودند . فقط دو نفر آنها كه يكيشان اصغر زرين بود توانستند اعلام آمادگي كنند . از طرف همدان هم هيچكس اعلام آمادگي نكرد . در اين ميان مجيد ثقفي هم خود را به بيستون رساند . با اصرار زياد ، من هم در اين تيم جستجو قرار گرفتم ( البته هدف اصلي من صعود مسيري در ديواره بود و پيش خود فكر نمي كردم اينقدر مساله جدي باشد ) .

صبح روز بعد به دو تيم تقسيم شديم . كرمانشاهيها يك تيم و من و مجيد هم تيم دوم . قرار شد ما مسير يال سخت را صعود كنيم و كرمانشاهيها بر روي مسير عليپور به جستجو بپردازند . وضعيت ميانيهاي مسير فوق العاده افتضاح بود و حتي من يك طول 50 متري را با يك مياني دل خوش كني در آمدم . در حين صعود هم چشممان به لول سخت و عليپور بود بلكه زنجانيها را پيدا كنيم . پس از رسيدن به طاقچه سه كل مسيرمان با كرمانشاهيها يكي شد . آنها مسير را به سمت بالاتر ادامه دادند و ما مسير فرود را در پيش گرفتيم . وقتي پائين رسيديم با ديدن قيافه زنجانيها كه بغض در گلويشان گير كرده بود بسيار شرمنده بوديم كه خبر خوبي برايشان نداشتيم . بيچاره ها كاري از دستشان بر نمي آمد و نمي دانستند چه كار كنند .

خود را به قهوه خانه رسانديم . موبايلي كه دست مجيد بود به صدا در آمد .

خبر بسيار بدي بود . زنجانيها از روي مسير عليپور سقوط كرده بودند و شايد يك روزي هم زنده بوده اند . دو هم طناب در حالي كه همديگر را بغل كرده بودند بيشتر قسمتهاي بدنشان را كرم خورده بود

ظاهراً پس از سقوط و افتادن بر روي طاقچه پائيني هنوز جان داشته اند و خود را به همديگر رسانده اند و به اميد تيم امداد منتظر مانده و در لحظات آخر با نا اميدي همديگر را بغل كرده و جان به جان آفرين تسليم كرده اند .

بغضي بود كه در گلوي همه بچه هاي سنگنورد گير كرده بود . ( بعد از ماجراي يوسف و ديدن خانواده او در فدراسيون كلاردشت اين دومين ماجرايي بود كه در آغاز سنگنوردي خود مي ديدم ) . همه يك دنيا صحبت داشتند ولي هيچ كس حرفي نمي زد . هر كس يك گوشه اي براي خود پيدا كرده بود و در سكوت خود ساكت بود . تنها كاري كه از دست من و مجيد بر مي آمد اين بود كه سعي كنيم قوي باشيم و اين مساله را به روي خود نياوريم . گهگاهي هم با شوخيهايي سعي مي كرديم جو را عوض كنيم . بخصوص دخترهاي گروه كه در آن برنامه شركت داشتند بسيار ناراحت بودند . مجيد هي مي گفت كه آنها خود اشتباه كرده اند كه كارگاه را بر روي درختچه پوسيده زده اند و اين اشتباه خود آنها و دوستان آنها بود كه مساله را سريع مطرح نكرده اند . يكي از دخترهاي گروه به من مي گفت : مي تواني به من رول كوبي ياد بدهي !! ( او در آن لحظه به اين فكر افتاده بود كه مسيرهاي ديواره را رول كوبي كند تا از اين به بعد ديگر به خاطر نداشتن كارگاه مطمئن اين وضعيت پيش نيايد ) . يكسري هم پيداشون نبود و معلوم بود كه يك دل سير گريه كرده اند . ديگر وقت رفتن و بازگشت به شهر خودمان بود ولي با خاطره اي بد . تا داخل اتوبوس خود را نگه داشتم . نگاهي به مجيد انداختم . در تك نگاه او كلي صحبت بود . ( مي دانستم كه مجيد چه دارد مي كشد ) . مجيد تا آخر برنامه خود را كنترل كرد ولي من چون ضعيفتر بودم وقتي همه خوابيدند تا صبح با اشك چشم صورتم را خيس نگاه داشتم .

