ماجرای ساعت 5000 تومنی !!

ساعت عجیبی بود . خیلی دوستش داشتم . با اینکه قیمتش کم بود ولی به خاطر اینکه در جاهای مختلف ازش خاطره داشتم نمی خواستم دور بندازمش ...

برنامه دیواره علم کوه بود . سه سال پیش . من و  م .ش بودیم  که تصمیم گرفتیم   به همراه هم بریم روی دیواره ! دیواره ای که هیچی از آن نمی دانستیم . حتی مسیر صعود را بلند نبودیم و فقط چند ساعتی حرف که از این و آن شنیده بودیم و علائمی که می دانستیم می توانست کمک ما باشد . یادمه زیر کلاهک بزرگ که رسیدم مسیر را اشتباه رفتم و در حال رکاب زدن بودم که ساعت از دستم وا شد و مستقیماٌ به پایین رفت . چند ثانیه ای طول کشید تا به زمین رسید ! صحنه پرت شدن یک انسان از روی دیواره به ذهنم رسید . با اینحال جای افتادن ساعت را به خاطر سپردم و آنروز ما صعود موفقیت آمیزی داشتیم ...

روز بعد به تنهایی به سمت گل سنگها رفتم تا ساعتم را بردارم . دیواره وحشی تر شده بود . ریزش سنگها خیلی زیاد شده بود و ساعت 9 صبح بود . با بدبختی خودم را از میان گل سنگها بالا کشیدم ولی ریزشهایی که از هر طرف می آمد خیلی خطرناک بود . از طناب ثابت هم خبری نبود که بتوانم روی آن یومار بزنم . خلاصه به هر قیمتی بود خودم را به ساعتم رساندم . ولی پایین اومدن دیگه ممکن نبود . قیف به طور متوالی ریزش می کرد و هر چند ثانیه یکبار تعدادی سنگ بزرگ که یکیشون برای کشتن یک فیل کافی بود به پایین می ریختند . تنها کاری که می توانستم بکنم این بود که بعد از آخرین ریزش و قبل از ریزش بعد با تمام سرعت از بین گل سنگها پایین بیایم ولی همش فکر شکاف یخی بین یخچال و دیواره بودم که مبادا داخل آن بیفتم . به هر حال بعد از آخرین ریزش بلافاصله از بین سنگها پایین دویدم و از روی شکاف پریدم . بلافاصله بعد از پرش من ریزش بود که به سمت من می اومد ... به  هر حال ساعتم در دستم بود و من کمی احساس حماقت می کردم ...

برنامه حسن در بود . پارسال . مشغول جمع کردن وسایلم بودم که ناگهان یخ زیر پایم شکست . یک تله بسیار بزرگ و من 20 متر به سمت پایین سقوط کردم . احساس کردم که مردم ... وقتی بلند شدم دیدم یک دایره خون دور و ورم جمع شده . از چشم و بینی و دهانم خون می اومد . استخوان بینی و چشمم شکسته بود . بلافاصله یک تیکه یخ برداشتم و روی چشمم گذاشتم ... به سمت سنگ رفتم و از شکاف بین سنگ و یخچال خودم رو به بالا کشیدم . احساس کردم که ساعتم در دستم نیست ! یک لحظه متوجه شدم که بین یخها جامانده .خواستم برم برش دارم ولی یخی که هر لحظه احتمال شکستنش بود مرا پس زد ...  یاد علم کوه افتادم .. بی خیالش شدم . ناخودآگاه خندم گرفت . از میان شکاف خودم را بالا کشیدم و تا ماشین خودم را رساندم . بعد از اون هم بیمارستان و 2 ماه در خانه ماندن ....

ولی همیشه یاد آن ساعت در خاطرم مانده است ...

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۳/۱٢/۱٥