فکر می کنی توی این عکس این سه تا گوسفند چی رو دارن در گوش هم پچ پچ می کنن ؟

photo by : Amir


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٥/٦/٢٩



 

آره ... علی هم رفت ... شازده  اخترک راه افتاد . شاید یه روزی دوباره از سیاره ما رد بشه ...

میدونی . نمیدونم در موردش چی بگم . شاید هیچ وقت نتونستم رک و رو راست بهش بگم ولی واقعاٌ نوع قلم و تفکرش رو در زندگی می پسندیدم  . میدونی . این اخلاق تغص و بد من که خیلی دیر گرم می گیرم باعث شد که هیچ وقت بهش نگم که چقدر دوستش دارم . ولی مطمئنم که اینجا رو می خونه . از همینجا بهت می گم که خیلی خوشحالم که توی کوهنوردی تو رو شناختم . میدونی . من دو نفر رو به عنوان مربی قبول دارم . یکیشون علی پارساییه . کسی که هر جایی هر کاری از دستش بر اومد برای پیشرفت من کرد . کسی که حتی در یکی از کلاسهایش هم نتونستم حضور پیدا کنم ولی همیشه آرزوش رو داشتم . به هر حال رفتنش هم مثه بقیه کارهاش بود . با یک نامه خداحافظی و الان صدها کیلومتر دورتر از ایران به همراه همسر و فرزندانش دنبال آینده ای نو است ... مطمئنم که هر جا باشه موفق خواهد بود گرچه اینجا که بود خیلیها قدر کارهای اون رو ندونستند ...

شاد باشی استاد ...

همیشه به یادت هستم


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٥/٦/٢٧


غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٥/٦/٢٠



 

باورت میشه ؟‌! اگه باورت نمیشه عکسهای بیس جامپ والری رو در گراندژوراس ببین !!


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٥/٦/۱٢



 

گزارش رودخانه نوردی – سفید رود

مسئولیت اجرای برنامه زیر بر عهده خودتونه ... مواظب باشید .

آخرین باری که این برنامه رو اجرا کردم برمیگرده به 2 سال پیش . وقتی که با یک طرح عجیب و غریب یک قایق درست کردیم . اسم قایق رو گذاشتیم آلفا و رودخانه سفید رود را باهاش طی کردیم . البته اون قایق ایراداتی داشت که وقتی در عمل از آن استفاده کردیم متوجه آن شدیم . این بار تصمیم گرفتم که روی طرح بیشتر کار کنم . با  چند تا از دوستان تصمیم گرفتیم که این پیمایش پر هیجان را دوباره انجام دهیم . این پروژه چند مرحله دارد .

فاز اول : جمع کردن آشغالها و پاکسازی رودخانه کرج

مرحله اول جمع کردن آشغال از اطراف شهر و پاکسازی رودخانه های اطراف است . بنابراین یک روز گرم تابستانه در هنگام غروب به حومه کرج و اطراف رودخانه کرج می رویم . قسمتهایی از رودخانه که آب روانی دارد تمیز است ولی برخی قسمتها که آب آن سرعت کندی دارد وحشتناک کثیف است .

هر جور آشغالی که بخواهید می توانید پیدا کنید . آشغالهایی که سالها در آن جا مانده اند و آشغالهایی که جدیداٌ به آن اضافه شده اند . معلوم نیست که انسان با این سرعت به کجا می خواهد برود ؟ به هر حال شروع به جمع کردن و پاک کردن بستر رودخانه می کنیم . نتیجه کار جمع کردن حدود 150 ظرف آب است که آنها را در داخل مشمای تمیز انداخته و با ماشین به خانه می بریم .

مرحله بعد آماده کردن قایقها است . واقعیت این است که رودخانه سفید رود به دلیل اینکه رودخانه بزرگ و وسیعی است در برخی قسمتها واقعاٌ کم عمق و در برخی قسمتها فوق العاده عمیق است . در بعضی جاها جریان آب کاملاٌ آرام و آرامش دهنده و در برخی جاها فوق العاده سریع و گردابی همراه با موجهای خروشان است . تنها وسیله ای که می تواند با این شرایط مبارزه کند ظرفهای آب و نوشابه است که به راحتی نمی ترکد و از بین نمی رود . بنابراین قایق ما باید از این ظرفها ساخته شود .