بعد از آن تصميم گرفتم در كارهاي فني هر كاري كه مي كنم تا جايي كه مي توانم از اصول استفاده كنم و مواظب دوستان خود باشم و اگر آنها آمادگي براي انجام كاري ندارند به آنها اين اجازه را ندهم . همچنين اگر اشتباهي مي كنند به آنها گوشزد كنم . ( ديگر اگر براي دوستانم اتفاقي بيفتد تحمل ديدن آن را ندارم ) . در اين ميان اگر افرادي احساس مي كنند به خاطر رفاقت چندين ساله و دوستي مي توانند هر كاري را در سنگنوردي انجام بدهند و هر اشتباهي بكنند سخت در اشتباهند . دوستي ما به جاي خود و مسوليت فني گروه نيز جاي خود را دارد . اگر كسي بخواهد از رفاقت با من اين استفاده را بكند ترجيح مي دهم با او رفيق نباشم تا روزي بر اثر اشتباه او خود را سرزنش نكنم .

اگر كسب مرام و معرفت را در به خطر انداختن جان خود و ديگران و ايجاد هرج و مرج در گروه و به حساب نياوردن سرپرست مظلوم برنامه مي دانند پس بايد از اول بشينيم و واژه هاي اخلاقي را تعريف كنيم .

ناپلئون وقتي از جنگهاي خود پيروزمندانه برمي گشت با حضور گسترده مردم مواجه شد . به يكي از دستيارانش گفت : تحت تاثير اين مردم قرار نگير كه اگر قرار بود من را اعدام كنند هم اين جمعيت مي آمدند . دوستي داشتم كه تا چند وقت پيش خيلي از اخلاق كوه من تعريف مي كرد و مي گفت فلاني معناي اخلاق كوهنوردي و سنگنوردي است و در كوه و سنگ با انرژي كار مي كند و به همه كمك مي كند . ( حقيقت اين است كه من آن روز خيلي خوشحال نشدم ) . حالا آن دوست من را نيازمند كسب معرفت در كوه مي داند ( امروز هم چندان ناراحت نشدم )

بعضي از افراد احساس مي كنند سنگنوردي يك بازي است يا يك تفريح !! يا احساس مي كنند قادرند هر كاري را در اين رشته انجام بدهند . در همين ديواره پل خواب خيليها شانس آورده اند كه تاحالا زنده اند . ( از جمله خود من ) بارها بر اثر سقوط سنگ و خوردن آن به سر بچه هاي پاي ديواره آسيبهاي جدي بوجود آمده است . همچنين ابزارهايي كه از دست سنگنوردها پرت مي شود ممكن است آسيبهاي جدي را براي كساني كه در پائين ايستاده اند در پي داشته باشد . ( از بعضي از اشتباهات نمي شود گريز زد ولي از خيلي از آنها مي شود پيشگيري كرد )‌

من شخص خاصي را خطاب نمي دهم . راستش اين مطالب رو هم نمی خواستم بنويسم . ( نامه يکی از دوستان باعث شد که اين حرفها رو بگم )فقط اعضاي گروه كه از اين وبلاگ ديدن مي كنند بدانند كه من بيرون گروه و در حوزه دوستي هر كاري از دستم بر بيايد انجام مي دهم و مخلص دوستان خوب خود هستم ولي در حوزه مسئوليتهاي گروه ، رفاقت بي رفاقت !!.

حق يارتان .


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٢/۱٤



 

رعايت حقوق زن و مرد !!

درست يادم مي ياد . سال 79 بود كه به اتفاق وحيد و كسري براي بازديد از غار آبسك و همچنين بازديد از دخمه هاي كافر كولي به سمت جاده هراز رفتيم . دخمه هاي كافر كولي غارهايي كنده شده بدست انسان هستند كه در موقعيت استراتژيكي در ده آبسك ساخته شده اند . كاملاً مشخص بود كه اين ده سابقه تاريخي و قديمي دارد . اين دخمه ها شايد براي فرار از دست سيل يا مقابله با تهاجم دشمنان ساخته شده بود . طول هر دخمه حدود 8 متر ، عرض آن 5 متر و ارتفاع 2 متر را داشتند كه تقريباً به شكل گنبدي ساخته شده بودند . حالا امروز كه به وحيد زنگ زدم خاطرات آن زمان برايم زنده شد .

زنگ زدم خونه وحيد ، خونه نبود و خواهرش گوشي را برداشت و احوالپرسي و اينكه از برنامه جنگل زانويش درد مي كرد . او در دانشگاه خود بسيار زحمت مي كشد و قصد تشكيل گروهي خوب در بين دانشجويان را دارد . به هر حال صحبتي كه كرد بسيار من رو شوكه كرد .گفت داره يك برنامه براي آب اسك تدارك مي بينه كه فقط خانمها مي توانند در آن شركت داشته باشند !! من هم علت اين نوع برنامه را پرسيدم . اوضاع به اين صورت است . ( قابل توجه آقايان اوضاع چخ خراب دي !!‌ ) J

