اين خانم هم به دليل علاقه زياد به سنگنوردی موقع عروسی کلاه ( هلمت ) گذاشته .

اگر شما با يک خانم عادی ازدواج کنی وقتی باهاش حرفت شد می تونی خونه پدرش دنبالش بگردی ولی بدی ازدواج با يک خانم سنگنورد اينه که اگه باهاش حرفت بشه ممکنه يه برنامه يه هفته ای بره ديواره علم کوه انفرادی !! 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٦/٢٩



 

یک انتقاد ...

کلاس مربیگری درجه 3 برف و یخدر سبلان بود . یکی از آن آدمهای مغرور و خودپسند نیز در جمع ما بود . مثه اینکه همیشه حضور اینجور افراد باعث میشه آدم واقعاٌ حسرت دوستان صمیمی خود رو بخوره . این آقا که ماشا ا... سنی ازشون گذشته بود شده بود باعث اعصاب خوردکنی . خوشبختانه من و ایشان در یک کلاس نبودیم ولی خوب موقع صعود یخچال ایشان نزدیک به ما حرکت می کردند . ما یک کرده سه نفری بودیم و ایشان و دوستش یک کرده دو نفری . حرکت در کرده ما به خاطر 3 نفره بودن به کندی صورت می گرفت و یک تیکه مسیر این آقا از تیم ما جلوتر افتاد . چشمتان روز بد نبینه در حال نصب کردن یک پیچ یخ بودم که دیدم یک قالب یخ اندازه هیکل خودش فرستاد روی پای راست من . از درد به خودم پیچیدم ولی هیچی نگفتم . ترجیح دادم اعصاب کسی خرد نشود و با همان پای ناقص به صعود ادامه دادم . برای اینکه دیگر درگیر این سوپراستار نشوم هر چه نیرو داشتم به کار بردم و سایر نفرات تیم را نیز تحریک کردم و توانستیم جلوتر از همه تیمها حرکت کنیم . یک تیکه دیگر از مسیر یک قطعه یخ اندازه کف دست از زیر پای یکی از همدانیها در رفت و خرد روی کلاه این بنده خدا . چنان داد و بیدادی روی یخچال به پا کرده بود و چنان غربتی گیری در آورد که خدا می داند . مگه نمی توانید بگید یخ و قبلاٌ می گفتند یخ و مگه شعور ندارید و ... آقا بازم هیچی بهش نگفتم . بالاخره سنش هم از من خیلی بیشتر بود . یخچال را هم که در آمدیم موقع پائین آمدن این آقا یه مسیری پیشنهاد داد که بیا و ببین . گور بابای کفش نویی که خریده بودم زانوهام داغون شد . جای یخی که آقا ول داده بود هم کلی درد می کرد . یک تیکه رو که از فرط قشنگی مسیر انتخابی ، بچه ها مجبور شدند فرود بیایند با اجازه آقای نوری دست به سنگ پائین آمدم . دوستمان هم پائین مسیر ایستاده بود و در حالی که دستش به کمرش بود شروع به دستور دادن کرد . که تو بلد نیستی و اونجا یخ داره و از اینور بیا و ...

