چند روزه بد جوری دلم برای يکی از دوستانم تنگ شده . يه زمانی از ۲۴ ساعت ۲۵ ساعتشو با هم بوديم . برای هم صحبت می کرديم . با هم تمرين سنگ می کرديم . چه روزهايی که در گرمای تابستان دوتايی برای سنگ نوردی می رفتيم پل خواب و تا دير وقت کار می کرديم . اسم اين رفيقم بابک است . بابی خيلی بچه با جنبه ای است و مسلماٌ يکی از بهترين دوستان زندگی من . الان چند وقته که بابک قصد ازدواج داره و در تدارک عروسی و اينجور حرفاست . ديگه اون ديدنهای هر روز وجود نداره و فقط در جلسات گروه همديگر رو می بينيم . با اينحال هر وقت به هم می رسيم همديگر رو بغل می کنيم و چشمامون رو برای لحظه ای می بنديم . خاطرات خوشمان را با همديگر هرگز فراموش نخواهيم کرد . و به اميد روزی که دردسرهای زندگی بابک کمتر شود و بتوانم او را نه مثه سابق ولی بيشتر از الان ببينم. به خاطر همين دلتنگی ياد تالار تنهاييهام افتادم . اين تالار يکی از تالارهای غار قلعه کرد هستش . ( گزارش غار قلعه کرد را می توانيد در آرشيو ببينيد ) . اين تالار مخصوص مواقع دلتنگی و تنهاييه منه .

آب کف تالار تنهايی من که مثل آينه زلال است و باعث انعکاس شده است

اينهم اتاقهای تنهايی منه .


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٤/۳٠



 

اينهم يک عکس برای کسانی که ...

عکس از پوريا پرچمی  ( برنامه خلنو فدراسيون کوهنوردی )


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٤/٢٦



 

So I choose freedom

http://www.sharemation.com/hamidclimber/Img_0058.jpg

دره وارنگرود . دوردست سمت راست قله آزادکوه - روبه رو قلل يخچال سرماهو و کمان کوه ( تست فدراسيون ) .

http://www.sharemation.com/hamidclimber/Img_0055.jpg

درياچه خلنو ( اردوی فدراسيون ) عکسها : پوريا پرچمی

 

So I choose Freedom


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٤/٢٤



 

تیغه گیاه

تیغه یک گیاه به یک برگ پائیزی گفت (( هنگام افتادن چه سر و صدایی می کنی ! همه رویاهای زمستانی مرا به هم می ریزی )) .

برگ برآشفت و گفت (( ای فرومایه فرونشین ! موجود بی آواز و بدخلق ! تو در هوای بالا زندگی نمی کنی و از صدای آواز چیزی نمی فهمی . ))

آنگاه برگ پاییزی روی زمین خوابید و به خواب رفت . چون بهار رسید باز بیدار شد - و یک تیغه گیاه بود .

هنگامی که پاییز آمد و خواب زمستانی او را فرا گرفت و برگ ها از همه جا روی او می ریختند ، زیر لب با خود می گفت (( وای از دست این برگ های پائیزی ! چه سر و صدایی می کنند ! همه رویاهای زمستانی مرا به هم می ریزند . ))

                                                                                از کتاب پیغمبر و دیوانه خلیل جبران

راستش چند تا چیز تو ذهنم بود که باید می گفتم و دنبال فرصت بودم و فکر کنم الآن فرصتش رسیده باشد . اول معرفی بقیه لینکهای توی وبلاگ بود .

علاوه بر تاکید بر روی لینکهای قبلی که معرفی کردم می خواستم در مورد شاهین خودمان صحبت کنم . شاهین برگشته تا باز هم برای همه !! بنویسه . با اون قلم فوق العاده خود و با مطالب فوق العاده . شاهین جان خوش آمدی .

دوست خوبم محمد که مشغول گذراندن دوره های پيشرفته امداد و نجات است و سالهاست که با هم کوهنوردی می کنيم و در وبلاگ زيبايش می توانيد برای لحظاتی از اين دنيای مزخرف جدا شوی

لینک کوه قاف که مربوط به آقای زارعی از اعضای فعال تیم ملی کوهنوردی و دبیر کمیته هیمالیانوردی است که خاطرات خود را در این وبلاگ می نویسد . شايد مسائلی در اين وبلاگ گفته شود که شما قبل از اين از هيچ کس ديگری نشنيده باشيد

طبیعت مرد کسی نیست جز عموی من !! که ارادت خاصی نسبت به ایشان دارم . خالصانه ترین و عمیق ترین نوشته ها در مورد طبیعت و زندگی خودش را حتماٌ در وبلاگش بخوانید .