در اين جمعه كه تاريخ 11/2/83 مي باشد جشني سنتي در اين ده برگزار مي شود . آنهم به اين صورت است كه خانمهاي ده همه آقايان را از ده بيرون مي كنند!! اگر كسي بخواهد در مقابل اين اراده آنها مقاومتي بكند با بيل و كلنگ بانوان مواجه خواهد شد !! بعد از بيرون كردن همه آقايان و فرستادن آنها به منطقه اي ضايع در كوههاي اطراف ، خانمها حجاب خود را برداشته و به رقص و پايكوبي مي پردازند و ده به يك دهكده خانمانه تبديل مي شود . در ضمن چند تن از شيرزنان ده در وروديهاي ده مراقب هستند كه اگر مرد بي ادبي خواست وارد شود او را به سزاي عملش برسانند !!!!! راست يا دروغ نمي دانم ولي رويا مي گفت كه يك سال ماموران نيروي انتظامي خواسته اند تا وارد ده شوند و يكي از آنها كه اسلحه بدست و جلوجلو مي آمده به تور يكي از شيرزنان ده افتاده و خانم مدافع ده مامور را خلع سلاح كرده و با قنداق ضربه اي بر جمجمه بدبخت وارد كرده است !! به هر حال ظاهراً ماموران نيروي انتظامي بعدها از اين جشن خبردار شده اند و خود هماهنگي هاي لازم را براي بيرون كردن مردان از ده مي نمايند !! ( بعد مي گويند به حقوق زنان توجهي نمي شود ) .

حالا اين وسط و در خوشي و شادابي و رقص و پايكوبي ، مردان چه مي كنند ؟!

مردان بخت برگشته كه به مكان ضايعي انتقال يافته اند بايد تا آخر شب در آنجا بمانند . ولي مي دانيد در اين رسم مردان چه مي كنند ؟!‌ مردان بايد همديگر را كتك بزنند !!! جامعه فوق فمينيسم !!! مردهاي بدبخت اگر در ده بيايند كتك مي خورند اگر بالاي قله هم بروند باز هم كتك مي خورند . ( بعد مي گن حق زنا رو خوردند ) !!

به هر حال اين رسم قشنگ و واقعي را در قالب شوخي نوشتم . ولي تك تك شوخي ها حقيقت دارد . مي توانيد امتحان كنيد ( فقط مواظب جمجمه خود باشيد ) . اميدوارم كه رويا در انجام اين كار موفق باشد و براي آنها آرزوي پيروزي و شادابي دارم . فقط يك خواهش دارم !! جاي ما رو اصلاً خالي نكنيد . اگر وضع همينطور ادامه پيدا كنه اينطوري ميشيم


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٢/۸



 

More about Francesco & Giovanni

اين چند روزي كه سوئيسيها در پل خواب بودند خيلي با هم رفيق شده بوديم . وقتي مطلع شديم كه ساكسيفون 1 ميليون توماني و چندين سي دي اورجينال و دوربين شكاري Canon آنها را ازشان دزديدند خيلي ناراحت شديم . راستش بهشون گفته بوديم كه بايد ماشين را در رستوران محمد پل خوابي بگذاريد ولي گوش نكرده بودند و اين بلا بر سرشان آمد . What a shame !!

به هر حال من و هادي تصميم گرفتيم تا زماني كه آنها در كرج هستند تا مي توانيم ميهمان نوازي كنيم و كاري كنيم كه اين مساله را فراموش كنند . هادي يك روز كامل را پيش آنها رفت و كم كم اعتماد از دست رفته آنها نسبت به ايرانيها دوباره بدست آمد . آنها را يك روز به كرج دعوت كرديم . به بازار رفتيم و براي آنها خريد كرديم و همچنين مقداري صنايع دستي و يك عكس يادگاري براي آنها آماده كرديم . بعد همگي به خانه ما آمديم . به اينترنت وصل شدند و مطالب سايتشان را به روز كردند . تا ساعت 12 خانه ما بوديم . بعد همگي تصميم گرفتيم پاي كوه عظيميه برويم تا شب آنجا بخوابيم . قرار بود من همراه آنها بروم ولي زود برگردم . ولي وقتي پاي كوه رسيدم و نسيم سرد شبانه و چراغهاي شهر را ديدم تصميم گرفتم من هم شب آنجا بمانم . كمي با آنها صحبت كرديم . از فرانچسكو در مورد پاكت سيگاري كه در ماشين بود سوال كردم و گفتم سيگاري هستي ؟! گفت نه ! گفتم پس جو سيگار مي كشه / گفت : نه . گفتم پس سيگار براي كيه ؟! فرانتو گفت وقتي ما كارمان گير افتاد از اين سيگار به ديگران تعارف مي كنيم و يك خاطره عجيب و غريب !‌ گفت : وقتي در تهران بودند يك كارگر با فرقون جلوي ماشين آنها را مي گيرد و هر چه آنها اصرار مي كنند كنار نمي رود . آخر آنها با يك نخ سيگار سر و ته ماجرا را هم مي آورند !!

