اين جغله هم وقتی هم سن داييش بشه کلی کولاک می کنه ... ! ( ايشاا... که جغل رو درست نوشتم .. )


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/۸/٢۸



 

چقدر حاضری بدی اگه الآن بری اونجا ... ؟!!


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/۸/٢۸



 

بارون شدیدی می اومد . از سر کار برمی گشت خونه . هیچکی توی خیابونا نبود . چراغهای خونه ها براش تداعی کننده محیطهای گرمی بود . تمام بدنش خیس شده بود . حتی گربه ها و موشها هم توی جاهای گرمی پناه گرفته بودند . از قدم زدن خودش توی بارون لذت می برد . با هر قدم مقداری آب به اطراف می پاچید . خیلی قشنگ بود . از سر تا پا خیس شده بود . عادت نداشت چتر همراه خودش ببره … چون همیشه احساس می کرد اون چیزی که از بالا می یاد پاکه و می تونه آدم رو پاک کنه . نگاهش به ابرهای سیاه بود . دوست داشت بره وسط اون ابرا …


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/۸/٢۸



 

يادمه اين نوشته جزو اولين نوشته هايی بود که در اين وبلاگ گذاشتم . بعضی اوقات ياد گذشته می افتی و اين نوشته همان است که به من آرامش می دهد . پس خواستم دوباره آن را تکرار کنم ...

 با تو رفتم

بي تو باز آمدم

از سر كوي او ، دل ديوانه

پنهان كردم ، در خاكستر غم

آن همه آرزو ، دل ديوانه

برنامه دماوند بود . خيلي دور نه ، همين پارسال . بارگاه سوم جنوبي بودم . فكرم بسيار پريشان بود . به مردانه اي روزگار ، به افراد خوش قول ، به مردم راستگو ، به دوستان با صداقت و به همه آنچه كه نيافته بودم فكر مي كردم . ساعت 6 عصر بود و همه كوهنوردان از سرما به داخل چادرها و پناهگاه پناه برده بودند . با خودم لج كرده بودم . از همه چيز اين دنيا خسته بودم . نمي دانستم جواب چراهاي ذهنم را چگونه بدهم ؟ به قول يكي از به ظاهر دوستان : از تو درس جوانمردي گرفتم . واقعاً مسخره است كه من اينگونه به او درس داده ام كه اينطوري از آب در آمد . از نوع درس دادنم پشيمانم .

سرماي هوا به زير صفر رسيده بود . كمي دورتر از پناهگاه در حاليكه آخرين اشعه هاي آفتاب را بر بالاي بلنداي ايران مي ديدم نشسته بودم . مستقيماً به قله نگام مي كردم و با قله صحبت مي كردم . مثل اينكه او نيز با من حرف مي زد و اين حرفها بسيار قشنگ بود . ولي دلم از اين مردم گرفته بود و حالا تنها به حرف اين تنها اطمينان داشتم . چه دليلي داشت كه دماوند به من دروغ بگويد . هدلمپهاي داخل پناهگاه يكي پس از ديگري خاموش مي شد و همه به اميد صعود فردا به كيسه خوابهايشان مي رفتند ولي من همچنان بيرون نشسته بودم و تنها يك پيرهن تنم بود . تصميم داشتم تا جايي كه مي توانم آنشب با قله صحبت كنم

مهي غليظ داخل دره هاي جنوبي را فراگرفته بود . دوبرار ديگر معلوم نبود و از داخل پناهگاه صدايي نمي آمد . ابري سفيد قله را فرا گرفته بود و قله هم كلاهش را به سر گذاشته بود . ماه نيز در آمده بود و همه چيز فوق العاده بود . ولي سرما به عمق بدنم نفوذ كرده بود . دستها و پاهايم بي حس شده بود و ديگر توانايي حركت دادن آنها را نداشتم . ناگها سايه اي را در شرق پناهگاه ديدم . فكر كردم كه اشتباه مي كنم . ساعت 10 بود . ولي نه درست ديده بودم . پيرمردي بود كه كوله اي كوچك بر پشت خود داشت . چوب گردويي به دست گرفته بود و آهسته و پيوسته به سمت بالا مي رفت . هوا سوز زيادي داشت و من كه كنار يك سنگ پناه گرفته بودم به شدت سردم بود . پيرمرد من را نديد و آرام آرام به حركت خود ادامه داد . حركتي فوق العاده كند كه از دنبال كردن آن خسته مي شدي ولي آرامشي كه در اين حركات بود برايم لذت بخش بود . حركات پيرمرد برايم نمايانگر يك عشق بود . عشقي كه هم او به قله داشت و هم قله به او . عشقي كه نشانه هاي راستين بودنش آشكار بود . پيرمرد ادامه داد و رفت و از چشمانم دور شد . او به سمت قله دوست داشتنيش مي رفت . دماوند همچون معشوقي پر ناز عاشق خود را مي طلبيد . ديگر تحمل سرما را نداشتم . لباس اضافه ام را پوشيدم و به داخل پناهگاه رفتم . به داخل كيسه خواب رفتم در حاليكه نگران پيرمرد بودم . اميدوار بودم براي او اتفاقي نيفتد . يكي از دوستان مي گفت : كوهنوردان در كوهي كه از همه كوهها بيشتر دوست دارند از دنيا مي روند .