دیگه داشتم کفری می شدم . باز هم دیدم سنش بالاتره گفتم ول کن درست نیست طرف جلوی جمع ضایع بشه . باز هم حرکت خود را ادامه دادیم و با زانو درد و پادرد از قله پائین آمدیم . او برای خود جلو جلو می رفت و احساس می کرد بهترین مربی کوهنوردی ایرانه ... سرپرست برنامه هم ظاهراٌ کمی باهاش تعارف داشت و نمی توانست راحت بهش ایراد بگیره . خلاصه اعصاب اکثر بچه ها از دست این آقا خرد شده بود . در میان راه هم اینقدر حرف زد که دیگه اعصاب همه رو به هم ریخته بود . یک تیکه آخر مسیر رو وقتی که باید یک شیب رو پائین می کشیدیم و بعد می آمدیم بالا مربی به اشتباه رفت . دوباره سوپر من وارد کار شد و فریادی زد که باید از اینور برویم . با اینکه می دانستم درست می گوید ولی شاکی شدم و بهش گفتم برنامه هم سرپرست داره هم مربی . لطفاٌ دنبال مربی تشریف بیاورید .به هر حال از همان راهی که خودش می شناخت با هزار زور و زحمت خود را به چادرها رساند و همانجا هم ایستاد تا ثابت کند که مسیرش چقدر خوب بوده ! روز بعد هم موقع تمرین با کرامپونش پای یک نفر رو له کرد .خلاصه اینکه خیلی فعال بود . نصف بچه ها هم از دستش شاکی بودند ولی هیچکی هیچی بهش نمی گفت . همه می گفتند این آقا مربیگری درجه 2 خود را نیز گرفته و به دلیل مشکلی که در درجه 3 داشته داره این دوره رو می گذرونه و به محض به پایان رساندن دوره یه مربی درجه 2 میشه . برای من مهم نبود او بعد از این کلاس مربی خواهد شد چون واقعاٌ اخلاقش را به عنوان یه مربی قبول نداشتم . احساس می کردم هدف او از یادگرفتن بیشتر ناتواناییهای دیگران را به رخشان کشیدن و قوی دانستن خود بود ... در حالی که تواناییهای خودش خیلی محدود بود .

مربی باید کسی باشد که بتواند از لحاظ اخلاقی برای دیگران الگو باشد ...

مربی باید کسی باشد که به موقع سخن بگوید و حرفهایش برای دیگران گوهر باشد ...

مربی باید کسی باشد که بتواند پیشرفت شاگردانش را ببینید و قبول کند که شاگردش هم ممکن است روزی از او سرتر شود .

مربی باید کسی باشد که اگر شاگردش بعد از سالها او را دید ارادت قبلی را نسبت به او داشته باشد ...

مربی باید کسی باشد که شاگردش با دیدن نگاه او قدرت و روحیه بگیرد ...

مربی باید کسی باشد که جاذبه اش بیشتر از دافعه اش باشد ...

مربی باید کسی باشد که شاگردش از تعریف صعودهای خود برای مربی لذت ببرد ...

و در آخر ...

مربی خود باید یک شاگرد باشد .

همین

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٦/٢٩



 

رسیده بودم بالای تاج یخچال .

به پائین نگاه می کردم و نفراتی که هنوز در طول مسیر بودند . زمان به اندازه کافی داشتم تا 3 پیچ یخ بزنم . یک طنابچه بلند دورش انداختم و کارگاه رو میزون کردم . بعد طناب مربی رو توش فیکس کردم و طناب حمایت نفر دوم کرده را داخل ریورسو انداختم . همه چیز برای حمایت نفرات بعدی آماده بود . بقیه بچه ها رو می دیدم که پائینتر در حال صعود هستند . احساس خوبی بهم دست داده بود . شاید غرور بیجا و همه چیز را برای خود می خواستم و می خواستم نفر اول باشم . خود حمایت بلندی به کارگاه زدم و نیش کرامپون رو از روی یخ بلوری جدا کردم . بلافاصله روی یخ سر خوردم و نیم متر پائینتر روی کارگاهی که زده بودم متوقف شدم . به پشت بر روی یخ دراز کشیده بودم . یخی که منبع آن آب دریاچه سبلان بود . بدنم کاملاٌ خنک شده بود . اشعه های آفتاب بر روی صورتم می تابید و من رو گرم می کرد . این دومین باری بود که در تابستان امسال توانسته بودم یخچال را صعود کنم . رویم را از آفتاب برگرداندم و به سمت یخچال خوابیدم .  طرفای ظهر بود و لایه سطحی یخ در اثر تابش آفتاب آب شده بود . آبی روان بر روی سطح یخچال می رفت تا خود را به کف برساند و من در خلاف جهت می رفتم تا به بالا برسم . لب خود را به آب نزدیک کردم و کمی نوشیدم . خیلی سرد بود . احساس کردم که باید خیلی خدا را شکر کنم که به من اجازه کسب چنین تجربه هایی را می دهد . واقعاٌ خوشحال بودم و البته خسته . به یاد تمامی دوستانم بودم . مربیانی که واقعاٌ خیلی به آنها مدیونم . آنهایی که خیلی چیزها ازشان یاد گرفتم . ( اسمشان را نمی برم چونکه میدانم دوست ندارند به این صورت مطرح شوند ) و همچنین  دوستان خوبی که همیشه من را در کوه راهنمایی کرده اند . دوستانی که هر کدام از آنها الگویی برای من بوده اند .  دوستانی مثل محمد ، مسعود ، محمد ، وحید ، حامد ، بابک و مجتبی و .... می توانم  بگویم به خاطر داشتن این دوستان و مربیان موفق هستم . از همشون ممنونم و احساس می کنم که هنوز با واژه کوهنورد کیلومترها فاصله دارم . به هر حال سعی می کنم وقتی در کوه هستم آن حسی را که باید ،  از آن بگیرم و این دوستان که از هیچ کمکی به من دریغ نمی ورزند را همیشه دوست بدارم .  همچنین از آنها به خاطر جا دادن من بی تجربه در جمع خودشان تشکر می کنم . امیدوارم جمعمان همیشه پایدار باشد .  