در مورد نوع طراحی قایقها ، این بار ابتکار بیشتری به خرج دادیم و نقاط ایمنی قایق  رو بالا بردیم و این باعث شد که قایقی که ساختیم بدون هیچ مشکلی تا آخر مسیر همراه ما باشد .

فاز دوم :

دوختن قایقها !!

وسایل مورد نیاز :

گونی 40 کیلویی آرد ( برای هر نفر  3 عدد ) – ظرف نوشابه یک و نیم لیتری ( برای هر نفر 42 عدد ) -  سوزن و نخ جوآل دوزی ! – طناب پلاستیکی 4 میلی متری – گونی 120 کیلویی ( هر نفر یک عدد ) – یک عدد برزنت - مشما ( به مقدار لازم ) – تویوپ کامیون سالم ( 1 عدد ) J

برای آماده کردن قایق به اتفاق یکی از دوستان وسایل را آماده کرده و آماده دوختن شدیم . گونی آرد از همین گونی های عادی است که در آرد فروشیها دیده می شود و هر کدام را می توان با 100 تومان تهیه کرد . اما درون هر کدام از این گونیها ، 42 تا ظرف جا می شود . ظرفها را باید جوری چید که شکل کلی گونی شبیه به یک پشتی صاف  باشد . به عبارت دیگر ظرفها تمام فضای گونی را پر کنند و هیچ ظرفی بر روی ظرف دیگر نیفتد . برای اینکه ظرفها بر روی هم نلغزند می توانید آنها را پشت به پشت بگذارید . به این صورت که دو ردیف عمودی 6 تایی را پشت به پشت چیده و دو ظرف را نیز به صورت افقی زیر آنها قرار می دهیم . این ظرفهای افقی برای وصل کردن گونی به تیوب می باشد و در حقیقت یک نقطه اتکا است . سپس باید ظرفهای قرار داده شده را به صورت شبکه ای دوخت . یعنی هر ظرف را به صورت جداگانه توسط سوزن و نخ جوآل دوزی می دوزیم تا اگر یک قسمت گونی پاره شد و یکی از ظرفها بیرون افتاد بقیه ظرفها توسط نخ در جای  خود نگاه داشته شوند . برای اینکه بتوانیم وزن یک نفر را بر روی آب مهار کنیم باید 3 تا از این گونیها را تهیه کرده و مجدداٌ این 3 تا گونی را به هم بدوزیم . گونیها را روی هم قرار داده و آنها را به هم می دوزیم . این کار ، وقت گیر است و حوصله می خواهد ولی فکر کردن به لذتی که بعداٌ نصیب ما می شود باعث می شود که با حوصله و تامل این کار را انجام دهیم . وقتی که 12 گونی را آماده کردیم و آنها راسه تا سه تا روی هم دوختیم کمی خیالمان راحت شد . در حقیقت قسمت سخت کار همین بود . حال باید گونیها را به تویوب متصل می کردیم . تویوب را در وسط گذاشته و دور آن را توسط برزنتی که تهیه کرده بودیم ایمن می کنیم تا در رودخانه بواسطه برخورد با چوبها  و سنگهای تیز نترکد . تویوب در حقیقت محل وسایل و کوله های ما و مرکز ثقل قایق ما است . بعد از کشیدن برزنت روی تویوب محلهایی از برزنت که باید طناب اتصال به گونی از آن رد شود را سوراخ می کنیم . حالا هر گونی را توسط دو طناب پلاستیکی که از درون برزنت ها رد شده است به تیوب وصل کرده و محکم می کشیم و گره می زنیم . بعد از متصل کردن  هر چهار محل نشستن ( گونیها ) روی تیوب  را بوسیله طناب پلاستیکی شبکه بندی می کنیم . این کار برای این است که بتوانیم کوله هایمان را بر روی این قسمتها قرار دهیم . حالا همه چیز حاضر است تا ما بتوانیم برنامه خود را اجرا کنیم .