وبلاگ آزادکوه وبلاگ کسی نيست جز عباس جعفری که با عکسهای فوق العاده خود آن را آرايش می کند . حتماٌ همه کوهنوردان حداقل يکبار نوشته های ايشان را خوانده اند . قلمی فوق العاده که با عکسهايی زيبا از ديدی جالب آرايش می شوند . در ضمن اميدوارم ايشان معذرت خواهی من را در مورد استفاده از عکس ايشان بپذيرند ( البته من نمی دانستم که اين عکس را از وبلاگ ايشان برداشتم )

شاهو و کالیگولا دو دوستی هستند که من به طور تصادفی با وبلاگهایشان برخورد کردم . مطالب با احساس ، زیبا و دارای مفاهیم زیبا و نگرشی عمیق فقط در این دو وبلاگ یافت می شود .

همنورد هم دوستم محسن است که با دو واحد افتاده در صدر جدول رده بندی قرار دارد و برگشته است تا یه حالی به وبلاگش بدهد .

کوهنوردی و زندگی هم مربوط به عباس بهرامی نیا است که گزارش های زیبایی می نویسد . همچنین بعضی مواقع بحثهای جالبی در وبلاگش راه می افتد و بعضیها فرصت می کنند خودشان را نشان دهند .

دوستان زياد ديگری هم دارم که بعداٌ آنها را معرفی می کنم . دوستانی مانند هيولا و ...

بقیه لینکها را در فرصتی دیگر معرفی می کنم . به هر حال اینها لینکهایی هستند که از دیدن و خواندنشان لذت می برم .


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٤/۱٩



 

بالاخره رسیدی روی قله

، نفست در نمی یاد . چند تا نفس عمیق می کشی تا خستگی از تنت در بیاد . خیلی براش زحمت کشیدی و با مبارزه با سختیها خود را به این نقطه رسانیدی . اطرافت را نگاه می کنی . هیچ جا رو بلندتر از اونجایی که واستادی نمی بینی یا حداقل در تیررس چشمانت نیستند . باد سردی صورت شادت را نوازش می دهد . میری جلو . قله دوست داشتنیت از دیدن تو خوشحال شده است . مدتها بود که بهش سر نزده بودی و حالا از اون مسیر و تنها خودت رو رسوندی بهش . دوست داری بغلش کنی ولی اینقدره بزرگه که تو برای بغل کردنش خیلی کوچیکی . از طرف خودش یه نماینده بهت معرفی میکنه . یه سنگ هم هیکل خودت . می ری جلو باهاش دست میدی و بعد بغلش می کنی . اونجوری که هیچ عاشقی هیچ معشوقی را بغل نکرده است . و او هم آنقدر تو را محکم می فشارد که دستانت زخم می شود . از بغل او جدا می شوی و خاک روی زمین را نگاه میکنی . خشک خشک است . قطره ای از روی چشمانت پرواز کرده و در آغوش خاک فرو می رود . روی خاک می خوابی . دیگه با او یکی شده ای . تو هم مثل خاک شده ای . وقتی که از جایت بلند می شوی دیکر خاک تشنه نیست ، کاملاٌ سیراب شده است . دو قدم به قدمهای قبلیت اضافه میکنی . به بالا نگاه می کنی . حالا دیگه نوبت اصل کاری رسیده است . آفتاب صورت را سرخ کرده ولی حاضر نیستی رویت را برگردانی . تا حد زیادی می تونی حسش کنی . تا همینجا خیلی هواتو داشته . ازش تشکر می کنی . به پایش می افتی و برای او هم می گریی ...

 

 زمان برایت نامفهوم شده . اطرافت را نگاه می کنی . می بینی روی قله توی بغل یک سنگ خوابی . هوا هم دیگر تاریک شده و ماه خانوم اومده تو آسمون . ترجیح می دی با نور ماه خانوم بری پایین . واست مهم نیست که تا کی طول بکشه . با خونسردی از میان سنگها میری پایین . از کنار سنگ دوست داشتنیت رد می شی . او آخرین نگهبان قله است . به هر کسی اجازه صعود اینطوری را نمی دهد . ولی با من خیلی رفیق است . نیشش تا بناگوش باز است و می خندد . می داند که به آنچه می خواستم رسیده ام . از او خداحافظی می کنم . دیگه نزدیک ده رسیده ام . سروصدای سگها در آمده است . حتماٌ پیش خودشان می گویند طرف دیوانه است . مهم نیست این لفظ رو دوست دارم . حداقل دیوانه دل و زبانش یکی است .

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٤/۱۳



 

مادر طبیعت بسیار شگفت انگیز و زیباست .

