پدربزرگش یه گوساله داشت . یادشه اون گوساله یکی از بهترین دوستان دوران بچگیش بود . وقتی توی چشماش زل می زد برق خاصی رو می دید . برقی که پر بود از محبت . هر روز صبح خودش می بردش به صحرا تا گوساله یه دلی از عزا در بیاره و هر روز موقع غروب خودش گوساله رو برمی گردوند به طویله . تو راه برگشتن به طویله با هم مسابقه می دادند و همیشه گوساله برنده بود . یه روز جفتشون زیر درخت گلابی نشسته بودن . گلابیها کال بودن و هنوز یه دو ماهی مونده بود تا بشه خوردشون . بابا بزرگش هم زیر درخت خوابیده بود . به فکرش رسید بهتره کاری کنم تا گوسالم زود رشد کنه و قوی بشه برای همین سریع از درخت بالا رفت . میدونی توی این کار از بچگی مهارت داشت . رسید اون بالا . اولین گلابی رو که گرفت پرتش کرد برای گوساله . گوساله هم انگار عروسی گرفته باشه با ولع خورد . خوشحال شد . احساس رضایت می کرد . به رفیقش کلی حال داده بود . گلابی بعدی و بعدی  و ... همینطور گلابیها یکی پس از  دیگری می افتادن و گوساله یه لقمه چپشون می کرد . آخر اون روز احساس می کرد که خیلی  مفید واقع شده ولی گوساله کمی سنگین بود .موقع رفتن به خونه گوساله حتی حال مسابقه رو هم نداشت و از اون شب بود که بیماری گوساله شروع شد . اون رودل بدی کرده بود و شکمش باد کرده بود . اوضاعش هم لحظه به لحظه بدتر می شد. روز بعد وضع گوساله بدترشد . این روز گوساله خون بالا می آورد . پسرک حالش گرفته بود . خودش رو مقصر می دونست . از کار احمقانه خودش قاطی کرده بود و به صحرا رفت . اونجا بدون حضور رفیقش سوت و کور بود . دوباره برگشت ولی کاری از دستش بر نمی اومد جز نگاه کردن به طویله . آخرین امیدش هم وقتی نا امید شد که بابا بزرگ نا امیدانه از توی طویله بیرون اومد و گفت کارش تمومه . اونجا بود که از همه چی رونده شد . رفت یه گوشه ای و شروع به هق هقی کرد که صداش رو خودش می شنید . ..

مادرش اومد پیشش . می دونی ... چیزی که اون شب مادرش بهش گفت خیلی براش عزیزه .

اگه گوساله بدونه که تو واقعاٌ دوستش داری دلیلی برای زنده موندن پیدا می کنه و نمی میره ...

و اون گوساله زنده موند ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٦/۳/٢٥