جو كمي شيطون بود و از اينجور آدمها كه به قول معروف مي گويند طرف هرگز كم نمي آوره ! ولي فرانتو با آن قيافه مظلوم وشبيه ايتالياييها خيلي محجوب بود . خيلي آهسته صحبت مي كرد و كوچكترين سخن بيهوده اي نمي كرد . فرانتو از من پرسيد : دوست دختر داري !؟ گفتم يك زماني داشتم ولي الآن آواره ام J . به من گفت نگران نباش من هم دوست ندارم . نظر او را درباره رابطه پسر و دختر در محل خودشان پرسيدم . به من گفت در محله ما رابطه يك پسر با بيش از يك دختر بسيار زشت است . ( و بالعكس ) البته مساله دوست شدن آنها با هم جدا از اين مسائل است . اين مساله را با كشور خود مقايسه مي كردم كه فلان پسر !! هنوز از سر اين قرار نيامده سر قرار بعدي مي رود و فلان دختر !! از اينكه يك پسري را دودر كرده كلي احساس رضايت مي كند !! بگذريم . فرانتو و جو چون خسته بودند خوابيدند و من و هادي چند ساعتي پاي كوه قدم مي زديم و صحبت مي كرديم بعد همگي داخل فولكس واگن آنها خوابيديم . جو مي گفت اين اولين بار است كه چهار نفر در ماشين مي خوابند . صبح همگي رفتيم و كله پاچه خورديم . 2 تا شلوار كردي هم براي آنها خريديم . به نظر جو آدم توي اين شلوار خيلي با عظمت تر به نظر مي رسد . همچنين يك دوربين شكاري جديد تهيه كردند و به خانواده خود در سوئيس زنگ زدند . به قول هادي جو آنچنان با مادرش صحبت مي كرد كه آدم گريه اش مي گرفت . شبي ديگر نيز در خانه يكي از دوستانم ( كيوان ) بوديم و آنها حمامي گرفتند و شام در كنار هم بوديم .

به هر حال ما به جو چند كلمه فارسي ياد داديم تا در مسير بتوانند تا حدي با مردم ارتباط برقرار كنند . يكي از اين كلمات هم كه جو ياد گرفته بود اين بود : ساكسيفون بردن !! به هر حال روزي كه از هم جدا مي شديم فكر كنم جو تا حدي ساكسيفون گرانقيمت خود را فراموش كرده بود . البته آنها هم براي ما يادگاريهايي گذاشتند . جو و فرانتو به حدي انسانهاي سالمي بودند كه من و هادي در اين چند روزه به آنها بسيار عادت كرده بوديم و همچنين آنها به ما . به هر حال لحظه اي كه براي خداحافظي همديگر را بغل كرديم احساسات كمي اذيتمان مي كرد . به هر حال به اميد موفقيت آنها در اين سفر و بازگشت آنها با دستان پر ، آنها را به خدا سپرديم . عكسهايي از صعود آنها در سختترين مسير پل خواب را بعداً در اين وبلاگ خواهم گذاشت .

چند نكته :

با مقايسه اين كشورها بعضي مواقع آدم احساس مي كند به عنوان يك انسان حقوقي دارد .

يك راننده تاكسي كه سوارش بودم وقتي ماشين جلويي با بي خيالي تمام وسط خيابان مسافر ميزد از ته دل گفت : خدايا ! چرا ما رو توي ايران آفريدي . اينهمه جا !!

فرهنگ پوسيده اين مردم كه هيچ نشاني از فرهنگ مقدس و برتر ايرانيان باستان را ندارد باعث مي شود كه گاهي موقع بحث كردن احساس كني خيلي كم آورده اي !

اين تصوراتي كه درباره مردم كشورهاي ديگر در ذهن ما بوجود آمده همش تخيلاته !! من در برخوردهاي مختلفي كه با اين افراد داشته ام متوجه شده ام كه آنها خيلي از ما پاكتر ، صادقتر ، سالمتر و با هدف تر هستند . آنها خيلي رك هستند و هيچگونه تعارفي با كسي ندارند . دروغ گفتن را بسيار زشت مي دانند و صداقت براي آنها بسيار اهميت دارد . من فكر كنم كه اگر حمله اسلحه در ايران مجاز شود در عرض يك روز هم جمعيت كشور كويت شويم !! به هر حال موقع ترك ما و رفتن به سمت شهر بعدي آنها از اقامت خود در كرج بسيار راضي بودند و فكر كنم جو ، تا حدي آن ساكسيفون را فراموش كرده بود .

اينم يه نوع زندگيه ديگه ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٢/٥