یاد اون روزها می افتم ... وقتی توی اولین صعود زمستونه ای که با هادی داشتیم و پایین قله خشه چال توی هوای خراب بیرون نشسته بودیم و داشتیم در مورد عظمت طبیعت و بزرگی خدا باهم صحبت می کردیم .هادی عاشق خدا و طبیعتشه . حرفاش خیلی منطقی و طبیعت و فرهنگش بسیار بالاست . دوست خوبم هادی . خوشحالم که به آرزوت رسیدی و بالاخره میتوی از اون بالا بالاها با خدا صحبت کنی . سلام منو هم برسون ...

با آرزوی موفقیت و شادکامی برای دوست خوبم هادی صابری ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٧/۳/٢٦


کلاس باز آموزی درجه 3 بود ... بعد از یه روز تموم کارکردن برگشتن به کمپ . میدونی با این که فشار برنامه زیاد نبود ولی همون حس و حال همیشگی و عشق کردن با وسایل و کار کردن روی برف بدجور قلقلکش می داد ... حالا دیگه از اون موقع خیلی گذشته بود . شب شده بود و آسمون نیکه تاریک که نور شهر یه خورده روشنش کرده بود با اون همه ستاره ... میدونی خیلی قشنگه و شمردن ستاره ها تا پاسی از شب و ماهی که جاش تو آسمون خالیه .چه شبای قشنگی بود ...

خدا رو شکر ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٧/۳/٢٠


از کلاس سه روزه داشت برمی گشت ... اولین کاری که دوست داشت این بود که یه دوش حسابی بگیره چون خیلی وقت بود که برنامه سه روزه نرفته بود ... ! از مینی بوس پیاده شد و سریع یه تاکسی گرفت . راننده تاکسیه نفسش به سختی بالا می اومد ... شروع کرد به غر زدن در مورد مسائل کشور و اینکه کرباسچی بهتر بوده یا قالیباف و ... خلاصه در مورد کل امور مملکتی صحبت کرد . در حین صحبت هم دائماٌ نفسش می گرفت . دیگه طاقت نیاورد و سیگارش رو در آورد و سریع آتیش کرد ...

دیگه معلوم بود ... مشت نمونه خرواره ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/۳/۱٧