به نام خدا

برنامه كوهپيمايي جنگل نوردي بلده به سي سنگان

صبح روز دوشنبه 10 فروردين 83 ، 27 نفري اول خيابان چالوس جمع شده بوديم . جمعيت وحشتناكي بوديم و با اون كوله هاي چند روزه تابلو شده بوديم . نيمي از بچه ها همديگر را نمي شناختند . بقيه هم دوستان قديمي من بودند و چون كسي را پيدا نكرده بودند من را هم كرده بودند سرپرست خودشان !! حركت خود را به سمت پل زنگوله در جاده چالوس آغاز كرديم و در آنجا وارد جاده اليكا شديم . اين جاده كوهستاني كه از دو گردنه تركه بشم و لابشم مي گذرد بسيار زيبا است و اطراف جاده پر از باغهاي سرسبز و رودخانه اي زيبا است . شازده كج گردن ( آزاد كوه ) نيز در دور خودنمايي مي كند . در كيلومتر 53 اين جاده خود را به يوش ( زادگاه نيما يوشيچ ) رسانده و از محل زندگي او باديد مي نماييم . محل زندگي او بسيار زيبا و خوش آب و هوا است و همچنين از اطاق نيما نيز ديدن كرده و بر سر مقبره او فاتحه اي مي خوانيم . چون وقت كم داريم بايد عجله كنيم . 7 كيلومتر ديگر در اين جاده پيش رفته و خود را به ده بلده مي رسانيم . دهي قديمي است و در انتهاي ده زير درختان زيبا در آلاچيقي نهار مي خوريم . از داخل ده واره دره اي شده و از داخل دره و پس از طي مسافتي حدود 3 ساعت خود را به بالاي گردنه قرق مي رسانيم . ( زيباترين صحنه اي كه من ديده ام ديدن غروب خورشيد هنگام حركت بر روي خط الراس است . آرامش فوق العاده غروب خورشيد + احساس غرور دربلندي در شما حس فوق العاده ايجاد مي كند مخصوصاً اگر اين غروب خورشيد آزاد كوه را هم سرخرنگ كرده باشد ) . در كنار ما قله سياه سنگها خودنمايي مي كند . گردنه را به سمت پائين مي آييم . پوشش گياهي كم كم تغييير مي كند و حال و هواي شمال را به خود مي گيرد . كمي از رخ مهتاب در آسمان مشخص است و ستاره ها در آسمان براي ما چشمك مي زنند و چراغهاي ده ورازان در پائين سوسو مي زند . به دليل تاريكي مجبور مي شويم هدلمپهاي خود را روشن كنيم و در نهايت ساعت 10:30 خود را به ده ورازان رسانديم . شب در مسجد ورازان خوابيديم . صبح ساعت 8 صبح نيساني گرفته و 27 نفر آدم با كوله هاي چند روزه پشت آن سوار شديم . ( به قول يكي از دوستان فرق ما با گوسفندها اين بود كه گوسفند ها عمراً با اين شرايط سوار نيسان بشوند . ) خلاصه مسافت 14 كيلومتري را پشت نيسان با آواز و جوك پشت سر گذرانديم . جاي شما خالي خيلي هم خوش گذشت . پس از رسيدن به كجور از شمال ده وارد باغها شديم . از اينجا از پشت نيسان پياده شديم و در حقيقت جنگل از اين قسمت آغاز مي شود . خود را به تنگه رسانديم . آب رودخانه بسيار زياد بود و ما ناچار بوديم به آب بزنيم . نه يك بار ، نه دوبار ، چندين بار .از كنار قسمتي كه بچه هاي شريف در آنجا دچار سيل شده بودند رد شديم و خود را به سد سنگ رسانديم ( سد سنگ نام محلي است كه در قديم سدي در آنجا بوده است و سپاه حاكم كجور براي پيروز شدن بر سپاهيان حاكم سي سنگان آن را شكسته اند و پيروز شده اند . ) از سد سنگ به سمت بالا يك راهي وجود دارد كه وارد جنگلهاي مور مي شود ( سال قبل عيد ما يك برنامه جنگل در آنجا داشتيم كه واقعاً بكر بود و حقيقتاً خواست خدا بود كه زنده مانديم ) در جنگلهاي مور قبرهاي قديمي حاوي اشياي باارزش هست كه البته بيشتر آنها توسط انسانهاي خوب !! دزديده شده است . به هر حال از كنار سد سنگ رد شده و كمي جلوتر كنار يك چشمه توقف مي كنيم . چادر زده و بساط آتش را آماده مي كنيم . شبي به ياد ماندني را پشت سر گذاشته و تا پاسي از شب به شعله هاي افسونگر آتش نگاه مي كنيم . صبح هوا خراب است . باراني شديد شروع به باريدن كرده است و ما در آن شرايط نزديك به ده بار از رودخانه كجور رد مي شويم . در نهايت خود را به كنار دريا مي رسانيم . در آنجا در داخل يك اتاق نيمه كاره آتش درست كرديم و پس از خشك كردن خود دوباره بساط آواز و شعر و جوك داشتيم . در كل جمع فوق العاده بود . همه با هم چفت بودند و هيچ كسي باعث آزار ديگري نشد . به همه هم خوش گذشت . جاي آنهايي هم كه نيامدند خالي بود .

كروكي GPS اين مسير در اين برنامه تهيه شد و دوستاني كه آن را خواستند بايد سي دي Map source شركت Garmin را داشته باشند و اين نقشه رابه دستگاه GPS خود منتقل كرده و از روي آن اين مسير را طي كنند . ( البته به شرطي كه يك كوهنورد خوب باشند چون GPS در شرايط سخت جنگل براي شما آتش روشن نمي كند !!‌) براي گرفتن اين نقشه مي توانيد به من ايميل بزنيد .

چند تا عكس هم از اين برنامه در اولين فرصت در اين وبلاگ خواهم گذاشت .

اما در مورد جنگل .

همه ورزشهايي كه ساخته دست انسان هستند و در آنها رقابت وجود دارد حس خاصي دارند . اما شما وقتي در طبيعت هستيد چون هيچ واسطه اي نيست و شما با اصل مطلب درگير هستيد احساس رضايت خاصي از وجود خود مي كنيد . قصد من زير سوال بردن ورزش خاصي نيست ولي وقتي در كوه با نهايت وجود به همنوردت كمك مي كني تا همه موفق شوند روحت بزرگ مي شود و ديگر چيزهاي پوچ و بي ارزش برايت اهميتي ندارند . جنگل هم نشان دهنده اوج قدرت خدا است . به قول يكي از دوستان كه مي گفت من در جنگل فهميدم كه خودم هيچي نيستم و اين حرف شهامت مي خواهد . واقعاً با ديدن اين جنگل كوچك ما اينقدر متحول شديم . شما اين جنگل را در مقابل كره زمين و كره زمين را در مقابل كهكشان راه شيري و اين كهكشان را در مقابل جاهايي كه هنوز شناخته شده نيستند در نظر بگيريد . آيا باز هم مي توانيد بگوييد من ؟!


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/۱/۱٤