همه دور آتیش نشسته بودند . همه ورجه وورجه ها تموم شده بود و همه تقریباٌ خسته بودند . اینقدر از اینور به اونور پریده بود ولو شده بود روی زمین . حامد اومد . ازش خواست آهنگ عاشقم من رو بخونه . آخه اون این آهنگ رو خیلی قشنگ میخونه ... همه جمع شده بودند دور آتش و سکوت همه جا را گرفته بود . حامد شروع به خواندن کرد . انصافاٌ هم قشنگ میخواند . ستاره های آسمان بهش سلام می کردند . اما اینبار نگاهش خیره در آتش بود . به شعله های زرد و قرمزش نگاه می کرد که زبانه می کشیدند و میل به صعود داشتند . دوست داشتند به ستاره ها برسند ولی نیرویشان کم بود . توانشان در این حد بود که چند متری قد بکشند و بعد هم فنا می شدند . میدونی از اون لحظه ای که هر شعله کوچکی زبانه می کشید چشمانش اون  رو می دید . نگاه دوست داشتنی داشتند و در یک لحظه عاشق هم می شدند  . اما کمتر از 1 ثانیه طول نمی کشید که اونا نابود می شدند . میدونی اون نگاه برایش یک لحظه بود وبرای شعله ها یک عمر عشق و عاشقی . لحظات به قشنگی می گذشت . میدونی توی دنیا دوتاچیز هستند که وقتی به عمقشون نگاه کنی دیگه به هیچ چیز دیگه ای نمی تونی فکر کنی . یکی آتیشه و اون یکی دریاست ...

راستی جات خيلی خالی بود ...خودت ميدونی ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٤/۱٢/٢٤



 

ضربات را يکی پس از ديگری وارد می کرد . خيلی وقت بود که دست به سنگ و يخ نزده بود ولی هنوز از کار نيفتاده بود . صدای تشويق بچه ها از پايين شنيده می شد . مسير تعيين شده را ميرفت ولی به چيزهای ديگری فکر می کرد ... يعنی ميشه ؟! ... و تبر خود را محکمتر می کوبيد ... بايد بشه ... به خاطر همه چيزهای خوبی که توی ذهنش بود و ...و تا به خود آمد به انتهای مسير رسيده بود...

فعلاٌ همين ...

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٤/۱٢/٢۱


حدود 3سال پیش بود . اولین سالی بود که کمیته فنی گروه شده بودم . گروهی با تفکرات کاملاٌ قدیمی و تا حدی اشتباه ولی با پتانسیل فوق العاده بالا . یادمه بعد از برنامه های دیواره ای که در گروه اجرا کردیم به فکر یک وسیله نجات مناسب برای افراد گروه افتادم . اونجا بود که با چنگی به رشته تحصیلیم(الکترونیک ) به فکر دستگاه جی پی اس افتادم . ساعتهای زیادی وقتم را برای درک مفاهیم تئوری کار جی پی اس کردم و تازه فهمیدم که برداشتهای اشتباه فوق العاده زیادی نسبت به این دستگاه پیشرفته در کل کشور و حتی در قشر تحصیلکرده وجود دارد . بعد از درک اصول تئوری تصمیم گرفتم مدلهای عرضه شده در بازار اروپا را بررسی کنم تا مدل مناسب برای گروه را پیدا کنم . هزینه این کار برام بالا بود . ساعتهای متوالی چرخیدن در اینترنت و پرینتهای چند صفحه ای وصحبت با افراد مختلف . بالاخره به این نتیجه رسیدم که باید خودم به نتیجه برسم . اون موقع دستگاه رینو 120 را انتخاب کردم . چند جلسه آموزشی در گروه گذاشتم تا بچه های گروه مفهوم جهت یابی با جی پی اس را درک کنند . بعد طرح خودم را پیاده کردم . پیشنهاد خرید دو عدد جی پی اس رینو 120 !! که چیزی معادل 600000 تومان برای گروه آب می خورد . به محض شنیدن قیمت همه شروع به مخالفت با این خرید کردند . عده ای می گفتند جای جی پی اس چند تا چادر بخریم . عده ای می گفتند که این چیزها به درد ما ایرانیها نمی خورد . و عده ای هم من و دستگاه رو مسخره می کردند . به من می گفتند تازه به دوران رسیده و به جی پی اس می گفتند اس جی دی !! به هر حال پوست کلفت تر از این حرفها بودم و توانستم با استفاده از نفوذ خودم در بین تعدادی از اعضای قدیمی گروه اجازه گروه را برای خرید یک دستگاه بگیرم . ( دستگاه دوم را هم من و حامد با هزینه شخصی خودمون گرفتیم ) و بعد شروع به آموزش آن در کل  گروه کردیم . اول در نظر همه مسخره به نظر می رسید ولی وقتی در یکی از برنامه های گروه جان 25 نفر را در کولاک نجات داد نظر همه برگشت . از اون به بعد همه خواستار داشتن جی پی اس در برنامه هاشون بودند . بعد نوبت به فدراسیون بود . رضا زارعی خیلی کمک کرد ( از نظر من  اون مردمی ترین و فنی ترین مربی ایرانه ) تونستیم فدراسیون رو قانع کنیم که چهار تا دستگاه رینو بخره . بعد از اون کم کم این دستگاه بین کوهنوردان جا افتاد . از گروههای مختلف دعوتنامه میگرفتم برای توضیح دادن و تشویق آنها به خرید چیزی که یک زمانی به خاطر مطرح کردن آن مسخره می شدم . رینو 520

بگذریم ... مروری بر خاطرات بود ...

و اما آخرین خبر در رابطه با دستگاه جی پی اس ...

