دیگه آخرای مسیر است .

به هدفی که در ذهن داشتی کاملاٌ نزدیک شده ای . عقابی که تا چند دقیقه پیش بالای سرت پرواز می کرد هم اکنون زیر پاهایت است . داخل کارگاه هستی و مشغول حمایت نفر دوم . حاجی  هم در کف یخچال مشغول تشویق است  . پرنده ای با سینه قرمز چند متر آنطرفتر در روی کارگاه می نشیند . با نگاه عجیبش سعی می کند کنچکاوی خود را ارضا کند . آروم و بی سر و صدا مشغول حمایت نفر دوم هستم . پرنده نزدیکتر می شود . روی پای من می نشیند و با چشمان زیبایش به من نگاه می کند . مثه اینکه او هنوز انسان را نشناخته است که اینچنین خودمانی شده است . برای من بهترین لحظه است . انسانهای کف یخچال به کوچکی یک مورچه از اینور به آنور می روند . در اطراف کوههای باشکوه و سر به فلک کشیده و در حقیقت بهشت رویایی من ...  ریزشهای مهیبی که در منطقه صورت می گیرد و طلوع خورشید از پشت چالون و سیاه کمان و همه و همه ... باعث می شوند که علم کوه به کوه رویایی آرزوهای من تبدیل شود ....

کار بزرگ و جدیدی نبود ولی در مسیری که شناختی نسبت بهش نداشتیم توانستیم با سرعت خوبی صعود کنیم و ساعت 3:30 عصر قله را بغل کنیم .

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٥/۳۱



 

چالون و سیاه کمان

( عکس از سايت قلمرو کوهستان )

بر روی سنگی در منطقه علم کوه نوشته شده بود :

علم کوه کوه عشق و کوه درد است  

                                                    هر آنکس پانهد بر قله مرد است


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٥/٢٥



 

خسته خسته ... از دست همه چی ... از دست همه ...