PLUS

صبح روز پنج شنبه قایق را به محل امامزاده هاشم می بریم . در محل کمی وسایل را مرتب کرده ، کوله ها را عایق بندی می کنیم و آماده می شویم که قایقمان را که اسمش Plus هست داخل آب بندازیم . افراد محلی با تعجب جمع شده و دائماٌ سوال می شود که داخل این گونیها چیست و دائماٌ چهره های متعجب را مشاهده می کنیم که باورشان نمی شود ما می خواهیم با ظرف نوشابه تا دریا برویم .

قایق را آماده می کنیم . کوله ها را روی تویوب چیده و کاملاٌ طناب کشی می کنیم تا در تلاطم آب به درون سفید رود نیفتند . هر کدام از بچه ها روی یک گونی سوار شده و آماده حرکت می شویم . به عنوان نفر آخر تویوب را نگه داشته ام تا Plus حرکت نکند . به محض آماده شدن بچه ها بر روی گونی خودم پریده و قایق را ول می کنم . جریان رودخانه در فرصت کمی ما را به وسط می کشاند . هیجان کار فوق  العاده بالا است و یکی از دوستان که کمی هول کرده بود از روی گونی خود به صورت برعکس درون آب می افتد . صدای خنده همه بلند می شود . در حقیقت جلیقه های نجات ، در این برنامه واجب هستند . به هر حال وضعیت مرتب شده و افراد کنار رودخانه با جیغ و داد و سوت ما را بدرقه می کنند . کمی پارو زده و خود را در وسط تلاطم رودخانه قرار می دهیم . سرعتمان چیزی حدود 5 کیلومتر بر ساعت است . بچه ها تا با قلق گونی ها آشنا بشوند کمی طول می کشد و در طول این مدت هر وقت که یکی از بچه ها چپ می شود و درون آب می افتد برکشتن او به روی گونیش کمی خنده دار است . در حقیقت مثل این می ماند که بخواهی روی پالون الاغی بپری که سفت نشده است . و اگر از این ور بپری از آن ورد می افتی پایین . به هر حال با شوخی و خنده راه را ادامه می دهیم  . ناگهان از دور یک سد بند کوچک را می بینیم که با چوب و فلز ساخته اند . نمیدونم کی درستش کردند چون دفعه قبل چنین چیزی نبود . به هر حال کلی ما رو به دردسر انداخت . قایق باسرعت زیاد به سمت سد بند رفت و به دیواره اش برخورد کرد و یکی از بچه ها افتاد توی آب . آب با شدت همه ما را به سد بند می کوبید . هر چقدر پای خودمان را به دیواره سد بند می کوبیدیم تا از آن فاصله بگیریم تاثیری نمی کرد . در حقیقت قدرت طبیعت خیلی بیشتر از قدرت عضلات ما بود . به  هر حال با هر بدبختی که بود یک سوراخ به اندازه تویوب در طول سد بند پیداکردیم و با بدبختی و پا زدن به دیواره خود را به آن رساندیم . رد شدن از سوراخ هم مکافات بود . من نفر اول رد شدم و آب با فشار زیاد می خواست من را ببرد که یک میله ای که از آب بیرون آمده بود را با تمام زورم گرفتم و بعد گونی را کشیدم تا پلاس هم رد شود . کمی طول کشید ولی خیلی پرهیجان بود . پلاس بالاخره رد شد و بقیه بچه ها هم یکی پس از دیگری از درون حفره با شدت بیرون می افتادند . صحنه جالبی بود . دوباره آب آروم شد و ما فرصت کردیم که کمی وسایلمون رو مرتب کنیم . روی آب آروم پیش می رفتیم و لذت می بردیم . هر کی برای خودش خلوت کرده بود . آرامش آب فوق العاده است . تصمیم گرفتم کمی شنا کنم . خارج شدن از قایق پلاس مثل غوص زدن غواصها است . یعنی باید از پشت با سر وپشت بدن به سمت عقب شیرجه بزنی . در غیر اینصورت خیلی سخت می شود . به هر حال شنا در آب بسیار لذت بخش است . کمی شنا می