همه فکر می کردند که انسان خرسنديه ! همه فکر می کردن که خيلی کم می فهمه . همه فکر می کردند که حرکات خنده دارش از روی نادانيه ولی ...

توی اون شب اون بالا وقتی داشت خدای خودش رو توصيف می کرد و وقتی داشت ازش صحبت می کرد توی چشمای خودش و من اشک جمع شده بود . اينقدر ساده و قشنگ توصيفش می کرد که همون لحظه و همون جا احساسش می کردم . اونقدر راحت بودم که دوست نداشتم آن لحظات هيچ وقت پايان پذيرد ....  


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٤/۳/۱