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٦/٢٧



 

وقتی که ديگه واقعاٌ نمی توانی بالاتر بروی ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٦/٢۱



 

برنامه دست خدا

دیواره بیستون برای من یک چیزی فراتر از یک دیواره است . خاطراتی که در بیستون دارم همیشه همراه من خواهد بود . آنقدر این دیواره را دوست دارم که سالی 2 بار برای صعود آن می روم . 2 سال پیش که سنگنوردی را شروع کردم  تصمیم داشتم مرزهای توانایی خودم را بشکنم . بعد از صعود سرعتی مسیر 52 علم کوه در آنسال بدون اینکه هیچ شناختی نسبت به مسیر داشته باشم علاقه و غرورم بیشتر شد . علم کوه رو از روی کروکی صعود کرده بودم . به هر حال این بار نوبت بیستون بود … و آن مسیری که باید صعود می کردم . " یال سخت " مسیری است که شاید صعودش الان برای خود من خیلی راحت و نرمال باشد ولی آن موقع این مسیر برای من خیلی فراتر از این حرفها بود . کروکی مسیر را از مجید ثقفی گرفتم . البته مشخص بود که مجید مسیر را درست به یاد نمی آورد چون 2 سالی بود که یال سخت نرفته بود . به هر حال با اون اطلاعات و با کمک مجید ذهن خود رو آماده صعود کرده بودم . و هم طناب من در این ماجرا هم کسی نبود جز م.ش که قبلاٌ در موردش صحبت کرده بودم . او تنها کسی بود که در آن زمان بهش اطمینان داشتم و حرفهایم را بهش می گفتم . آدمی فوق العاده معتقد و یک خداپرست واقعی …