تنها چیزی که احتیاج داشتم صعود بود . از دست نامردیها ، دروغها و دوروییها خسته بودم . به تنها چیزی که فکر می کردم رهایی بود و آن نیز با صعود برای من تداعی می شد . آخرای پاییز 2 سال پیش بود . هوا خیلی سرد بود ولی از سرما چیزی حس نمی کردم . اصلاٌ متوجه اطرافم نبودم . سوار ماشینهای گچسر شدم . مینی بوس تقریباٌ خلوت بود و همه اینها به خاطر هوای سرد و برفی جاده چالوس بود . حتی این جاده را هم که همیشه از دیدنش لذت می بردم نمی توانست توجه من را جلب کند . سد هم هر چقدر خواست با زیبایی خود توجه من را جلب کند و من را منصرف کند نتوانست . دم پل خواب پیاده شدم . سگی زوزه کشان از کنار جاده رد می شد . مثله اینکه یکسری تشابهاتی بین من و خودش دیده بود . هر دو آواره . یک کتونی ساده اسپرتکس به پایم بود . سرمای برف به پایم نفوذ کرده بود . ولی دیواره هنوز یخ بندان نشده بود . قندیلهایش هم هنوز راه نیفتاده بود و در فکر من فقط مسیر آبرفتیها بود . آخه میدونی . هیچ کدام از کارهای قبلی را تمام نکرده بودیم و این بار قصد داشتم تنهایی این کار را تمام کنم . کارهایی که روزگار هیچ وقتاجازه  ادامه تکمیلش را به من نداد . از میان برف خود را به پای دیواره رساندم . دیواره نیمه خیس و عزیز من . خود را پای مسیر مارمولک رساندم .تازه یادم افتاد کفش سنگها را نیاورده ام ولی دیگه هیچی اهمیتی نداشت . شروع به صعود کردم . مسیری که همیشه به دوستانم می گفتم هر چقدر این مسیر را قلق کنید باز هم احتمال پاندولی دارید . و حال با کفش اسپرتکس ... ای احمق ! حرکت خودم را ادامه دادم و به کارگاه اول رسیدم . بر روی شکاف تراورس 2 مسیر آبرفتیها بودم . دیگه وقتی از طناب و میانی خبری نیست باکی نداری . فکرم خیلی آزاد بود و مشغول صعود . دستم حسابی یخ کرده بود ولی توجهی بهش نمی کردم . به کارگاه 2 رسیدم . تقریباٌ جای خشکی نداشت . به فکرم رسید که احتمال زنده ماندن در این طول 1 به 100 است . ولی برایم مهم نبود نمی دونم چرا ولی ... مدتی نشستم . خواستم استراحت کنم . از پشت برفی که می اومد جاده مورود رو می دیدم و تک ماشینی که اونجا رو بالا می رفت . یادمه همیشه به دوستام می گفت اونجا رو زورو خط خطی کرده . با این فکر لبخند تلخی بر روی صورتم نشست . دستام رو از زیر بغلم در آوردم . بیچاره ها قرمز شده بودند و هنوز هم دلیل این کار رو نفهمیده بودند . به مسیر نگاه کردم . بیشتر جاهاش خیس بود ولی قندیلی نمی دیدم .  شروع کردم . اول مسیر فهمیدم که همش باید روی دستم صعود کنم چون کفش اسپرتکس خیس شده بود و سر می خورد . پاها فقط یک تکیه گاه کوچک بود . خسته شده بودم ولی ادامه دادم . ترسی از افتادن نداشتم و احساس کردم که دستم در شکافهای سرد سنگ بیحس شده است . با اینحال دست باز هم بالا می رفت و گیره های بعدی را می گرفت . بعضی جاهای شکاف یخ زده بود و دست به یخ می چسبید و بعضی جاها آنقدر خیس بود که برای گرفتن گیره بعدی مجبور می شدم دستم را با شلوارم خشک کنم . دیگه به تکه های آخر ریزشی مسیر رسیدم . برف روی سنگ را پوشانده بود و دستم دیگر حس نداشت . تعدادی سنگ هم از کنارم به پاییم پرت شد ولی اینبار زحمت گفتن سنگ را به خودم ندادم چون در سفیدی اطراف اثری از هیچ انسانی دیده نمی شد . دیگه رسیده بودم بالا . بقیه مسیر هم با شیبی بهتر بود ولی حسابی ریزشی و بالاخره روی قله قرار گرفتم در حالی که کل لباس و دست و صورتم گلی بود . هنوز خیلی راه داشتم تا نشته رود . دیگه آروم شده بود . پیش خودم از خانواده ام شرمنده بودم . ولی به هر حال من بهش احتیاج داشتم . باید این صعود را انجام می دادم تا بتوانم خیلی از چیزها را برای خود کمرنگ کنم و بالاخره توانستم از این گرداب خود را بیرون بکشم و به عهد خود وفا کنم . خدایا شکر .

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٥/٢٢



 

نمايی از اطراف از روی يخچال سبلان ( اردوی جوانان ) فدراسيون کوهنوردی

در حال صعود يخچالی که هنوز بلوری نشده است

در حال بازگشت ( عکسها از پوريا پرچمی ) اردوی تيم جوانان


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٥/۱٩



 

داوود خادم / سرگی سوکولو

بعد از يک اردوی طولانی و جالب قصد بازگشت به خانه را داشتيم . به محض اينکه موبايلها آنتن داد خبر ناراحت کننده زير راشنيديم که با کمک لينک يکی از دوستان تمام خبر را خواندم .

داوود خادم کوهنورد خوب کشورمان و فاتح ۴ قله بالای هشت هزار متری در صعود سراسری کی ۲ به همراه کوهنورد روسی بين کمپ ۳ و ۴ گم شده است و از اين دو نفر هيچ خبری نيست . آلکساندر هم به احتمال زياد جان خود را از دست داده است . تيم امداد ژاپنيها در راه کمپ ۳ هستند . وقتی آنها به اين کمپ برسند همه چيز مشخص خواهد شد .

با اينکه کم است ولی به همان کم هم اميد زيادی دارم تا اين دو نفر سلامت باشند .

