شب شده بود . شاید ساعت 3 بعد از نصف شب بود . با اینحال براش فرقی نداشت . برای اون تاریکی شب بود و روشنایی قبل از طلوع آفتاب  روز . در خیابانهای شهر به سمت خانه می رفت . با خودش آواز می خوند . مهتاب از گوشه آسمون بیرون اومده بود و بهش نگاه می کرد . آه ... دوست قدیمی . چطوری ؟ ستارگان که یک زمانی شب تا صبح مهمونشون بود داشتند بهش نگاه می کردند . اطرافش رو نگاه کرد . هیچکسی نبود . صدایش رو بالاتر برد  . می خواست به گوش ماه هم برسه . خوب اگه کسی می دیدش حتماٌ در عقلش شک می کرد ولی اونموقع هیچ کسی اطرافش نبود . کاشکی می شد همیشه انسان دیوانه باشد ... صدایش زیبا نبود ولی برای خودش خیلی خوشایند بود چون احساسش را بیان می کرد .......


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٤/۱/۳۱