سلام دايی جان / خوبی ؟

ديدی تو هم رفتی ؟

پريروز اومدم خونتون تا قبل از رفتنت ببينمت . ميدونی عرق شرمندگی روی صورتم نشست . خيلی وقت بود که به دليل مشغله هايی که داشتم نتونسته بودم ببينمت . و تو چه بزرگوارانه برخورد کردی انگار که همين ديروز  بوده که مرا ديدی ...

يادته دايی ؟ يادته دوران کودکی ما و جوانی خودت رو . يادته چقدر سربه سر ما ميذاشتی . يادته کيارش و کيوان و محمد و نرگس و فرشته و بهزاد و بهشاد و بهنام و تينا و ... تو هميشه با ما کشتی می گرفتی ولی اينقدر پرزور بودی که هميشه مغلوبت می شديم . يادته ؟ ديروز ديدن فضای قديمی خونه عزيز برام غم انگيز بود . خاطرات گذشته و شلوغی اون خونه و حالا ديگه هيچ خبری از هيچ بچه ای نبود . الآن ديگه هيچ کدوم از اون بچه ها اينجا نيستند . همه رفتند  و حالا نوبت توئه ؟ ميدونی ... تو برام آخرين نفر بودی دايی . يادم نميره روزهای گرم و دراز تابستان که توی خونتون از اين ور به اون ور می رفتيم و هر وقت که خسته می شديم سری به کتابخانت می زديم و عکسهای کتابات رو با هم نگاه می کرديم . يادته ؟

حالا همه اون آدما رفتند . هيچ کی نمونده جز من و تو و تو هم داری می ری .فکر کنم برای جفتمون سخت باشه . خيلی سخت ...

و ديروز ديدن کتابخونه قديميت برام آزار دهنده بود ...

قرار بود ماهم بيايم فرودگاه ولی ميدونستم ... ميدونستم که اينطوری ميری .

ديشب زنگ زدی و گفتی که از خداحافظی بدت مياد و گفتی که تلاش برای بدرقت بی فايده است . داشتی می رفتی و من ميدونم چرا اونطوری برخورد کردی .. منتظرت هستم دايی عزيزم .

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٤/٧/۱۳



 

فکر می کردم بتوانم خيلی بهتر پرواز کنم  ... رازش در اميد هست ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٤/٧/۸