رینو 130 از طرف سایت Outdoor Life به عنوان بهترین وسیله نجات در سال 2005 شناخته شد .

و گارمین  آخرین مدلهای دستگاه رینو خود را به بازار ارائه کرد .

رینو 520 و رینو 530

در توضیحات مربوط به رینو 520 می بینید :

مهم نیست که فعالیتهای ماجراجویانه شما در کجا اتفاق می افتد  . شما با کمک این دستگاه می توانید در هر نقطه ای از دنیا در مسیر و در تماس با دوستان خود باشید . این دستگاه دارای یک رادیو ( فرستنده اطلاعات و صوت ) تا برد 14مایل !! ، یک صفحه رنگی بزرگ برای تشخیص دقیق اطلاعات نقشه ، قطب نمای الکترونیکی ، فشار سنج و سنسورهای گیرنده وضعیت هوا تا چند ساعت آینده ، یک حافظه 56 مگابایتی و عمر باتری تا 16 ساعت  و .... می باشد ....

سایر خصوصیات را می توانید در اینجا ببینید .

البته استفاده از این دستگاه به خاطر برد حدوداٌ 20 کیلومتری در ایران غیر قانونی است منتها شما میتوانید با داشتن مجوز برای انجام فعالیتهای کوهنوردی ، آن را از نمایندگیهای موجود در ایران تهیه نمایید . شاد و پرانرژی باشید .

فقط می تونيد به اين فکر کنيد که بعضی اوقات مخالفتهايی که با کارهای شما ميشه ممکنه يه روز به قانون تبديل بشه !!

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٤/۱٢/٢٠


نانگاپاربات یک قاتل است . اولین پرونده قتل به سال 1985 برمی گردد هنگامی که A.H.Mummery  و Goman Singh  و Raghobir Thapa  در یک صعود شناسایی به قله  ناپدید شدند . قبل از مرگ ، مامری و تاپا توانسته بودند در یک صعود آلپی و فوق العاده خود را به ارتفاع 23000 پایی جبهه دیامیر برسانند . پرونده بعدی مربوط به آلمانها است . آنها در سال 1932 در ارتفاع 22800 پایی جبهه راخیوت متوقف شدند . willi Merkl شکست را نپذیرفت و در سال 1934 با یک تیم قوی به منطقه بازگشت . بهترین یخنورد آن زمان ، Willo Welzenbach ، نیز در آن تیم حضور داشت . در 900 پایی قله ، نانگا نقاب خوش رفتاری خود را برداشت و تیم صعود کننده با هوای فوق العاده خرابی مواجه شدند . Welzenbach  و Merkl و Max Wieland و سه شرپا در هنگام بازگشت جان خود را از دست دادند .  ( Alfred Drexel  نیز قبل از این طوفان سهمگین بر اثر ادم ریوی جان خود را از دست داد ) . 3 سال بعد نیز شانس با آلمانها یار نبود . بهمنی سنگین 3 آلمانی و 9 باربر آنها را هنگامی که در کمپ 4 همان مسیر خوابیده بودند به آغوش مرگ کشید .

نهایتاٌ در سال 1953 نانگا اجازه صعود به قله 26660 پایی خود را داد . هرمان بول بر خلاف نظر سرپرست برنامه ( دکتر کارل هرلیگ کوفر ) صعود انفرادی این قله را انجام داد . دکتر کارل با اینکه خود صعودی به قله نانگا نداشت ولی از سال 1953 تا 1970 سرپرستی صعودهای زیادی به این قله را برعهده داشت . در سال 1962 تیم او توانستند قله را از جبهه دیامیر از مسیر kinshofer  صعود کنند .عشق بازی با مرگ هرلیگ کوفر در سال 1970 یک تیم اکسپدیشن عالی را به جبهه 15000 پایی روپال ( بزرگترین پرتگاه زمین ) فرستاد و آنها توانستند اولین صعود از این جبهه را از طریق یک صعود محاصره ای 3 ماهه انجام دهند . رینهولد مسنر و برادرش گونتر صعود نهایی خود را از کمپ 5 در ارتفاع 24200 پایی ( بدون طناب ) به سمت قله آغاز کردند . رینهولد و گونتر خسته مجبور شدند در ارتفاع 26000 پایی ، بدون وسایل بیواک کنند . آنها تصمیم گرفتند از جبهه دیامیر که از لحاظ فنی ساده تر بود فرود بیایند . در قسمتهای انتهایی جبهه دیامیر هنگامی که از هم فاصله گرفته بودند بهمن جان گونتر را گرفت و او را به آغوش یخچالهای عظیم کشید . فلیکس کوئن و پیتر شولز روز بعد از فرود برادران مسنر توانستند قله را صعود کنند ولی صعود باارزش آنها به خاطر تراژدی کشته شدن گونتر کمتر مورد توجه قرار گرفت . چند تلاش ناموفق بر روی مسیر مسنر در سالهای 1970 تا 1988 انجام شد . در سال 1984 سه ژاپنی به خاطر خرابی هوا در روی مسیر ناپدید شدند . و صعودهای بیشمار دیگری که تا به امروز به مرگ تعداد زیادی کوهنورد حرفه ای انجامیده است . کوهنوردی یک عشق است و صعود به نانگا پاربات عشق بازی با مرگ !

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٤/۱٢/۱٢



 

فعلاٌ اين ...

و این ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٤/۱٢/٩


دنبال يه عکس بودم تا اينکه توی وبلاگ رضا پيداش کردم ... عکس خداحافظی ژان کريستوف و کاتيا ...

ژان و کاتیا

همينطور اين عکس ...

خداحافظ ژان

و ياد تو در کوههای بلند به جای ماند ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٤/۱٢/٥