دلم برای همه چيز تنگ شده . برای روزهای گرم تمرين تا جايی که گلويم از شدت تشنگی خشک می شد و دردناک ولی همچنان ادامه ميداديم . پرستويی بود که اوايل  وقتی از کنار لانه اش رد می شدم نگران به من نگاه می کرد . تعهد زيادی نسبت به بچه هاش داشت ولی اون آخرا ديگه با هم رفيق شده بوديم . انگار همديگر رو خوب شناخته بوديم و هميشه به من اجازه می داد که از گيره مناسبی که در نزديکی لانه اش بود استفاده کنم . می دونی اون با آدما خيلی فرق داشت ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٤/۳/٢۱