خود را به بیستون رساندیم . غول سنگی داشت به من نگاه می کرد . برکه کنار قهوه خانه نیز من را از خود بیخود کرده بود . همه چیز برایم زیبا بود ولی مشکلی که در دلم بود با صعود مسیر حل می شد … صبح زود حرکت خود را از قهوه خانه آغاز کردیم . پیرمردی که در قهوه خانه بود رو خیلی دوست دارم و او با نگاه عمیقش ما را بدرقه می کرد . پیرمردی که دیگر الآن از شدت ضعف بدنی در قهوه خانه کار نمی کند و خانه نشین شده است . خیلیها فکر می کردند که او خیلی بد اخلاق است ولی در پشت ابروهای درهم کشیده خود دلی بزرگ دارد . 2 ساعت طول کشید تا از بین تپه ها و سنگها خود را به پای مسیر یال سخت برسانیم . پای مسیر را توانستیم به خوبی پیدا کنیم . متاسفانه به دلیل رقابتی که بین سنگنوردان کرمانشاه و همدانیها در بیستون وجود دارد آنها سعی می کنند مسیرهای خود را به صورت مخفی و گنگ نگه دارند . کارگاههای فرود و میانی ها و مسیر بسیار گم است و پیدا کردن آن بسیار مشکل . گاهی اوقات هم میانیهای مسیر خود را می کشند تا نشان دهند که این مسیر خیلی سنگین است و کسی نمی تواند آن را صعود کند . به هر حال در میان این همه کوهنورد خوبی که در این دو استان وجود دارند وجود چنین رفتارهایی واقعاٌ عجیب است . البته جدیداٌ احساس می کنم که مرتب بودن مسیرها بیشتر مورد توجه قرار گرفته و سعی می کنند مسیر خود را به صورت مطمئن و سنگین آماده صعود کنند . به هر حال با دیدن اولین کارگاه که بر روی یک طاقچه طبیعی کوچک زده شده بود مطمئن شدیم که در مسیر هستیم . حرکت خود را آغاز کردیم . م.ش یک مقدار کند صعود می کرد و به قول معروف موتورش دیر روشن می شد ولی هنگامی که به شرایط عادت می کرد واقعاٌ از هر لحاظ می توانستم بهش اعتماد کنم . مسیر را تا طاقچه سه کل ادامه دادیم . در آنجا ظرف آب م.ش از کنار کوله اش به پائین افتاد . با آن وضع تنها چیز نوشیدنی که برای ما ماند دو تا ساندیس بود . کسانی که دیواره بیستون را دیده اند می دانند تشنگی بر روی آن یعنی چی ؟ به هر حال ساندیس ها را مصرف نکردیم و با همان حالت تشنه حرکت خود را ادامه دادیم . در یک قسمت باید تراورسی به سمت راست انجام می دادیم که به تراورس پیانو مشهور است . در این تراورس پاها بر روی یک شکاف قرار می گیرد و دستها بر روی شکاف بالایی حرکت می کند . گویی سنگ نورد مشغول زدن پیانو است . در این تراورس مسیر را اشتباه کردیم و نزدیک به 2 ساعت وقت از دست دادیم . به هر حال بعد از پیدا کردن مسیر در حالی که کم آبی نیرویمان را گرفته بود حرکت خود را به سمت بالا و پناهگاه بهستون ادامه دادیم . منظره آنجا فوق العاده بود . دشت وسیع در زیر پاهایت و عظمت دیواره واقعاٌ از ما می خواست که هیچ وقت آنجا را ترک نکنیم . ولی زندگی شهری و وابستگی ها مصراٌ از ما می خواست برگردیم . در دلم احساس خوبی داشتم . اون آرامشی که مد نظرم بود را تا حدی کسب کرده بودم ولی هنوز کاملاٌ راضی نبودم . به هر حال در دفترچه پناهگاه نوشتم : حال که تا اینجا آمده ای خدا را ببین و برو . دیگر باید به سمت پایین حرکت می کردیم ولی نه از مسیر صعود . مسیر فرود کمی دورتر از پناهگاه بود و مجید گفته بود که با یک فرود 40 متری به قسمتی می رسید که می توانید از بین یک دره خود را به پایین دیواره برسانید . حرکت خود به سمت دیگر پناهگاه آغاز کردیم . گهگاه مارهایی در روی پله بیستون دیده می شد . به هر حال هر چقدر گشتیم مسیر فرود و