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٥/۱٧



 

چه کسی مجوز صعود را می دهد ؟

در گرمای تابستانه مشغول صعود بودیم . خسته و بسیار تشنه ولی پر انگیزه . 2 تا از خانمهای تهرانی هم در مسیر کناری ما مشغول کار بودند . یکی از آنها را می شناختم ولی دومی برایم آشنا نبود . اولی خانم ل بود که در برنامه پراو که منجر به کشته شدن دو نفر شد شرکت داشت . من هنوز خودم را در سطحی نمی دانم که در مورد نحوه کارکردن دیگران نظر بدهم . بنابراین در مورد کار سنگ نوردی آنها نظری نمی دهم .  از من سوالاتی در مورد مسیر لهستانیها 52 کردند و من هم آماری از مسیر را بهشان دادم . همش مساله پراو توی ذهنم بود ولی نمی توانستم خوب قضاوت کنم چون از همه چیز به خوبی خبر نداشتم . خلاصه وقتی در کارگاه در کنار آنها قرار گرفتیم باز هم حرف باز شد و صحبتهایی انجام شد . در موقع فرود به  خانم ل در مورد یکی از مسائل فرود با شوخی تذکر دادم و او با خنده گفت : من 28 چاه پراو را فرود رفته ام و حداقل در فرود هیچ مشکلی ندارم . با این حرفش دیگه از کوره در رفتم . راستش اگر بزرگترین برنامه تاریخ کوهنوردی هم با آنهمه اشتباه و سوتی همراه باشد افتخار کردن به آن و بیان آن به این صورت نشاندهنده این است که ….

به هر حال برای آنها آرزوی موفقیت دارم و امیدوارم دیگر مشابه آن حادثه که همه را متاثر کرد پیش نیاید . فقط سوال من این است ؟ چه کسی مجوز صعود افراد را به دیواره علم کوه می دهد ؟ کاشکی می شد برای آنهم یک تست ورودی برگزار کرد که دیگر هیچ جای سوالی برای هیچ کسی باقی نماند !

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٥/۱٠



 

Whether you believe in God, the Devil, or any other manner of spirits and demons, the fact remains


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٥/۸



 

تيم ملی و منتخب کوهنوردی اميد و بزرگسالان ايران ديروز صبح کشورمان را به مقصد چين و پاکستان ترک کردند . هدف آنها صعود دو قله موستاق آتا از چين و ديران پيک از پاکستان می باشد . برای آنها آرزوی موفقيت و سلامت کامل را دارم .

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٥/٧



 

به نام او که تمام زیباییها از او نشات می گیرد .

 

برنامه رودخانه نوردی امامزاده هاشم به آستانه

طبیعت خدا بسیار متنوع است . او در هر گوشه از این هنرش چیزهای زیبایی به ما می آموزد . دست او آنقدر تواناست که برای پیدا کردن نشانه های آن نیازی به جستجو نیست . زیباییهای وجود او در تمام قسمتهای هستی پخش گردیده و همه افراد غیر از آدم بزرگها می توانند نشانه های او را ببینند . هیچ وقت فقط خودم را محدود به کوهها نکردم چون احساس می کنم طبیعت خیلی فراتر از یک قله است . هر موجودی برای خود دنیایی دارد و هر دنیایی برای خود حس خاصی دارد . بنابراین همیشه در کنار روش اصلی زندگی ( کوهنوردی ) به گشت و گذار در طبیعت مشغول بوده ام و از هر گونه تنوعی لذت برده ام . بنابراین این بار به سمت رودخانه نوردی پناه می بریم . امیدوارم که خدا یه عقل درست و حسابی به ما بدهد . ...

پروژه : رودخانه نوردی

نوع طرح قایق : کاملاٌ ابتکاری و جدید ( دارای حق کپی رایت )

مجری : یه عده دیوانه

محل : رودخانه خروشان سفید رود با پیچ و خمهای فوق العاده و گردابهای مهلک 

 توجه : اجرای اين برنامه بسيار پرخطر بوده لذا خوانندگان بايد توجه داشته باشند که اجرای برنامه مشابه ممکن است بسيار خطرناک باشد .

فاز 1 پروژه :

بحثمان در مورد نوع قایق بسیار داغ است . هیچ قایقی نمی تواند پیچ و خمها و گردابهای رودخانه و سنگهای بزرگ و تنه های درخت وسط رودخانه را تحمل کند و مسلماٌ خواهد شکست . پس به یک طرح جدید و ابتکاری نیاز داریم که بتواند در برابر ضربه ها مقاومت کند . پس از تفکرات زیاد از آنجا که این فکرها سالی یکبار به ذهن انسانهای دیوانه خطور می کند به یک نتیجه عجیب می رسیم .

