ديشب در جدال با کار و امتحانات و مسائل !! با امير حسن رفتيم تا پای عظيميه ... امير يه خوش قلبه دوست داشتنيه !

شب اومدم خونه . يک هفته بود که شايد از لحاظ درسی و کاری خيلی بهم فشار اومده بود . ياد برنامه غاری افتادم که تا چند وقته ديگه دوباره  می ريم . يادمه دفعه اول وقتی با هادی می رفتيم توی غار محليها فکر می کردند که هيچ وقت باز نمی گرديم ! با اون چاه زيبايش که آن را از رفت و آمد انسانها دور کرده !! يادمه که يکشب تو غار خوابيديم  . ته غار نيم ساعتی با هادی در مورد عظمت خدا صحبت کرديم . آن برنامه خيلی به من چسبيد . اول اينکه با رفيق دوست داشتنيم بودم و دوم آرامشش . يادمه توی تالاری که اسمش رو آرامش گذاشتيم يک ساعت سکوت کرديم . من آن يک ساعت به اندازه ۱ سال راحت بودم . آرامشی فوق العاده بدون کوچکترين صدايی و بدون کوچکترين مزاحمی ! تنها صدايی که گهگاه به گوش می رسيد صدای قطراتی بودند که از سقف به سمت کف غار شيرجه می رفتند ... يادمه که صدای پيوستنشون رو به درياچه کوچک داخل غار با تمام وجودم می شنيدم و با تمام وجود از اين صدا آرامش می گرفتم ...

خدای من

من بازهم اون آرامش رو می خوام ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/۱۱/۳