کارگاه فرود را پیدا نکردیم . هوا هم رو به تاریکی می گذاشت و ما بسیار خسته بودیم . بعدها که به همراه سنگنوردان کرمانشاهی مسیر دیگری را صعود کردیم و از مسیر درست فرود رفتیم احساس کردم که ما آنشب هرگز نمی توانستیم کارگاه فرود را پیدا کنیم . به هر حال بعد از مدتی گشتن در یک منطقه وسیع یک رول که حلقه فرود نیز در آن قرار داشت پیدا کردیم . البته این کارگاه در زیر یک گیاه قرار داشت و بعدها فهمیدیم که اصلاٌ ربطی به مسیر فرود ندارد و همینطوری زده شده است !! به هر حال طناب ریخته و فرود رفتیم . یک فرود 30 متری . موقع کشیدن طناب ، طنابمان بالا گیر کرد . هر روشی را که بلد بودم امتحان کردم ولی طناب آزاد نشد . در نهایت مجبور شدم طناب را فیکس کنم و روی آن یومار بزنم . بعد طناب را که واقعاٌ به طرز عجیبی گیر کرده بود را آزاد کردم و بر روی آن فرود آمدم . در آن قسمتی که فرود آمده بودیم را به سمت پائین حرکت کردیم ولی بعد از مدت کوتاهی راه تبدیل به یک دیواره شد . مجبور بودیم کارگاه طبیعی بزنیم . دیگری راهی برای برگشت به سمت بالا نداشتیم و متوجه شده بودیم که مسیر را اشتباه آمده ایم . به هر حال با استفاده از یک سنگ یک کارگاه زدم و فرود رفتم . هوا دیگر کاملاٌ تاریک شده بود . نسیم سردی می وزید و چراغهای شهرکی که دورتر از دیواره بود تنها نشان زندگی ماشینی در اطراف بود . خوشبختانه پس از 50 متر فرود بر روی یک طاقچه قرار گرفتم . م.ش هم فرود آمد و طناب را جمع کردیم . باز هم باید کارگاه طبیعی می زدیم و خبری از کارگاههای مصنوعی فرود نبود . این بار سنگی را داخل یک شکاف لاخ کرده و دور آن طنابچه انداختم . آن را امتحان کردم و بهش شوک دادم . مطمئن بود . فرود خودم رو روی آن آغاز کردم . پس از 40 متر فرود به یک طاقچه کوچک رسیدم که یک سنگ منقاری بر روی آن قرار داشت . پائینتر را به دلیل تاریکی هوا به خوبی نمی دیدم  و نور هدلمپم هم بسیار ضعیف شده بود . به هر حال تصمیم گرفتم ریسک نکنم و بر روی طاقچه بایستم و کارگاه بعدی را در آنجا بزنم . م.ش هم فرود آمد و کارگاه بعدی را نیز زدیم و چه خوب شد که من در روی آن طاقچه ماندم چون تا 40 متر پائین تر هیچ خبری از طاقچه و سکو و شکاف برای زدن کارگاه نبود . بعد  از آن نیز یک کارگاه طبیعی دیگر درون یک سوراخ ایجاد شده داخل سنگ زدیم و روی آن فرود رفتیم . یک فرود 50متری که به یک سنگ منقاری بر روی یک طاقچه نیم متری رسیدیم . مجبور شدم طنابچه ای را که برای زدن پروسیک موقع فرود استفاده می کردم در این طول درکارگاه استفاده کنم چون تمامی طنابچه ها و تسمه های خود را در کارگاههای بالایی استفاده کرده بودیم و فقط یک تسمه خودحمایت و یک طنابچه پروسیک داشتیم . با انداختن طنابچه دور سنگ از م . ش هم در مورد کارگاه نظر خواستم و او هم تایید کرد . شروع به فرود کردم . فرودی در تاریکی که فقط 2 متر پائین تر را می دیدم و ادامه طناب در تاریکی گم شده بود . زمین مشخص بود . احساس می کردم که فقط 50 متر با زمین فاصله دارم  . بنابراین تند به خودم طناب می دادم تا طعم شیرین زمین را احساس کنم . بعد از حدود 40 متر فرود از روی یک کلاهک کوچک 1 متری عبور کردم . شک داشتم . اگر پائین کلاهک روی فضا قرار بگیرم چه کاری می توانم بکنم . طنابچه ای که در کار نیست و فقط  یک یومار داشتم . به هر حال تصمیم گرفتم به پائین بروم . بعد از رد کردن کلاهک یک متری از دیواره فاصله گرفتم . حدود 