ساعتهای 10 شب به همراه دوستم مسعود به سمت رودخانه کرج راه می افتیم . از کنار رودخانه بوی گند آشغال می آید . در حالی که دستکش دستم کرده ام به همراه مسعود مشغول پاکسازی ساحل رودخانه می شویم .

نوع آشغال مورد نیاز : ظروف یک و نیم لیتری نوشابه خانواده

تعداد : نزدیک به 150 عدد

بعد از سه ساعت کارکردن سخت مواد مورد نیاز تامین می شود . اکنون ساحل رودخانه به لطف پروژه ما بسیار زیباتر شده است و همچنین قابل تحملتر  .

مرحله دوم : دوخت جلیقه نجات که به علت کمبود وقت مجبور به خرید جلیقه به مبلغ 7500 تومان !! برای هر نفر می شویم  ( اگر وقت داشتیم جلیقه را نیز خودمان می دوختیم ) .

فاز 2 :

حرکت به سمت سد تاریک و امامزاده هاشم :

در یک صبح بارانی به امامزاده هاشم واقع در جاده رشت میرسیم . پله های امامزاده را بالا رفته و در ایوان امامزاده استراحتی می کنیم . زائران زیادی جهت زیارت به آن محل آمده اند . به قول راننده اتوبوسمان : ماهمه بیمه امامزاده ایم .

منطقه را ابری سیاه فراگرفته و خبر از روزی بارانی می دهد . بعد از خوردن صبحانه وسایلمان را جمع و جور کرده و به سمت رودخانه عظیم سفید رود راه می افتیم . در بستر رودخانه یک تابلوی هشدار توجه ما را جلب می کند . روی تابلو نوشته شده است : با توجه به اینکه رودخانه سفید رود یکی از خروشان ترین و پرپیچ و خم ترین رودخانه های ایران به همراه گردابهای وحشتناک شناخته شده از شما خواهشمندیم از شنا و تفریح داخل این رودخانه خودداری کنید . فکر کنم این حرفها مال آدم بزرگها بود !! به سمت پل فلزی که بر روی عرض رودخانه زده شده بود حرکت کردیم . عرضی که به 200 متر می رسید .

فاز 3 : نحوه تشکیل آلفا

بطریها را بیرون ریختیم . در آنها را با مشما عایق کرده و گونی ها را وارد کار کردیم . ساعت 8 صبح بود . باید بطریها را داخل گونیها قرار می دادیم و در گونیها را می دوختیم . برای اینکار از سوزن و نخ جوآل دوزی استفاده کردیم . داخل هر گونی 12 بطری جا می شد . به این فکر افتادیم که اگر یکجای گونی سوراخ شود همه بطریها در خواهند آمد . بنابراین باید بطریها را به صورت شبکه شبکه می دوختیم یعنی هر بطری دوخت جداگانه می داشت که در صورت پاره شدن قسمتی از گونی فقط بطری آن قسمت در بیاید و دوخت بقیه گونیها و در حقیقت جان ما را حفظ کند . کار بسیار خسته کننده ای بود . دوختن هر گونی تقریباٌ 45 دقیقه طول می کشید . بعد از آماده شدن اولین گونی تصمیم گرفتیم آن را تست کنیم . گونی را داخل آب انداختیم و روی آن سوار شدیم . گونی نمی توانست وزن فرد را تحمل کند . بنابراین دوگونی را بر روی هم قرار دادیم . و در نهایت برای اطمینان از کار 3 گونی را بر روی هم قرار دادیم و آنها را محکم به هم دوختیم به صورتیکه شبیه به یک دشک در آمده بود . چون تعداد ما سه نفر بود مجبور بودیم برای هر نفر یکی از اینها درست کنیم که در مجموع می شد 9 تا گونی . حال نوبت طرح نهایی بود . یک طرح فوق العاده به ذهنم رسید که اسم آن را آلفا گذاشتم . ما یک تویوب پیکان هم همراهمان بود . تیوب را وسط گذاشتیم و این سه گونی را اطراف آن بستیم به صورتیکه باهم زاویه 120 درجه داشتند . مزیت این طرح بعداٌ در طول برنامه مشخص شد .

فاز 4 : خودکشی یا لذت ؟!

