قطره کوچولو ، روی سقف غار منتظر نشسته بود . قطرات بزرگتری که همیشه آنها را قویترین قطره های دنیا می دونست یکی پس از دیگری به ناچار از آن ارتفاع بلند شیرجه می رفتند و به داخل دریاچه بزرگ توی غار شیرجه می رفتند .آخه میدونی ... قطره گنده ها وزنشون زیاد شده بود و دیگه دستاشون تحمل وزنشون رو نداشت و ناچاراٌ سقف غار را رها می کردند و در اعماق غار درون دریاچه ای بزرگ محو می شدند .  قطره کوچولو می دونست که بالاخره نوبت اون هم می رسه . میدونی ... اون با اینکه کوچولو بود ولی احساس می کرد که بزرگترین فرد دنیای خودشه .وجود مستقل او تا چند ثانیه بعد معنی داشت ... و قطرات که مانند سربازان بودند  یکی پس از دیگری به درون آب می افتادند . وزن قطره کوچولو یه مقدار بیشتر شد . انگار زمان شیرجه زدن را جلو می کشیدن ... قطره کوچولو به دنیایی که داشت فکر می کرد ... به اینکه چطوری شکل گرفته بود ... چطوری در اوج ابرها بود ... اون بالا .... و حالا به قعر زمین آمده بود ... به این فکر می کرد که زندگیش چقدر پر پیچ و خم است ... قطره کوچولو دوست داشت همه چیزهای خوب را تجربه کند . قطره کوچولو دوست داشت که بلندترین شیرجه عمرش را بزند ... اون میدونست که با شیرجه به وسط آب بین آنهمه قطره محو خواهد شد ولی تنها چیزی که باعث شد تصمیم خودش را بگیرد امید به آینده بود ... آره ... میدونی امید قشنگترین چیزها است ... دیگه وزن قطره کوچولو خیلی زیاد شده بود و دستانش کم توان شده بود ... اینبار تصمیم گرفت سقف غار را رها کند و شیرجه بلند خود را آغاز کند منتها نه از روی اجبار ... بلکه او می خواست حرکتش را برای تغییر دنیا آغاز کند ...

و صدای کوچکی که به گوش ما رسید ... صدای پرواز یک شیردل کوچک بود به اعماقی که شروع زندگی دوباره او بود ..

اون دلش رو به دریا زده بود .... 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٥/٥/۱۸



 

نسیم ملایمی در آفتاب تند تابستانه ، گونه هایش را آروم می کرد . مثل بهترین لحظه هایی که داشت ...

سبزی چمنزار چشمانش را نوازش می داد ...

صدای طبیعت به گوشش آرامش می داد ...

بوی تازگی به مشامش می رسید ...

وتو آن بالا بودی ...

و از پایین بهت نگاه می کردم ...

منتظر یک لحظه بودم تا پیش تو بیایم ولی نمی شد ... آخه میدونی . تو تو آسمونایی و من توی زمین .

گرچه اینقدره با مرامی که بالاخره پیشم اومدی ...

میدونی ...

خیلی مخلصتم ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٥/٥/۱٢