روي ديواره هستي ، به گيره هاي اطراف نگاه مي كني !! يك گيره در حد هيچي نيم متري بالاي دستت هست . با يك پرس دست چپ و فشار بر روي گيره پا دستت را بهش مي رساني . تازه وقتي مي گيريش مي فهمي كه با نگرفتن هيچ فرقي نمي كند . حركت پايت را عوض مي كني تا به پاها بيشتر فشار بيايد ، باز هم در همان حالت بين پرت شدن و بالا رفتن شك داري . فكرت را به كار مي اندازي . دست چپت بيكار است و با يك حركت آن را به گيره بعدي مي رساني و با يك حركت پا از كراكس مسير در مي آيي . در حقيقت بر روي اين مسير رقصيده اي . حركاتي موزون و هماهنگ كه اگر يكي از آنها را اشتباه انجام دهي سنگ ديگر تو را نمي خواهد و نمي تواني با او برقصي .

به نظر من سنگ با احساس ترين موجود روي زمين هست . ظاهر سخت و زمخت آن و درون هميشه آرام و مطمئن او به تو اجازه صعود مي دهد و مي تواني تمام احساست را به او بدهي . او جنبه اين احساس تو را دارد چون جزئي از طبيعت خدا است . تو هم بر روي مسير همه انرژي خود را خالي مي كني و با مسير حال مي كني . وقتي خود را بر روي يك حفره كوچك در سنگ بالا مي كشي تمام وجودت غرق لذت مي شود و دوست داري چنان فريادي بزني كه تمام وجودت راضي شود و همه اينها به شرطي عملي است كه عاشق باشي .

داري به رقص قشنگتري فكر مي كني


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۳/۱/٥