راستش موقع حرکت یکسری از دوستانمان به ما گفتند اگر شما زنده ماندید ما سال بعد و دفعه بعد با شما خواهیم آمد !! دیگر وقت شده بود که آلفا رو داخل آب بندازیم . در این هنگام پیرمردی فرتوت را دیدیم که در طرف دیگر رودخانه مشغول آبتنی بود . بنده خدا شاید نزدیک به هزار سال داشت ولی چه آبتنی می کرد !! آلفا را داخل آب انداختیم . کوله ها را وسط آن قرار دادیم و هر کداممان روی یکی از گونی ها نشستیم . تا اینجای سفر سختی کار و تهیه قایق بود ولی از اینجا به بعد لذت و لذت . اصلاٌ فکر نمی کردیم که این طرح تا این حد موفق باشد . کی فکرش رو می کند با بطری های نوشابه بری سفید رود !!!! وقتی روی آلفا نشستیم و داخل جریان رودخانه افتادیم بهترین لحظات عمرم بود . جای همه دوستان خالی بود . در حال که پاهایمان داخل آب بود و فقط تنه بر روی گونی ها قرار داشت از اطراف لذت می بردیم . در همان نیم ساعت اول کار وارد یک موج خروشان شدیم و پس از آن یک گرداب !! خیلی وحشتناک بود . داخل گردابی افتادیم و هی همراه آب دور خود می چرخیدیم . از ترس همه گونی ها را محکم چسبیده بودیم و آب واقعاٌ ما رو پایین کشید به طوریکه از سطح آب پایینتر قرار گرفتیم . ولی آلفا خیلی مقاومتر از این حرفها بود . بعد از  دو سه دوری که چرخیدیم و گرداب از پسمان بر نیامد ما را بیرون انداخت . و بعد هم آرامش و آرامش و لذت ...

روز اول را به شب رساندیم . در کنار آتش مشغول خشک کردن لباسهای خیس خود بودیم . راز آتش در آن است که با خیره شدن در آن به هیچ چیزی در این دنیا فکر نمی کنی .

روز دوم آلفا را به آب انداختیم . بیشتر این روز را در کنار قایقمان شنا می کردیم و هرجا جریان خروشانی میدیدم سریع می پریدیم روی گونی ها . جای شما خالی . دیگه سواری اینقدر قلق شده بود که وسط موجهای خروشان بادام هندی و کشمش می خوردیم . بعد تصمیم گرفتیم ناهار بخوریم . من قابلمه غذا رو از توی کوله در آوردم . خورش کرفس !! مشغول خوردن بودیم و غافل از جریان رودخانه . آخرای غذا بود که متوجه شدیم داخل یک جریان خروشان افتاده ایم . لقمه رو که گذاشتم توی دهانم دیدم وسط آب مشغول شنا هستم . آره !! آلفا چرخیده بود ولی خوب به دلیل شکل فوق العادش سریع به حالت اول برگشت . صحنه جالبی بود . قابلمه غذا یکطرف ، قایق یکطرف و ما هم یکطرف رودخانه بودیم .

زیبایی رودخانه توصیف کردنی نیست . مخصوصاٌ اگر با آن یکی بشوی . تنها راه لذت بردن از طبیعت یکی شدن با آن است . در کنار آرامش حرکت بر روی آب  و شنا  در کنار آلفا می توانستیم انواع پرنده ها را از نزدیک ببینیم . آنها از دست ما فرار نمی کردند . مرغهای دریایی ، حواصیل ها و ... همه و همه زیبا بودند . لاک پشتهایی که با بی خیالی تمام در کنار رودخانه به تماشای ما نشسته بودند . ماهی هایی که در کنار قایق ما به بیرون جهش می زدند و ناگهان با ما چشم در چشم می شدند !! همه چیز زیبا بود . حتی قطرات بارانی که بر روی رودخانه می چکید نیز بسیار زیبا بود . قسمتی از رودخانه را هم به آواز و یاد از دوستان گذراندیم . در نهایت در شهر آستانه آلفا را به ساحل بردیم و برای همیشه با او خداحافظی کردیم . مسافتی حدود 40 کیلومتر رودخانه که در طی یکروز و نصفی طی شد . یادش بخیر

 

                                                                             حمید

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٥/٤