خواب به چشمانم نمي آمد . منتظر پيرمرد بودم . ساعت 5 صبح بود و اكثر كوهنوردها به سمت قله ظاهري صعود مي كردند در حاليكه من احساس مي كردم قله واقعي شبانه صعود شده است . ناگهان در پناهگاه باز شد . آره ! خودش بود . پيرمرد خسته ولي با چشماني پر اميد داخل پناهگاه شد . شايد نيم ساعت طول كشيد تا توانست بند كفشهايش را باز كند . بعد كيسه خواب پر قديمي خود را پهن كرد تا استراحتي بكند . ديگر خيالم راحت بود . بايد مي خوابيدم چون مي خواستم به پايين برگردم . به خواب شيريني فرو رفتم و ساعت 8 از خواب بيدار شدم . تصميم داشتم با پيرمرد به پائين برگردم تا با او صحبت كنم و درسهايي از او بگيرم . هر چه اطرافم را نگاه كردم اثري از پيرمرد نديدم . از پناهگته بيرون آمدم . تندروهايي كه قله را صعود كرده بودند به پائين بر مي گشتند و خيليها هم نتوانسته بودند قله را صعود كنند ولي به نظر من هيچكدام آنها قله را صعود نكرده بودند . فقط آن كسي كه قله او را طلبيده بود موفق به صعود شده بود .


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/۸/٢٦



 

مرزهای توانايی و پشتکار انسان نامحدودند . اين خود ما هستيم که با قالبهای فکری کوچک خود آنها را محدود می کنيم .

توانایی انسان خیلی فراتر از این حرفاست


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/۸/٢٢



 

جوان وارد کوچه شد . کوچه باکلاسی بود . ماشینهای دو طرف کوچه همشون گران قیمت بودند . احساس غربت می کرد . رفت جلوتر . توجهش به گوشه کوچه کنار جوب جلب شد . نگاهی انداخت . گربه ای خوشگل در آنجا خوابیده بود . احساس کرد که گربه مرده ... رفت جلو . گربرو صدا زد : گربه ، کوچولو ، عزیزم ؟ حالت خوبه ؟ می تونی صدای منو بشنوی ؟! گربه تکانی به خودش داد . کاملاٌ سالم بود و انگار فقط کمی ضعف کرده بود . خیالش راحت شد . مشکل بزرگی نبود . ناگهان نگاهش به پیرمردی افتاد که از پشت ماشین آخرین مدلش در حالی که موبایلی عجیب و غریب و گران قیمت در دست داشت ، به او نگاه می کرد . مرد طوری به جوان نگاه می کرد که هیچ عاقلی به هیچ احمقی نگاه نمی کرد ...

پیش خودش گفت : یعنی ممکنه من هم روزی مثل او بشوم و این حسم را ازدست بدهم ؟!!

مرد پیش خود می گفت : یعنی من هم یکروز مثل او احمق و خام بوده ام ؟!!

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/۸/۱٩



 

So I choose freedom

So I choose freedom ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۳/۸/۱٧



 

دستها را داخل شکاف گرفته ای . دست راست زیاد مطمئن نیست و احساس سقوط می کنی . با میانی قبلی فاصله زیادی داری و پرت شدن برایت عذاب آور است . فکرت را به کار می اندازی . یه نگاهی به پائین می اندازی . هیچ وقت از صعود هراسی نداشتی . حمایت چی با نگاه خود و تشویقهای خود صعود تو را دنبال می کند . کلاهک را رد می کنی و مسیر را به سمت بالا ادامه می دهی . با سنگ دوست داشتنیت ، تنها کسی که حاضری باهاش برقصی ، می رقصی . حرکت دستها و پاها منظم است . با تمام وجود اوج احساس سنگ را حس می کنی و لحظه ای تردید و پروازی بلند ...

so I choose freedom ... 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۳/۸/۱٧



 

حسی که بين همه طبيعت دوستان مشترک است


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/۸/۱٠


سلام به تمامی دوستانم که در اینجا به من سر می زنند .

