سلام .چطورید رفقا ؟ خوبین ؟

راستش قرار نبود که این یک وبلاگ آموزشی باشه ولی خوب به خاطر تقاضایی که یکی دو تا از دوستان کرده اند یک دوره کوتاه جی پی اس در این قسمت به نمایش در می آید !! البته به ساده ترین صورت . در این چند نوشته در مورد جی پی اس اصراری بر تکیه بر اصول نرم افزاری و اصول الکترونیکی این دستگاه ندارم .گرچه اگر سوالاتی در این زمینه داشتید قابل جواب دادن است ولی تکیه اصلی این بحث بر استفاده عملی از دستگاه جی پی اس خواهد بود ، که البته با تجارب عملی که از این دستگاه به دست آمده تلفیق خواهد شد . امیدوارم مورد استفاده دوستان قرار بگیرد . ناگفته نماند که این نوشته ها نتیجه 3 سال متوالی کار کردن با دستگاه جی پی اس و تحقیق بر روی این دستگاه فوق العاده است ... امیدوارم که مقبول بیفتد .

چند نکته : شیوه نوشتن مطالب همینطوریه که می بینید ، اگه خوشتون نمیاد انتقاد پذیر هستم ولی خیلی عوض نمیشه .

دو : مطمئن باش که کارکردن با جی پی اس مثله آب خوردنه . حتی استفاده حرفه ای از اون هم می تونه خیلی راحت باشه به شرط اینکه بهش راحت نگاه کنی

سه : هر صحبتی که تموم میشه اگه خوشت اومد و چیزی یاد گرفتی به دیگران هم یاد بده اگه خوشت نیومد خواهشاٌ فحش نده !  

جلسه اول :

خوب ... خود را برای یادگرفتن کمی از اصول تئوری این دستگاه آماده کنید . راستش شاید غر بزنید و بگید که بازم تئوری ولی خداییش این کار 2 دلیل دارد : 1 – قول میدم این تئوری شیرین باشه براتون 2 – اگه از یک دستگاه آخرین مدل جی پی اس استفاده کنید ولی حتی ندونید که چطوری کار می کنه خوب خیلی ضایس... به هر حال خودتون میدونید . می تونید این قسمت رو نخونید ولی خوب اینو پیشنهاد نمی کنم .

تعریف دستگاه  GPS : این دستگاه مخفف Global Positioning System هست . یعتی سیستم موقعیت یابی جهانی ! خیلی سخته ؟ خداییش همش همینطوریه ! خوب . بعضیها فکر می کنند که این دستگاه یک دستگاه فرستنده و گیرنده است و موقعیت ما رو به ماهواره می فرسته و از  ماهواره اطلاعات می گیره و از این حرفهای عامیانه ... ولی خوب تا حالا به این فکر کردید که برای تامین توان یک فرستنده از روی کره زمین به بیرون از جو به چه توانی نیاز دارید ؟ مطمئناٌ این مقدار توان بیشتر از نیروی چند تا باطری قلمیه !! خوب پس این فکر رو که این دستگاه به ماهواره اطلاعات می فرسته رو از ذهنتون بیرون کنید . این دستگاه صرفاٌ یک گیرنده ( Receiver ) است . منظورم اون ریسیور ( ماهواره ) توی خونتون که باهاش کانالهای خارجکی رو نگاه می کنید نیست . منظورم دقیقاٌ یک گیرنده صرف است . حالا شاید این سوال پیش اومده باشه که پس این دستگاه چجوری موقعیت دقیق ما رو مشخص می کنه ؟ خوب جواب این سوال کاملاٌ مشخص است . این دستگاه اطلاعاتی که از ماهواره های اطراف زمین گرفته میشه رو می گیره .. اونا رو آنالیز می کنه و بعد  روشون یسری محاسبات آدم بزرگانه انجام میده و نتیجش میشه محاسبه دقیق موقعیت تو !! ( زیاد نگران نباش در مورد این بعداٌ یجوری برات توضیح میدم که اصلاٌ نفهمی چجوری این قضیه رو فهمیدی !! ) . اما ای کوهنورد ! میدونی که این دستگاه می تونه چهار تا کمیت رو برای تو مشخص کنه که با وجود اونا عمراٌ گم نمی شی . 1 – طول جغرافیایی 2-عرض جغرافیایی 3 – ارتفاع از سطح آبهای آزاد ( آدم هوس شنا کردن به سرش می زنه ) 4 – زمان محلی

خوب راجع به اینها خوب فکر کن . تا مخ من و تو بیشتر از این هنگ نکرده بقیه این مطالب رو میذارم واسه جلسه دوم ...