کنم و دوباره به روی پلاس برمی گردم . سوار شدن واقعاٌ سخت است . به هر حال با هر سختی که بود  سوار می شوم . چند جریان خروشان و آروم دیگر را نیز رد می کنیم . لاک پشتهایی که در کنار رودخانه هستند با دیدن ما بلافاصله به درون آب شیرجه می روند . ماهیها در کنارمان از آب بیرون می پرند و با دیدن ما کپ کرده به سرعت به درون آب فرو می روند . بعضیهاشون هم که اهل شوخی هستند از روی پاهای ما به اینور و آنور می پرند . مرغابیها و لک لک ها و انواع پرنده های زیبایی که در منطقه هستند خیلی از ما نمی ترسند و ما می توانیم از نزدیک زیباترین پرنده هایی که تا حالا دیده بودیم را در حالت آزاد ببینیم . همه چیز لذت بخش است . نزدیکای غروب است . خورشید آماده است تا در گوشه آسمان فرو برود . رنگ خورشید قرمز رنگ شده است و رد آن از ابتدای آب تا امتدادی که به ما می رسد کشیده شده است . سمت شرقمان جنگلهای فوق العاده زیبا و انبوه و سمت راستمان باغهای زیبا و مردابهای فوق العاده قشنگ است . در دوردستها سد سنگر دیده می شود . هوا کمی گرگ و میش شده است . در تاریکی هوا مسیر را ادامه می دهیم . با وارد شدن به داخل محدوده سد به ناگهان سرعت پلاس فوق العاده کم شده و ما باید قبل از اینکه به سد برسیم از آب خارج بشویم تا قایق را دوباره بعد از سد به داخل آب بندازیم . هوا دیگر کاملاٌ تاریک شده است ... ناچاراٌ باید به داخل آب پریده و قایق  را با شنا به ساحل برسانیم . کار سختی است . به هر حال هر کدام یک طرف پلاس را گرفته و آن را به سمت ساحل می کشیم . از بین نیزارهای بلندی که در اطراف ساحل بالا آمده اند و حالت مرداب مانندی ایجاد کرده اند شنا می کنیم . عمق زیاد است و نیزارها در برخی جاها به پا گیر می کنند و تمایل دارند که ما رو برای شام به پایین دعوت کنند ولی ما تعارفی هستیم و قبول نمی کنیم و با زور پاهای خود را آزاد می کنیم . به هر حال حضور جلیقه ها هم بی تاثیر نیست . حرکت خود را ادامه می دهیم . هنوز هم عمق خیلی زیاد است و باید شنا کنیم . از دور نور یک خانه را می بینیم . یکی از دوستان به شوخی می گوید اونجا هتل است . همه می خندیم و تصمیم می گیریم که شانسمان را برای شب مانی  در آن هتل امتحان کنیم . از بین نیزارها عبور می کنیم . منطقه کمی وحشت آور ولی در عین حال آرامش بخش است . عمراٌ کماندوهای آمریکایی هم اون موقع شب از بین اون مرداب رد نمی شدند J به هر حال به کنار ساحل رسیدیم . نمی دونم امیدوارم خرچنگی ، قورباغه ای ، چیزی رو له نکرده باشیم . لبه ساحل هم فوق العاده گلی است و با بدبختی از آنجا بالا می رویم  و پلاس را هم بیرون می کشیم . در حقیقت ما در حیاط یک خانه بیرون آمده ایم . فرض کنید شما در خانه تان نشستید و ببینید چها ر تا آدم ... از  زیر مرداب بیان بیرون توی حیاط شما !! واکنش شما چیه ؟ منکه قاطی می کنم ولی برخورد صاحب خانه خیلی مهربانانه بود .  