می خواستم دوستانم را به شما معرفی کنم .

قبلاٌ تعدادی از دوستانم را به شما معرفی کرده ام والآن می خواهم بقیه را معرفی کنم .

اگر از وبلاگ شاهین با نوشته های زیبایش ، وبلاگ رضا زارعی با خاطرات تلخ و شیرین دنیای هیمالیا ، وبلاگ  محمد  امدادگر با مسائل آموزشیش و وبلاگ عمو علی ( یگانه عموی ادونچر دنیا ) بگذریم صاحبان وبلاگهای زیر کسانی هستند که زیاد بهشان سر می زنم .

کوهها و آدمها ، وبلاگ علی پارسائی است که مطالب فوق العاده ای در مورد کوهنوردان بزرگ و همزیستی آنها با طبیعت بکر و خشن دارد . من هر روز به این وبلاگ سر می زنم

 

وبلاگ آزادکوه که متعلق به عباس جعفری است . او سفری به نپال دارد که می توانید گزارش سفر به همراه عکسهای فوق العاده اش را در وبلاگش ببینید .

 

سایت جو و فرانتو ! آنها پس از بهبود پای فرانتو قصد دارند صعود برج شیپتون را به سال دیکر موکول کنند ولی برنامه شان برای امسال به گفته خود جو این است : Maybe we try El.Capitan next month !

 

کوهنوردی و زندگی متعلق به عباس بهرامی نیا است که علی رغم مشکلات شخصی فعالیت خوبی دارد .

 

من ... یک کوهنورد !! متعلق به محمد درویش است . عنوان وبلاگ او که پرسشی از خود است به نظر من  نشاندهنده این است که هر کدام از ما باید گهگاهی این سوال را از خود بپرسیم ... مطالب او هم که فوق العاده است

 

نوپتسه ، همان احسان خودمان است که در دماوند من را ديده است و من هنوز او را نديده ام . به هر حال نوشته های او حال  و هوای خاص خود را دارد .

 

شاهو !! که همان نازخاتون است مدتی است که نظر خواهی وبلاگش را برداشته است . با اینکه هر بار به وبلاگش سر زدم چیز زیادی از نوشته هاش نفهمیدم !! ولی نیروی خاصی من را به خواندن مطالبش دعوت می کند !

 

هئومه ، دوست خوبمان نسرین ، که فکر می کنم بعد از مدتی دوباره کوهنوردی را شروع کرده .

 

خاله پروانه هم که جزو نوادر خاله های خوش اخلاق و خوب دنیا است .

پسری با کفشهای کتانی !! به نظر من وبلاکی است که در نگاهی عمیقتر به مطالبش می توان از او چیزهای زیادی یاد گرفت .

اینها کسانی هستند که علاوه بر دوستانی که قبلاٌ گفته بودم دوستشان دارم و بهشون سر می زنم . امیدوارم همیشه موفق و پیروز باشند .

در ضمن امیر خان که وقتی من را در فدراسیون دیدی کلی فحش بارم کردی !! عزیزم آیدی من در مسنجر hamid_climber است و پیغامهای شما به جای دیگر می رفته . به هر حال امیدوارم دیگر فکر نکنی که من خودم را گرفته ام !!

دوستانی هم که گاهی سر می زنند و پیغام می گذارند چه از مخالفان حرفهای من باشند و چه موافق برای من قابل احترامند و باور داشته باشند که بعضی اوقات از ندیدن پیغامهای آنها دلم برای آنها تنگ می شود ( این رو کاملاٌ جدی گفتم )

و در آخر اینکه من هنوز خودم را در حد یک کوهروی عادی می دانم و ممکن است گاهی اشتباهاتی نیز داشته باشم . دوستانی که مشکلات و اشتباهات من را به خود من می گویند بهترین دوستان دنیا هستند . 

اين عکس هم تقديم به همه دوستان عزيزم ، چه آنهايی که نامشان را بردم چه آنهايی که نبردم !!

 

 ابتدای راه جنگل مور ( پائیز 82 )

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۳/۸/٥