چيه پسر ؟! منتظر نشسته ای ؟‌....

ميام پيشت ... مطمئن باش . قسم می خورم که بيام .

در انتظار نشسته ای ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٤/۳/۳۱



 

پارسال تابستون بود که از کف علم چال ما رو روی ديواره تشويق می کرد و پشت سر هم می گفت شيره بچه های کرج ... با اينکه زانوش تازه خوب شده بود ولی همتی فوق العاده داشت ... همين چند روز پيش بود که از ارمنستان و صعود چند قله در اون منطقه برگشته بود . خيلی حال کرده بودم ...

و امروز خبری که اصلاٌ نمی توانستم باورش کنم . او رفته . در توچال فوت کرده !! واقعاٌ نمی تونستم باور کنم . وقتی رفتم پيش بچه های شقايق تا بشنوم که دروغه عبدالرضا رو ديدم که روی پاش بند نيست . غم در اعماق وجودش جمع شده بود ... ديگه باور کردم و تنها کاری که کردم اين بود که با خودم خلوت کنم ...

روحش شاد ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٤/۳/٢٧



 

يه مطلب رومانتيک گذاشتم اينهمه برام حرف درآورديد . همتون بدونيد که کور خونديد من دم به تله نميدم !! اين عکس هم برای ادامه کار ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٤/۳/٢٦



 

اين دو تا کفتر عاشق رو نگاه کن ! عجب جای توپی رو در نظر گرفتن !! پارک ملی يوسه ميت !!

عميق تر نگاه کن !!


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٤/۳/٢۳



 

دلم برای همه چيز تنگ شده . برای روزهای گرم تمرين تا جايی که گلويم از شدت تشنگی خشک می شد و دردناک ولی همچنان ادامه ميداديم . پرستويی بود که اوايل  وقتی از کنار لانه اش رد می شدم نگران به من نگاه می کرد . تعهد زيادی نسبت به بچه هاش داشت ولی اون آخرا ديگه با هم رفيق شده بوديم . انگار همديگر رو خوب شناخته بوديم و هميشه به من اجازه می داد که از گيره مناسبی که در نزديکی لانه اش بود استفاده کنم . می دونی اون با آدما خيلی فرق داشت ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٤/۳/٢۱



 

دورها آوايی است که مرا می خواند و دلم می خواهد بدوم تا ته دشت بروم تا سرکوه و ...

يه چيزی توی همين مايه ها ..


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٤/۳/۱۸



 

بالاخره امروز توانستم بعد از مدتها گريه کنم ... البته در خواب و در بغل يکی از مربيهام ...

خدا خودش بقيش رو به خير بگذرونه

نميدونم تاثير حرفهای اون روز بود يا چيز ديگه ولی ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٤/۳/۱۳



 

يه خبر خوشحال کننده :

تيم اعزامی ايران توانست امروز بر فراز قله اورست بايستد . تبريک برای اين تلاش تيم .

تا آنجايی که من خبر دارم ۶ نفر از آقايان و ۲ نفر از خانمها موفق به انجام اين کار شدند . بازهم تبريک برای اين تيم .


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٤/۳/٩



 

و باز هم سقوطی ديگر از نوعی ديگر .... کی آدم ميشوم ؟!....

خدای من خيلی دوستت دارم .


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٤/۳/٧



 

راستش امروز نمی خواستم بنويسم ولی ...

ياد و خاطره شهيدانی که برای ارزشهای خود مرگ را به جان خريدند گرامی باد . آنهايی که هدفهای بزرگی داشتند و برای چيزهای خيلی بزرگ رفتند . راستش خيلی بزرگ بودند ...

وای به حال کسانی که بخواهند از ارزشهايی که آنها ساختند سوء استفاده کنند ....


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٤/۳/۳



 

امروز به صحنه جالبی برخوردم

تمامی مشکلات شهرمون حل شده بود جز اينکه يک نفر بخواد هر ۲۰ قدم يکبار در کوه عظيميه به اقوام خود زنگ بزنه که اينهم خوشبختانه حل شد ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٤/۳/٢