رسيدم به شکاف اون سنگ . يومار را دادم بالا . بچه ها از پايين نگاه می کردند و به حرفام گوش می کردند . يه لحظه شکاف رو ديدم . تمام خاطراتم زنده شد . از طناب آويزان بودم . ياد ۵ سال پيش افتادم که بزرگترين آرزوم اين بود که نفر اول از توی اون شکاف در بيام . ياد بچه های قديمی افتادم و ياد خاطراتم . حتی اون سنگی که داخل شکاف گير کرده بود ديگر حضور نداشت . شايد يکی درش آورده بود . بچه ها با من صحبت می کردند ولی هيچ چيزی نمی شنيدم . تنها به سکوتم فکر می کردم . سکوتی عجيب  ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٤/٥/۱٤