ميدونم ... ميدونستم ...

اون صدا در گوشم می پيچيد ... بازم می پيچيد و تکرار می شد ... مثل صدای ماه بود . همون صدايی که همه چيز را خرد کرده بود و می خواست خود را بکشد ...می خواست ديگه نباشد ... می خواست چيزی که برايم ساخته بود ازم بگيره ... اشکال نداره ... بذار تلاشش رو بکنه ... مهم اينه که اين دل لامذهب هيچی سرش نميشه و هيچکی نميتونه جلوش رو بگيره . بذار تلاشش رو بکنه ولی ميدونم که موفق نميشه ...

به هر حال اين دل می خواد دوباره شروع کنه . دوباره طبيعت و دوباره کوه ... دوباره همون خواسته ديرين و اين بار از نوعی ديگر ... برو که اومدم ... شايد يه مقدار دست و پا شکسته ولی دارم ميام . شايد کم ولی دارم پراميد ميام ...

منتظرم باش .... دارم ميام سراغت ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٤/٤/۳۱