در حقیقت ابتدا قرار شد که بچه ها کنار قایق بنمانند و من بیام تا با صاحب خانه صحبت کنم . می ترسیدم صاحب خونه پیرزنی چیزی باشه خدای نکرده سکته بزنه چون لباسام و قیافم واقعاٌ وحشتناک شده بود . لباس سرتاسر خیس ... کوله سیاه به پشت و جلبکها و خزه هایی که به تمام لباسام چسبیده بودند و دوستانه ولم نمی کردند چهره جالبی ساخته بودند . گرچه با این قیافه حال می کردم ولی مطمئن بودم که اگر یه غریبه منو ببینه که از توی حیاطش اومدم بیرون سکته می زنه . به هر حال با چند تا یا ا... و صاحب خونه کجایی و از این جور حرفا نزدیک شدم تا از لحاظ روانی متوجه بشه که من انسانم . بعد هم سعی کردم تا با حرفهای دوستانه که مهمون نمی خوای و از این جور حرفها نزدیک شم . اون موقع بود که یکی از مردهای خوش مرام زندگیم رو دیدم. یه آقایی که فامیلش پروانه بود و با من خیلی دوستانه برخورد کرد . البته خیلی تعجب کرده بود که از کدوم طرف اومدیم ولی با دیدن لباس متوجه شد که از وسط آب اومدیم . اگه می خواستیم شب بیرون بخوابیم پشه ها تا صبح تمام خونمون رو مصرف می کردند و من قصد داشتم که اگه بشه یه اتاق بگیریم . آقای پروانه خانه پیرزن همسایه رو نشونم داد و گفت اونجا یه اتاق خالی دارند . برو ببین بهت میده یا نه ؟ خلاصه با تشکر رفتم و آروم در فلزی خانه پیرزن رو زدم . یه صدای محلی که صاحبش پیرزن بود با لهجه شمالی یه چیزی گفت که فکر کنم معنیش این بود که پدرسوخته چرا اینموقع شب مزاحم میشی . خلاصه تا با لهجه فارسی شروع کردم به صحبت دیدم پیرزنه اومد دم در . بنده خدا تا قیافه منو دید سریع برگشت تو و یه چیزی به شمالی گفت که فکر کنم معنیش این بود که برو گشمو کثیف J به هر حال البته موقعی که داشتم می رفتم از پشت یه چیزهایی گفت که فکر کنم معنی اونها هم این بود که پسرم . من نمی تونم به یه آدم با این سرو وضع اعتماد کنم و به هر حال ببخشید . البته اون خانم رو کاملاٌ درک کردم . به هر حال به حیاط دوستمون برگشتیم . وقتی فهمید اتاق گیر نیاوردیم بهمون گفت که شب رو پیش من بمونید ! رفتم بچه ها رو صدا کردم و وسایلمون رو توی حیاط این آقای مهربون پهن کردیم و شروع کردیم به عوض کردن لباسها . این مرد مهربون بلافاصله حموم رو آماده کرد و هیچی لذت بخش تر از اون نبود که یه دوش آب گرم بگیری . بعدشم که یه اتاق عالی و یه دل بزرگ که پذیرای ما بود . به هر حال این دوستمون بهمون خیلی حال داد ...واقعاٌ مردونگی به خرج داد و برام جالب بود که در قبال این همه محبت که به ما کرد هیچی از ما نگرفت . به هر حال دنیا خیلی کوچیکه و حتماٌ یه روزی براش جبران می کنیم . شب خسته بودم . توی ذهنم با هزاران مشکلی که داشتم کنار می اومدم ... سعی می کردم آروم باشم و به یاد همه چیزهایی که دوست دارم لذت ببرم . بچه ها هم سرحال بودند . ...

صبح شده بود . با سرعت از خونه بیرون اومدم . در حیاط باز بود و به سمت سد دویدم ... آره ! طلوع خورشید رو از دست ندادم . قبل از اینکه خورشیدخانوم از دوردستهای شرق و کوهها و جنگلهای انبوه سرش رو بیاره بیرون تونستم کنار سد باشم . خورشید آروم بیرون می اومد . همه جا سرسبز بود و نسیم ملایمی می وزید . رودخانه به شکل قشنگی در اومده بود و نسیمی که بر روی سد می وزید شکل آب  را در بعضی جاها کمی درهم کرده بود . خورشید از دور همه جا را گرم و روشن می کرد و آسمون آبی نوید یه روز قشنگ رو میداد . ..

میدونی... خیلی لذت بخشه که احساس کنی تو اولین نفری هستی که اشعه خورشید رو لمس می کنی ...

 

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٥/٦/۱٠