پارسال تابستون بود که از کف علم چال ما رو روی ديواره تشويق می کرد و پشت سر هم می گفت شيره بچه های کرج ... با اينکه زانوش تازه خوب شده بود ولی همتی فوق العاده داشت ... همين چند روز پيش بود که از ارمنستان و صعود چند قله در اون منطقه برگشته بود . خيلی حال کرده بودم ...

و امروز خبری که اصلاٌ نمی توانستم باورش کنم . او رفته . در توچال فوت کرده !! واقعاٌ نمی تونستم باور کنم . وقتی رفتم پيش بچه های شقايق تا بشنوم که دروغه عبدالرضا رو ديدم که روی پاش بند نيست . غم در اعماق وجودش جمع شده بود ... ديگه باور کردم و تنها کاری که کردم اين بود که با خودم خلوت کنم ...

روحش شاد ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٤/۳/٢٧