شاد باشی


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٥/۱/۳۱



 

ادامه....

نشست و به فکر فرو رفت . میدونی نشستن همیشه خیلی راحتتر از حرکت کردنه . ولی با حرکته که وجود تو می تونه احساس آرامش داشته باشه . به این فکر می کرد که اگر بشینه ممکنه زنده بمونه ولی قطعاٌ هیچ وقت نوازش دستهای آفتاب رو درک نخواهد کرد و همیشه باید در رویاهایش دیدن آفتاب را در سربپروراند . براش سخت بود ولی با اینحال باز هم تصمیم گرفت همانطور بنشیند . نشست و نشست و نشست . میدونی آدما فکر می کنند که دیدن غروب آفتاب غم انگیزه ولی اون میدونست که دیدن غروب آفتاب می تونه براش شادی بخش ترین چیز عالم باشه ولی باز هم آماده حرکت نبود . انگار خوب به این فکر نکرده بود که چرا باید از دل سیاهی خود را بیرون بکشد . میدونی واسه بچه ای که توی رحم مادرشه بزرگترین دنیا همون دنیای رحم هستش . برای اون هم همینطور شده بود ولی یه ندایی از درونش هر چند وقت یکبار او را تشویق به حرکت می کرد . آره . آره . برو پسر ... نمی دونست چی شد ولی پا شد . پا شد و تصمیم خود را گرفته بود . اینبار اگر سنگ هم جلوی پایش سبز می شد آن را میکند . شنیده بود که موجهای ساحلی دل صخره های سخت را می شکافند . پس او هم می توانست . از درون خود احساس کرد خدایش آماده کمک کردن بهشه ... و شروع کرد ... اون کپه بزرگ را یکی یکی سوراخ می کرد و از میان تک تک آنها عبور میکرد . انگار تمام شدنی نبودند . یکی پس از دیگری کنار می رفتند و بوی زمین بهتر به مشامش می رسید . به آخرین برگ رسید . نفسش را جمع کرد . سر و صورتش را مرتب کرد و کلی به خودآرایی پرداخت . موهایش را مرتب کرد و صورتش گل انداخته بود . بعد با آخرین زور خود از دل زمین بیرون آمد .... آره ... همون چیزی بود که تصورش رو می کرد و واقعاٌ ارزشش رو داشت . گرمای خورشید بر روی ساقه هایش به او آموخت که سرما و تاریکی همیشه وجود دارد اما گذر از تاریکی باعث می شود که روشنایی ارزش خود را نشان دهد ...

اگر روزی از داخل یک جنگل انبوه گذشتید و در میانه جنگل درخت تنومند و قوی هیکل را دیدید شک نکنید که آن درخت همان ساقه کوچک ساده و پرتلاشه که یک روز ناامیدانه منتظر مرگ نشسته بود ولی الآن امید هزاران ناامیده ...

