در حال حرکت از میان باغ گاهی شکوفه هایی را که از درختان آویزان بودند می بویید . هر کدومشون بوی خاصی می دادن و هر کدومشون یه چیزی می گفتن . از کنار آبشار بلندی رد شدن و قطرات آب را می دید که از روی سر و کول هم سر می خوردن و به پایین می شتافتن . در ظاهر داشت با دوستش صحبت می کرد ولی در باطن طرف صحبتش طبیعت بود . دوستش پرسید فرق بین کوهگردی و کوهنوردی چیه ... جواب این سوال مدتهای زیاد خیلی چیزها رو برای او روشن کرده بود . چون نمی خواست خیلی درگیر بحث بشه با یک جواب مختصر حرف را کوتاه کرد . جاده خاکی را طی می کردند و او روزهای قشنگ آینده را برای خود تصور می کرد . روزهایی که به زودی به رسیدنشان کمک خواهد کرد ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٤/۱/٢٩