 

برنامه شناسایی جنگلهای مور بود . محمد ، وحید ، محمد ، مسعود و من روز دومی بود که در جنگل گم شده بودیم . از یک قسمت با شیب بسیار زیاد پایین آمدیم . بعضی جاها مجبور شدیم کارگاه بزنیم و با طناب فرود بیاییم . بعضی جاها هم با استفاده از شاخه های درختان فرود می آمدیم . کف پایمان سبز سبز بود . رسیدیم بالای یک رودخانه . نمی تونستیم پایین پایمان را ببینیم ولی آبشار 40 متری پر آبی را که در چندین مرحله درون حوضچه ای می ریخت به ما فهماند که مشکلات شروع شده است . به یک قسمت دیواره ای رسیده بودیم و نمی توانستیم به بستر رودخانه برسیم . بالاخره بعد از کلنجار رفتن با مسیرهای مختلف مسیر مناسبی پیدا کردیم و خود را به کف رساندیم . داخل تنگه ای بودیم که فشار آب در آن خیلی زیاد بود . حوضچه هایی فوق العاده زیبا که پولدارترین انسانهای روی کره زمین هم نمی توانستند برای خود چنین چیزی به این قشنگی ایجاد کنند و صدای نیایش آب و نسیمی که پر بود از شبنم و رطوبت . مسیر رودخانه را به سمت پائین ادامه دادیم . در دو طرف رودخانه دیواره ای 20 متری بود که فرار از بستر رودخانه را مشکل می ساخت . کنار رودخانه هم جای مناسبی برای چادر زدن نبود و امکان آمدن سیل خیلی زیاد بود . مسیر را ادامه دادیم . پس از 10 دقیقه امید ما تبدیل به ناامیدی شد . آبشازی به ارتفاع 50 متر زیر پاهای ما سر در آورد . با احتیاط نزدیک شده و پایین آن را نگاه کردم . عبور غیر ممکن بود مگر با شیرجه ای به سوی جهان دیگر . راه برگشت هم نداشتیم . ناچار شدیم دنبال مسیری در دو طرف رودخانه بگردیم تا از این همه آب و زیبایی خلاص شویم !! بالاخره مسیری را پیدا کرده و از آن بالا رفتیم . شیب مسیر خیلی زیاد بود و یک لغزش باعث می شد به کف تنگه سقوط کنی . هر کدام از درختها شده بودند یک گیره هزاری . دستمان را به درخت اول می گرفتیم و خود را بالا می کشیدیم و همینطور تا آخر . 100 متر بالاتر ،  از محوطه خطر و زیبایی دور شده بودیم .  تعداد درختان و انبوهی آنها نیز به اندازه اون پایین نبود . خیلی خسته بودیم . دوست داشتیم سر جای خود بشینیم و تا صبح استراحت کنیم . ولی باید به فکر شب می بودیم . شروع به جمع آوری هیزم کردیم چون میدانستیم شب جنگل بدون آتش خطرناک است . هوا دیگر نیمه تاریک بود و جنگل حالت زیبایی به خود گرفته بود . مشغول جمع کردن هیزم بودم  . ناگهان صدای کمک ..... کمک از داخل تنگه شنیدم !! پیش خودم گفتم ببین چقدر خسته شدی که چنین توهمی بهت دست داده ! به کارم ادامه دادم . دوباره صدای کمک ...... شنیدم !! وحید از همه به من نزدیکتر بود . نگاهی به او کردم . دیدم او هم با تعجب داره به من نگاه میکنه ! گفتم بچه ها شما هم این صدا رو می شنوید ؟! همه ناباورانه تایید می کردند . گوشهای خود را تیز تر کردیم . آره !! صدا چند وقت یکبار تکرار می شد و می گفت : کمک !!! پیش خودمان گفتیم چقدر عجیب است که یک گروه دقیقاٌ به موازات ما برای شناسایی این دره دورافتاده آمده اند . حدس زدیم احتمالاٌ آنها هم به ناچار وارد تنگه شده و به آبشار برخورد کرده اند و به علت تاریکی هوا راه دررو را پیدا نکرده اند . شاید یکی از آنها هم آسیبی دیده باشد . بلافاصله جو منو گرفت . صندلی سنگنوردی رو پوشیدم و هدلمپ رو گذاشتم رو پیشونی . وحید هم طناب رو برداشت و تصمیم داشتیم به سمت پایین حرکت کنیم . 20 متری که پائین آمدیم احساس کردم که ضعف شدیدی دارم . در قدمهای وحید هم تردید زیادی دیده می شد . همانجا واستادیم . چند بار صدا کردیم . جوابی نیامد . با وحید مشورت کردیم . به این نتیجه رسیدیم که الان پایین رفتن از این مسیر برای خود ما هم خیلی خطرناک می باشد . بهتر است امشب را استراحت کرده و فردا در روشنایی هوا و با دید مناسب برای کمک برویم . صدای رودخانه هم بسیار شدید بود . به هر حال برگشتیم پیش بقیه بچه ها . شب دور آتش نشسته بودیم . همه نگران افرادی بودیم که اون پایین بودند . پیش خودم می گفتم خدای من اونا الان چی دارند می کشند ؟! در همین فکر بودم که باز هم صدای کمک آمد . ولی اینبار صاحب صدا کمی نزدیکتر به نظر می آمد . چشمای همه از تعجب گرد شده بود . صدا دوباره تکرار شد . باز هم نزدیکتر !! اولین کسی که من خودم شاخ در آوردنش رو دیدم مسعود بود . بعد از اون شاخهای بقیه در آمد ...