5 متر از ته طناب فاصله داشتم . نگاهی به پایین کردم . علی رغم اینهمه فرود انگار همان فاصله قبلی را از زمین دارم . من فکر می کردم که این فاصله 50 متر است در حالی که چیزی نزدیک به 150 متر از زمین فاصله داشتم . به یک متری ته طناب که رسیدم فرود را متوقف کردم . به اطرافم نگاه کردم . هیچ اثری از سکو یا شکافی که بشود بر روی آن کارگاه زد ندیدم. عرق سردی بر روی پیشانیم نشست و در حالی که باد سرد بر روی صورتم حضور این عرق را به رخ من می کشید . م.ش هم بالا منتظر اعلام من بود تا فرود بیاید . میشه گفت واقعاٌ ترسیده بودم . سنگهای سیاه زیر کلاهک برای من بسیار وحشت آور شده بود . در تاریکی یک برآمدگی خیلی کوچک بر روی دیواره روبه رو دیدم . احساس کردم اگر در این موقعیت خودم را جمع و جور کنم توانسته ام یک سنگنورد خوب باشم . همش احساسم این بود که کسی از پشت سر به من نگاه می کند . خستگی صعود و تشنگی هم بسیار آزارم می داد . احساس می کردم که آن زنجانی ها که بهار در بیستون مردند و من برای پیدا کردن جسدشان رفته بودم منتظر من هستند . فکر خیلی شلوغ بود که با صدای محمد به خودم آمدم . می گفت چی شده ؟! تصمیم گرفتم خودم باشم . فکرم را متمرکز کردم تا هیچ اشتباهی نکنم . اول گره ته طناب را چک کردم و آن را محکم کردم و اینقدر به خودم طناب دادم تا در هشت قفل شد . حالا دیگه دستام آزاد بود . با بدبختی یکی از پاها را به دیواره مقابل که ازش فاصله داشتم زدم تا تاب بخورم . کمی دور گرفتم و دفعه بعد محکمتر . م.ش از بالا فریاد می زد . او متوجه این تاب خوردنها شده بود ولی دلیل آن را نمی دانست . اینقدر به خودم تاب دادم تا توانستم دستم را به دیواره برسانم . دفعه اول گیره از دستم در رفت . دفعه دوم هم همینطور ! دوباره با پاها به دیواره زدم و در این پاندول توانستم گیره را با دست خود بگیرم . نور هدلمپ را روی دیواره انداختم . زیر آن گیره که به اندازه یک کف دست بود گیره دیگری نبود . بر روی آن گیره بلند شدم و پای خود را روی همان گیره انداختم . و به سختی تعادل خودم را حفظ کردم و با پای راست روی گیره واستادم . با تمام بدن به دیواره چسبیده بودم تا وزنم من رو عقب نندازه ! فیکسی طناب من رو آزاد می داد و انگار می خواست از عقب منو بکشه ! با چند فریاد از م.ش خواستم که طول طناب را زیاد کنه . م.ش  هم بلافاصله اینکار را کرد . خیالم کمی راحت تر شد . ولی م.ش همینطور به طناب فرود من اضافه می کرد . نمی دانم چکار می کرد ولی نزدیک به 6 متر طناب در زیر پای من آزاد شد . در فکر این بودم که اگر بیفتم کارگاه تحمل پاندولی را خواهد داشت یا نه ؟! بعد از یک دقیقه طناب کمی جمع شد و خیال من راحتتر . حالا باید چه می کردم . اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که م.ش طناب را یک لا بندازد تا من تا پایین فرود بروم . این فکر بلافاصله از ذهنم دور شد چون نمی توانستم یک لحظه هم او را در این موقعیت تنها بگذارم . تنها راه صعود بود . بعد از یکسری دادزدن به محمد فهماندم که قصد دارم صعود کنم ولی به صورت طبیعی . کلاهک که کاملاٌ غیر قابل صعود نشان می داد مخوصاٌ که من کفشهای اسپورتکس پام بود . ولی در گوشه سمت راست گیره هایی دیده می شد. تنها راه فرار همان گیره ها بود . شک داشتم ولی میدانستم که شک و تردید دشمن فکر هستند . تصمیم خود را گرفتم . یک گیره کمی بالاتر سمت راست بود  . با دست راست اون رو گرفتم و پایم رو بر روی یک گیره راست انداختم و بدنم رو جمع کردم . گیره ها را یکی پس از دیگری می گرفتم و حرکت می کردم . از تمام وجودم و تواناییم استفاده کردم . دست هام داشت می ترکید . به هر حال چاره ای نداشتم . اگر گیره را ول می کردم شاید یک پاندولی 15 متری و احتمال داشت که کارگاه دوام نیاورد .