شب شده ....

همه خوابند . به امید صعود فردا به داخل کیسه خواب رفته ام . باز هم آن حس عجیب به سراغم می آید . هوای بیرون خیلی سرد است . باهاش مبارزه می کنم . ولی مگه میشه شب کوهستان را در آن ارتفاع نبینم ... بالاخره برخودم غلبه می کنم . از داخل کیسه خواب در میام . صدای غروغر بابک بلند شده . اون می خواد که همه ساکت باشند تا راحت بخوابه . زیپ چادر رو پایین می کشم . از چادر بیرون می زنم . تنها صدایی که به گوش می رسد صدای باد است که در دشت می پیچد خود را به گردنه می رساند و تمایل دارد که به تمام قله ها سر بزند . ستاره ها خیلی نزدیکند . همون چیزی که می خواستم . از ماه خبری نیست !! به هر حال حتماٌ اونم رفته بخوابه ... یه مقدار با ستاره ها صحبت می کنم . باد هم کمی با من حرف می زند . ولی حرف زدن او خیلی دردناک است . موقعی که دهان خود را باز می کند تکه های یخ زده برف است که بر روی سر و صورتم می ریزد . ولی خوب این همون چیزی است که می خواستم . در دوردستها قله چشمکی می زند . از باد می خواهم که سلام من را به قله برساند . دیگه کمکم سردم شده است . کم کم سرما بر احساسم غلبه می کند . باید برگردم به چادر . قبل از رفتن به داخل چادر یکبار دیگه برمیگردم و به قله نگاه می کنم . قله چشمکی می زند و من خوشحال از اینکه اجازه صعود را گرفته ام ....

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/۱۱/٢٥