صدا متعلق به آقای جغذ بود !! باورمان نمی شد . صدای جغد وقتی در کنار رودخانه بود و با صدای آب ترکیب می شد دقیقاٌ شبیه به کمک خواستن یک انسان بود . و این آقا جغده که نمی دانم برای چی از لب رودخونه کمک می خواست نزدیک بود جان خود ما رو هم به خطر بندازه !!

آقا جغده !! دلم برای صدای کمک خواستنت تنگ شده ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٤/٩



 

بهه ! اين چه طرز پاندولی دادنه رفيق !!‌


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٤/٧



 

زندگی زيباست ... ( ازت ممنونم )

if you have food in the refrigerator ,clothes on your back , a roof overhead and a place to sleep .... you are richer than 75% of this world

if you have money in the bank ,in your wallet ,and spare change in a dish some place....you are among the top 8% of the world 's wealthy

if you wake up this morning with more health than illness .... you are more blessed than the million who will not survive this week

if you have never experienced the danger of battle , the loneliness of imprisonment .the agony of torture or the pangs of starvation .....you are ahead of 500 million people in teh world

if you live your life without fear of harassment , arrest ,torture or death.... you are more blessed than three billion people in the world

if your parents are still alive and still married .....you are verey rare ,even in the united states

if you hold up your head with asmile on your face and are truly thankful...you are blessed because the majority can ,but most don't

if you can hold someone 's hand ,hug them or even touch them on the shoulder .... you are blessed because you can offer healing touch

if you can read this message ...you are lucky and blessed than over tow billion people in the world that can not read at all

count your blessing ... be happy and thankful for what you have ..... life is beautiful ,if you have the right attitude ... " it is essential to learn ,to enjoy life .it really does not make sense to go through the motions of existence if one dose not appreciate az much of it as possible 

عکس : وبلاگ آزادکوه


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٤/٥



 

از ماست که بر ماست ...

چند روز پیش داشتم توی خیابون می رفتم یکی از بچه هایی که سالن سنگنوردی میومد رو توی خیابون دیدم که لباس سیاه پوشیده است و در میان یک جمعیت ایستاده است . پسر خوب و خوش اخلاقی بود و کارش هم در سالن خیلی خوب بود . تقریباٌ داشت خوب پیشرفت می کرد که باز هم عدم درایت مسئولین هیات به سراغش آمد تا او هم مانند صدها جوان دیگر از این رشته زده شود . رفتم جلو تا یه حال و احوالی ازش بگیرم . وقتی رسیدم جلوش خیلی تعجب کردم !! لباس کاملاٌ مشکی آستین کوتاه پوشیده بود . توی هر انگشتش هم یه انگشتر عقیق خیلی بزرگ کرده بود . یک تسبیح توی دستش می چرخوند که هرکدام از دانه هاش اندازه یک سیب بودند . و در نهایت یک تسبیح هم دور گردن خود انداخته بود . خیلی تعجب کرده بودم .ازش پرسیدم چی شده علی ؟! کسی فوت کرده ؟ گفت نه ! می گند فلان مداح می خواد بیاد اینجا برای مداحی . می گن کارش خیلی درسته . همونی که تکه کلامش ... هستش . گفتم این بند و بساط رو از کجا آوردی ؟ گفت اینا رو با هزار بدبختی از اینور و اونور قرض کردم !! ازش پرسیدم خوب حالا مداحی به چه مراسمی هست ؟! گفت نمی دونم !!! دو تا شاخی که در آورده بودم 2 متر بزرگتر شد . باهاش خداحافظی کردم . داشتم توی خیابون می رفتم و با خودم فکر می کردم . به بدبختی این مردم و خودم که جزئی از آنها بودم فکر می کردم . دیگر کاملاٌ به این حرف رسیده بودم .


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٤/٤