البته من بعداٌ متوجه شدم که به محض اینکه من تاب می خوردم م.ش شروع به تقویت کارگاه با چند ابزار کرده بود ولی خوب تصور چنان پاندولی در آن تاریکی هم خیلی وحشت آور بود . به هر حال من به او کاملاٌ اعتماد داشتم و به همین خاطر بود که با او به آنجا آمده بودم . بعد از آن 15 متر یک شکاف را دیدم که درون آن یک سنگ لاخ شده بود و در پایین آن هم یک بوته بود . سریع پای خودم را روی بته گذاشتم وفقط نیروی آن را داشتم که تسمه خودحمایتم را دور سنگ بندازم و بعد بر روی خودحمایتم نشستم . دستانم را از دیواره ول کردم . بازویم دم کرده بود و انگشتانم دیگر حتی قادر به خم شدن نیز نبودند . با خوشحالی به م.ش گفتم رسیدم . فرود بیا . به دلیل تراورسی که کرده بودم فرود به صورت مورب بود و من نیز ته طناب را گرفته بودم . به محض اینکه م.ش به موازات من قرار گرفت طناب فرود او را آنقدر کشیدم تا درون کارگاه قرار گرفت . بر روی لبهایش خنده آرامش دهنده ای نشسته بود . روحیه او عالی بود . خیلی بهتر از من . نگاهم به درختی بود که در مسیر فرود قرار داشت . چون فرود مورب بود موقع کشیدن طناب احتمال گیر کردن آن وجود داشت . به  هر حال شروع به کشیدن طناب کردم . لحظه آخر تا جایی که می توانستم به طناب شوک دادم تا از دیوار فاصله بگیرد و بر روی درخت نیفتد . تا حد زیادی هم اینطوری شد ولی 10 متر آخر طناب به شکل عجیبی دور درخت خاردار و پربرگ گیر کرد . با تمام نیرو طناب را کشیدم . هیچ فایده ای نداشت . با م.ش با هم کشیدیم . انگار طناب دور درخت قفل شده بود . دیگه هیچ امیدی نداشتم . خیلی خسته بودم و تمام دستم زخمی بود . این فرودهای با استرس هم خیلی خستم کرده بود . نا امیدانه طناب را ول کردم و دستان سیاه و زخمی را بر روی صورتم کشیدم . ناگهان نگاهم به م.ش افتاد . چهره او که از پشت آن نور مهتاب می تابید مشخص نبود . ولی لبانش حرکت می کرد . مشغول راز و نیاز با خدای خودش بود . او آنقدر روی من تاثیر گذار بود که من هم ناخودآگاه تصمیم گرفتم دعا کنم . از خدا خواستم به من اجازه بدهد کسانی که دوست دارم را باز هم ببینم .دعایم تمام شده بود . نگاهی به محمد کردم و یادم افتاد آخرین باری که نماز خواندم به همراه او در انتهای دیواره علم کوه بود . آن نماز ایستاده که برای من خیلی فراتر از یک نماز عادی بود . شاید بعد از آن من نماز نخواندم ولی خدا را بیشتر حس می کردم . چهره او را نمی دیدم . شاید در طول این چند دقیقه ای که به صورت او نگاه می کردم کلی انرژی گرفتم . بعد او به من نگاه کرد و گفت : حمید ، حالا امتحان کن ! آنقدر صدایش مطمئن بود که هیچی نپرسیدم و طناب را کشیدم . با اولین شوک طناب از لای درخت آزاد شد . نا خودآگاه اشک در چشمانم جمع شد . دیگر به او هیچی نگفتم . فرود آخر را رفتم و وقتی به زمین رسیدم بر روی زمین خوابیدم و از شدت شوق و احساسی که در این صعود بدست آورده بودم سرشار بودم . اشک توی چشمام موج می زد. م.ش هم پائین اومد . او را بغل کردم . کاری که قولش را به یکی داده بودم توانسته بودم به خوبی و با کمک دوست دیگرم انجام بدهم .

