داشتم فکر می کردم که چقدر ساده اند . چقدر پاکند و چقدر با احساس . آرامش در نگاههایشان موج می زند . ده آنها آنقدر دورافتاده بود که آدم شهری !! خیلی کم دیده بودند و ما برایشان مثل موجودات عجیبی بودیم . مخصوصاٌ کفشهای ما و لباسهای رنگارنگ ما در نظرشان خیلی جالب بود . لباسهای ساده شان و اینکه پاک و مخلصانه تمام امکانات ده را در اختیار ما قرار داده بودند مایه آرامش ما بود ...

نگاه کنجکاوشان دنبال جوابهای سوالاتشان بود . چهره های اخمو و عبوس و خسته شهری ما برای آنها خیلی عجیب بود . بدون اینکه بدانیم از نگاههایشان انرژی می گرفتیم و در وجودمان عشق و علاقه به آن مردم ساده بیشتر می شد . مردمی که یک رو داشتند ...

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/۱۱/٢٠