پشه نشسته بود روی بازوش و نیشش رو مستقیم فرو کرده بود توی قسمت نرم بازو ... بعدش شروع کرد به مکیدن خون . خیلی با اشتها می خورد . انگار دنیا رو بهش داده بودن . میدونی ... مدتی بود که اون پشه سمج رو زیر نظر گرفته بود . دیگه اون پشه پاش رو از گلیمش خیلی درازتر کرده بود . به چهره پشه نگاهی انداخت . کاملاٌ خمار بود . دلش نمی خواست ولی دیگه مجبور بود از دست این موذی راحت بشه . دستش رو آورد بالا ... پشه انگار فهمید که می خواد چیکار کنه ولی واکنشی نشون نداد و دستش رو محکم آورد پایین . پشه نزدیک شدن دست اون رو می دید ولی باز هم واکنشی نشون نمیداد ... اینگار آنقدر مست و خراب شده بود که ترجیح می داد در همون حالت بمونه و در جا له شد ... اون پشه اون روز احساس کرد با لذت کافی از دنیا رفته آخه میدونی ... پشه ها همش چند روز عمر می کنند و اون چند لحظه ای که مشغول خوردن خون بوده براش مثه یه عمر زندگی من گذشته . آخه مقیاسشون از عمر همون چند روزه ... تو چطور ؟ تو چی فکر می کنی شازده ؟


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٦/٤/٦