خیلی تشنه بودیم . آنقدر که گلویم به هم چسبیده بود و فرو بردن آب بزاق بسیار دردناک بود . ساعت 4 صبح روز بعد بود . تقریباٌ 24 ساعت فعالیت !! دوستم هم خیلی تشنه بود به حدی که در جوی آبی که برای آبیاری زمین بود کمی خود را سیراب کرد . بعدها او به من گفت که حمید ! برنامه من از آنجایی که گم شدیم شروع شد … و او نام این برنامه را دست خدا نامید . خیلی طول کشید که فهمیدم منظورش چه بوده است / و یاد نوشته خودم در پناهگاه افتادم . مطمئن شده بودم که خدا را دیده بودم …. 

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٦/٢۱



 

از پای فرانچسکو چه خبر ؟

ديروز يه ايميل زدم به جو و فرانچسکو ! همان سوئيسی ها که در گذرشان از کرج و پل خواب کلی با هم رفيق شده بوديم . ظاهراٌ پای فرانچسکو که در بيستون شکسته بود بهبود يافته و جو نوشته بود که قصد دارند در عرض هفته بعد به سمت ديواره ال کاپيتان بروند و سفر پاکستان را به سال بعد موکول کنند . داشتم فکر می کردم چقدر آزادند و چقدر راحت برای خود برنامه ريزی می کنند و آنها چه وضعيتی دارند و ما چه وضعيتی ؟!!! خوش به حالشان ...

فرانتو در حال ابزارگذاری در پل خواب


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٦/۱۸



 

داشتم توی خيابون را می رفتم . تو خيالم هزار تا فکر بود . از دانشگاه تا کوه و اردوها و کارهايی که بايد انجام می دادم . خلاصه اينکه اصلاٌ حواسم جمع نبود . ناگهان نگاهم به زمين افتاد . مورچه ای که جسد بيجان رفيقش را با خود حمل می کرد به ناگهان سايه پای مرا بالای سر خودش حس کرد . يکدفعه به خودم اومدم و جستی زدم تا مورچه را له نکنم . البته کمی تعادلم بهم خورد . سريع خود را به وضعيت اوليه برگرداندم و به عقب نگاه کردم . مورچه سالم بود و خوشحال . ولی صدای قهقهه ۳ تا دختر از پشت می اومد . خوب بالاخره حوصلشون سررفته بود و يک مساله ای برای خنديدن پيدا کرده بودند . به هر حال خوشحال بودم . هم جون مورچه حفظ شده بود و هم ۳ تا آدم بالغ که خندانشان بسيار سخت است را خندانده بودم . بذار تا می توانند بخندند . آنها که نمی دانند و نمی توانند درک کنند ...

برای مورچه ها خيلی احترام قائلم چون خيلی شرافتمندانه تر از  انسان ها زندگی می کنند .  


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٦/۱٤



 

فقط کافيه خودت درکش کرده باشی ...

سنگ با احساس ترين موجود دنيا

ارتفاع برتر


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٦/٧



 

دو تا  عکس از وحشتناک ترين ريزشی که در علم کوه ديده ام و از نزديک ترين فاصله نسبت به ريزش !!

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٦/۱