امروز داشتم پرسه می زدم يه چيز جالب ديدم ... رفته بودم يه جای دور ... به يه خلوت قشنگ و اونجا بود که يه چيز قشنگ ديدم ...

چند تا عکس ناشيانه هم با موبايل گرفتم ...

و جالب اينجا بود که دليل اينهمه زيبايی فقط در عکس زير نهفته بود ...

يک لوله ترکيده در يک گوشه دور دنيا  که باد آب بيرون آمده از آن را به جهات مختلف پخش می کرد ... پس بعضی مواقع شيلنگ بودن هم ميتونه باعث زيبايی بشه ...

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٤/۱۱/۳٠



 

سرش رو از توی کيسه خوابش آورد بيرون . همه جا تاريک بود . آخه ميدونی زير برف يا توی غار خورشيد يا ستاره ای نيست که باعث روشنايی بشه . دنبال هدلمپش گشت . هميشه اون رو کنار کفشاش می گذاشت ولی اين بار يکمی سر خورده بود و پايين تر رفته بود . بالاخره پيداش کرد . شاسی رو چرخوند و تونل برفی روشن شد . همه خواب بودند . يه خواب شيرين . برف کوبی حسابی و جانانه در طول روز همه رو خسته کرده بود . پوش لباس گرتکس رو کنار کشيد تا ساعت رو ببينه . ساعت ۱۲:۳۰ شب بود . از ساعت ۸ که کندن تونل تمام شده بود و خوابيده بودند تا حالا هيچ اتفاق خاصی نيفتاده بود . همه چيز رديف بود جز در تونل . برف زيادی که بيرون می باريد دهانه تونل را تقريباٌ مسدود کرده بود . کوله خود را از جلوی دهانه تونل کنار کشيد . بادست سعی کرد برفها را پس بزند . نسيم سردی که از بيرون به صورتش خورد وسوسه اش کرد . کف تونل خوابيد و از لای دهانه تونل به بيرون خزيد . تمام بدنش يخ کرد . وسوسه بيرون اومدن غلبه کرده بود . پيش رويش هيچ معلوم نبود جز يال مقابل  . باد و بوران شديدی در منطقه می وزيد و برف زيادی که از شب آمده بود تمام رد آنها را از بين برده بود . در آسمان هيچی معلوم نبود . اگه هوا خراب نبود می تونست صورت کامل ماه رو از نزديک ببينه ولی خوب اونموقع چند متر جلوترش رو بيشتر نمی ديد . باد برفها را که با تمام وجود به زمين چسبيده بودند با شدت از زمين می کند و به اينور و آنور می کوبيد . صورتش پر از برف شده بود و در عرض چند ثانيه شبيه پيرمردا شد . آخه ميدونی برفهای سفيد لای موهای مشکی خودنمايی می کردند . نگاهش رو رو به آسمون چرخوند و با صدای بلند سلام کرد به اونی که هميشه به يادش هست ...

تونل برفی ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٤/۱۱/٢٧



 

مدتهای زيادی بود که در مورد خيلی چيزها فکر کرده بود ... راستش به اين نتيجه رسيده بود که برای به نتيجه رسيدن بايد مثل بچه ها فکر کرد چون منطق آدم بزرگها تحمل شنيدن فکر اون رو نداره ... يکی از اون چيزا دعا بود . خيلی به دعا فکر کرده بود . وقتی که با خدای خودت خلوت می کنی و هر چی دلت می خواد خوب و بد رو بهش می گی . در حقيقت تنها کسيه که ميشه هميشه روش حساب کرد و تنها کسيه که توی زندگيت بهت خيلی حال داده ... آره .. سرت رو می گيری پايين . قبلنا برای دعا کردن و ديدن خدا سرش رو می گرفت رو به آسمون ولی الآن ديگه اونطوری نيست . سرش رو می گيره پايين و با چشمش به سمت قلبش نشونه ميره چون احساس می کنه خدا خيلی بهش نزديکه ... از هر کس ديگه ای نزديکتر و برای پيدا کردنش نيازی نيست نگاهت به راه دوری خيره بشه ...قبلنا بيشتر برای خودش دعا می کرد ولی الآن به يه نتيجه جديد رسيده .  ذهنش درگير اين قضيه بود . به اين فکر می کرد که هر کدام از آدما يه توبره پيش خدا دارند که اون توبره هم می تونه پر از دعا باشه و هم می تونه خالی باشه . اما کسی که پرش می کنه خودت نيستی . هر وقت کسی برات دعا کنه خدا دعاش رو ميريزه توی توبره تو و خوش به حالت وقتی که توبره ات هر روز پرتر از ديروز باشه . اون وقت وقتی بهش نياز داری از خدا می خوای کمکت کنه و اون توبره تورو از ميون ميلياردها توبره می کشه بيرون . آخه ميدونی خدا خيلی منظمه و مثه تو نيست و هيچی رو گم نمی کنه . اون وقت اگه توی کيسه تو چيزی باشه که بهت می رسونه و تو رو نجات ميده ولی اگه توش خالی باشه اونوقته که ديگه از دست هيچ کسی کاری ساخته نيست ...