 عکاس : امیر

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٥/۱/٢٧


از خواب بیدار شد . به دور و اطرافش نگاه کرد . همه جا پر از سیاهی بود . همه جا ظلمت بود . سرش را چرخاند و به پشت نگاهی انداخت ... آنجاهم تا چشم کار می کرد پر بود از سیاهی و تاریکی . وحشتی تمام وجودش را برداشت . پیش خود فکر می کرد که چقدر بدشانس بوده است که در این مکان تاریک متولد شده است ... در فکر فرو رفت . احساس کرد که مادرش در حقش خیلی بدی کرده است که او را آنجا ول کرده است و رفته است . احساس تنهایی عجیبی تمام وجودش را در برگرفت . چرا ؟ چرا سرنوشت او اینطوری شده ؟ چرا او مثله بقیه نیست ؟ تکانی به خود داد .سیاهی به درون اعماقش نفوذ کرده بود . ترجيح داد تنها باشد و در تنهایی بمیرد . ثانیه ها می گذشتند ... و او همچنان آرام نشسته بود . نمی دونست چیکار کنه . ترجیح می داد همونطوری بمونه تا بمیره ... اما بعد از چند لحظه صدایی از درون خود شنید . صدا دوباره تکرار شد و اینبار قویتر . نگاهش را به قلبش انداخت . باز هم متعجبانه می خواست بفهمد که درونش به او چه می گوید . اینبار با دقت گوش کرد ... وای خدای من فوق العاده بود . چه صدای آرامش بخشی بود . صدایی که نوید زندگی را به او می داد . صدایی که نوای امیدواری را پخش می کرد ... ناگهان تمام وجودش لرزید و به خود گفت : پس این بود آن شخصیت محکمی که می گفتی ؟! تو که در اول راه شکست را پذیرفتی ؟! ولی نه ! من شکست را نمی پذیرم . هرگز ! تکانی به خود داد . در اثر تکان مقداری از تاریکی از سر وصورتش پایین ریخت . قطره آبی که خود را به اعماق تاریکی رسانده بود صورتش را نوازش کرد و او هیچ وقت آن نوازش را فراموش نخواهد کرد . حرکت خود را ادامه داد . با تمام وجودش تاریکی را کنار می زد و ادامه می داد . خیلی سخت بود اما سختی شیرینی هر نتیجه ای است . با خود تکرار می کرد ... من می تونم و ادامه می داد . ذرات خاک یکی یکی مغلوب تلاش او می شدند . سخت بود ولی شدنی . کمی استراحت کرد . دوباره یاد نوازش قطره افتاد و به حرکت خود ادامه داد ... میدونی آخه مسیر خودش رو پیدا کرده بود ... آخرین دونه خاک رو هم کنار زد و. ... ! ناگهان با چیز عجیبی مواجه شد . کپه ای از اشیایی عجیب بر روی او ریخته بودندو او را از نعمت دیدن آفتاب محروم می کردند . آن کپه آنقدر سنگین بود که گذشتن از آن غیر ممکن به نظر می رسید . نا امیدانه بر روی زمین نشست و سرش را میان زانوانش گرفت . عبور غیر ممکن می نمود ...  این پایان کار او بود ... ؟  

ادامه دارد ...

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٥/۱/٢۳



 

اينم عکس يه عتيقه قشنگ که توی جنگل ديديمش ( البته نه وسط جنگل قبل از برنامه )

عتیقه قشنگ


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٥/۱/۱٩



 

به میانه راه جنگل رسیده بود . هوا سرده . هوا خیسه  . هوا عالیه  . این جمله ها رو با خود تکرار می کرد . همه داخل آرام ،  آرام گرفته بودند . در تاریکی شب زیر انداز خود را برداشت و از تپه کناری بالا رفت . آخه میدونی بالا همیشه قشنگتره . زیر انداز رو انداخت و نشست روش . ساعتها کوه رو به روییش رو نگاه کرد . کوه داخل ابر فرو رفته بود . از رو نمی رفت . اینقدر نگاه کرد تا ابرها کمی کنار رفتند . حالا منظره قشنگتر شده بود . کوهی سرسبز که کمربندی از ابر به دور شکمش بسته بود . آخه میدونی اون کوهه خیلی چاق بود و به اون کمربند نیاز داشت . چند تیکه برف هم بالاش دیده می شد . نمی دونست چی شد که  سریع باهاش رفیق شد . آخه میدونی اون با کوهها زود دوست میشه . خیلی زودتر از انسانها . کلی باهم حرف زدند و آخرش از صحبتهای کوه فهمید که باید چیکار کند . میدونی اون نماز نمی خوند ولی خوب بعضی مواقع میشد که اینطوری می شد . وضو نداشت . جهت قبله رو هم نمی دونست ولی اونموقع این چیزها براش اهمیتی نداشت .فقط می خواست بخونه و شروع کرد . شروع کرد به خواندن و یکی از قشنگترین نمازهایی که در طول عمرش خونده بود همونی بود که در تاریکی اون شب خوند ...

خدایا ، خیلی مخلصتم ... خدایا شکرت ...

عکس از امیر حسن

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٥/۱/۱٥


بوی بهار مياد تو هم جزيی از آنی

سال نوت مبارک

بوی بهار می آد ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٥/۱/۱