دورها آوایی است ...

      که مرا می خواند ...

                 دلم می خواهد ... بروم تا سر کوه ...

                                     بدوم تا ته دشت ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٦/۱٢/۱٢



 

آره ... اون بود و مشکی و لاکی ... داشتن با هم باز میگشتن ... از مسیری که تا به حال بیش از ۱۰۰۰ بار ازش باز گشته بودن و ماه از اون بالا داشت بهش نیگا می کرد.  میدونی پایبند قولش نمونده بود . کلاٌ ماه تو مایه های شکایت و گله نبود ولی اون از خودش راضی نبود چون به قولی که به ماه داده بود مدتها بود عمل نکرده بود ... آره ... این پسر ماه دیگه از ماه خبری نمی گیره ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٦/۱٢/۱