داشت به اين فکر می کرد که ديگران چقدر توبره اش رو پر می کنند ... آيا کسی برای او دعا می کنه ... چقدر به ديگران خوبی کرده ؟ ... و در حقيقت چقدر به خودش کمک کرده ؟ ... و مهمتر از همه اون چقدر می تونه توبره ديگران رو پر کنه ؟ ....


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٤/۱۱/٢۱



 

چند روز بود که اين خبر را شنيده بودم ولی عين خيالم هم نبود ... پيش خودم می گفتم که حتماٌ همون دور و ورا توی ۸۰۰۰ متری داره ول می چرخه و دوباره مثل ماجرای آناپورنای سال ۹۲ که بعد از ۵ روز سر و کلش پيدا شد اين بار هم پيداش ميشه ...

ژان کريستوف لافايل در ارتفاعات قله ماکالو گم شده است . صعود زمستانی او به ماکالو با تراژدی گم شدن او همراه شده است . کوهنورد محبوب من - مرد تنهای کوهستان - آخرين بار خبر صعود خود را از ارتفاع ۷۶۰۰ متری با تلفن ماهواره ای به همسرش کاتيا داده ولی الآن چندين روز از آن تاريخ ميگذرد و چادر خالی لافايل در ارتفاع ۷۰۰۰ متری همه را نااميد کرده است ... کاتيا همسر لافايل به سمت بيس کمپ ماکالو می رود تا برای آخرين بار با همسرش وداع کند ... ظاهراٌ کريستوف برای هميشه به آغوش کوهستان پيوسته است ...

ژان کریستوف لافایل ماکالو


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٤/۱۱/۱٢



 

سرشو انداخت پايين . يه دنيا حرف تو دلش بود ولی حس گفتنش رو نداشت . نمی دونست . دوباره اون حس هميشگی . حس بی حالی . مشکی هم سر از کارش در نمی آورد . مگر تو نبودی که می خواستی بگی ؟! پس چرا حالا لال شدی ؟ ( مشکی در گوشش اين جمله رو تکرار می کرد ) ثانيه ها می گذشت . شروع به حرکت کردند . هميشه سعی می کرد از زير چراغ قرمز در بره ولی اين بار دوست داشت که چراغ قرمزهای چند ساعتی رو تحمل کنه . آخه ميدونی اون لحظه ها داشت به پايان می رسيد و خوش به حال مشکی به خاطر چند دقيقه ای که با او تنها بود . حتماٌ خيلی حرفها شنيده ولی چيزی نمی گه . سرش رو انداخت روی صورت مشکی و رد رفتن او را دنبال کرد . ديگر وقت رفتن بود . با اينکه سخت بود ولی اشتياق در درون وجودش به بی نهايت رسيده بود . صحنه ای که در جاده ها می ديد فوق العاده بود . خورشيد صورت خود را سرخابی کرده بود و با او صحبت می کرد . به خاطر امروز ازت ممنونم خدا .


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٤/۱۱/٩



 

خيلی در مورد انسانها فکر کردم . بعضی اوقات احساس می کنم خيلی عجيب می شوند . بعضی وقتها احساساتی و برخی اوقات کاملاٌ منطقی . جنبه منطقی بودنشون به خاطر درکيه که خدا بهشون داده و می تونند مسائل رو بسنجند و تصميم  بگيرند . حيوانات وحشی بيشتر احساساتی عمل می کنند . اگر خشمگين بشوند حمله می کنند و وقتی سير باشند تو را دوست دارند . خيلی وقته توی اين فکرم که چه وقتهايی بايد مثل انسانها منطقی بود و چه وقتهايی مثل حيوانات احساساتی !!‌

ولش کن . زياد سخت نگير . می تونی ساده تر نگاه کنی . راستی برف رو ديدی . راه رفتن روی برف هميشه برات لذت بخش بوده  . در ميان درختان روی برف تازه باريده شده قدم برميداری . ذره های ريز برف زير پات دست به دست هم ميدهند تا زنده بمانند . درختان کاج و سرو که شانه هايشان با برف سفيد پر شده است سنگين شده اند و ازت می خواهند که سبکشان کنی . برفهای سبک شده از شانه درخت جدا شده روی شانه من می شينند . انگار که تقدير آنها اين است که از اين و آن آويزان باشند . به هر حال اونقدر هم که فکر می کردی بد نيستند . می تونی لمسشون کنی و نوازششون کنی . حداقلش اينه که واکنش بدی از خودشون نشون نميدن . حتی می تونی اونها رو روی صورتت بگذاری . آخه ميدونی صورتت هميشه سرده و گرمايی نداره که بخواد اونا رو اذيت کنه يا از بين ببره . ولی اگه زياد بهشون نزديک بشی و زياد باهاشون رفاقت کنی آب ميشن و از بين ميرن . آخه ميدونی عمر اونا کوتاهه . عمر اونا چند ساعت بيشتر نيست و اون چند ثانيه ای که نوازششون کردی براشون مثه اين بود که يک عمر عشق بازی کرده اند ! برای تو چند ثانيه لذت بود و برای اونها يک عمر دوستی .


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٤/۱۱/٢