یه خاطره ...

در مورد اردوهای فدراسیون صحبت زیاد است . هم خوب و هم بد . ولی من قصد نقد اردوها رو ندارم بلکه می خواهم یه خاطره کوچولو رو برای خودم زنده کنم ...

اردوی اول بود . منطقه دشت هویج و قله آتشکوه ... روز اول روز پر کاری بود و به حدی سنگین برگذار شد که همه تصور کردند که اردو به پایان رسیده است . حتی مربیها بچه های خود را جمع کردند و به آنها نمره دادند . دیگه همه خیالشون راحت شده بود که دیگر اون فشار اردو تموم شده است . یه مقدار شکی هم که وجود داشت با رفتن اقبال برطرف شد . دیگه همه رفته بودند توی مد استراحت و صحبت کردن . بچه ها از این چادر به چادر بغلی می رفتند و مدام در حال چایی خوردن بودند . شب اعلام شد که صبح ساعت 7 همه آماده باشیم تا پایین برویم . خیلی خسته بودم . ماه کامل بود . همه خواب بودند ولی طبق عادت همیشگی باید صحبتم را با ماه انجام می دادم . از چادرها فاصله گرفتم . منظره چادرها در زیر نور ماه فوق العاده بود . انگار یه شهر کوچولو در دل طبیعت سر بیرون آورده است . نسیم سردی در همه جای دشت می وزید . به قله های آتشکوه و ساکا و پرسون نگاهی کردم . روز فوق العاده ای بود . با اینکه سخت بود ولی به هر حال به پایان رسیده بود . به سمت چادرمون حرکت کردم . با وارد شدن به چادر حسام شروع به غرغر کرد . یواش به گوشه چادر خزیدم و به آرامی به داخل کیسه خوابم رفتم . تمام بدنم کوفته بود و تشنه خواب ... اینقدر خسته بودم که برای خوابیدن اصلاٌ نیازی به شمردن گوسفندها نبود ...

رویایی زیبا بود . نمیدونم چی ولی در خواب میدیدم که وسط یک دشت سر سبز ایستاده ام و علفهای سبز بلند را با دستم نوازش می کنم . ناگهان صدای سوت قطاری را از پشت شنیدم . برگشتم ولی قطاری ندیدم . دوباره صدای سوت و بار سوم از خواب پریدم . قطاری در کار نبود و فکر کنم صدای سوت پوریا پرچمی بود که خشم شب داده بود . ساعت 3 نصف شب بود . بدن همه بچه ها کوفته بود . در اون لحظه به زمین و زمان ناسزا میگی ... چه خیالات خامی ... اردو تمام شده است . نه ! مثل اینکه ول کن ما نیستند . خلاصه برای اینکه نتیجه زحمات روز قبل بر باد نره سریعاٌ از کیسه خواب بیرون پریدم و زیپ چادر رو بالا کشیدم . چند نفری بیرون بودند . نور هدلمپها داخل چادرها روشن شده بود و برخی از بچه ها به سرعت آماده شده بودند . تعدادی هم هنوز گیج بودند . به هر حال میدونستم که هر کسی که سریعتر در صف حاضر بشه نتیجه بهتری را کسب خواهد کرد . سریع پوش داخلی فایبر را پوشیدم و بعد پوش بیرونی . ای لعنتی زود باش دیگه . وقت کمه . بهتره بند پوش بیرونی رو توی صف ببندم تا وقت از دست نره !! با این فکر با بندهای باز به سمت صفمون دویدم . وسط راه یک سنگچین بلند بود که با چابکی از روش پریدم ! بله !! نفر دوم در تیم من بودم . یادمه نفر اول هم یکی از بچه های همدان بود . مربی حاضر و غایب می کرد و یه نمره مثبت گرفتم . ولی احساس کردم که پای راستم خیس شده است . امکان نداشت .. مگه فایبر پات نبود حمید !! نگاه به پای راستم انداختم . به به !! پوش بیرونی فایبر پای راستم توی پام نبود !! احتمالاٌ باید یک جایی جا مونده باشه ... سریع به سمت چادرها برگشتم . مسیر طی شده را دقیق گشتم ولی هوا کاملاٌ تاریک بود و چیزی معلوم نبود . جای وقت تلف کردن نبود . سریع به سمت چادر دویدم . توی راه رضا زارعی رو دیدم . سرم رو شرمگین پایین انداختم و تنها جمله عجله کن باعث شد که امیدم بیشتر بشه .  وحید توی چادر بود . اون از ادامه اردو انصراف داده بود . کفش وحید رو ازش گرفتم .

ای لعنتی !! اینکه قبر بچه است . فکر کنم 3 شماره از پای من بزرگتر بود . سریع پوشیدمش . بندهای پوش داخلی و بیرونی به هم گره زده شده بودند و باید اول گره ها وا میشد . هی تو دلم به وحید فحش می دادم که این چه کاریه کرده .. تیمها حرکتشون رو به سمت قله پرسون آغاز کرده بودند و در حقیقت صعود ، یک صعود سرعتی بود و من هنوز درگیر کفش وحید ... کفش را که عوض کردم از وحید خواستم که پوش فایبر من رو پیدا کنه چون اگه یکی از مربیها ببینه کلی ضایع میشم J با کفشهای گنده وحید به سمت تیمها می دویدم . تیمها با سرعت به سمت برف چال انتهای دشت حرکت می کردند . به دلیل بزرگ بودن کفشها میل در آمدن کفشها از پای من زیاد بود بنابراین مجبور بودم قدمهایم رو افقی بردارم و پایم رو روی زمین بکشم تا کفش از پام در نیاد . ( دوست دارم یک بار یک فایبر بزرگتر از پاتون بپوشید و باهاش بدویید تا بفهمید من چی میگم ) حالا تو اون گیرو ویری باید تیم خودم را پیدا می کردم . با بدبختی به اولین تیم رسیدم . چون خارج از تیمها حرکت می کردم همه فکر می کردند که یکی از کمک مربیها هستم و هیچکی بهم گیر نمی داد . هر چی گشتم تیمم رو پیدا نکردم . یک سری نور جلوتر دیدم . وای خدا یعنی اونا تیم ما هستند . چاره ای نبود . شروع به دویدن به سمت اون تیم کردم . ابتدای برفچال به انتهای تیم رسیدم . دیدن یک چهره آشنا باعث شد که یک نفس راحت بکشم . به تیم رسیده بودم ولی دویدن در دشت خیلی خستم کرده بود و تیم هم هیچ توقفی نداشت . با سرعت هر چه تمام تر حرکت به سمت بالا ادامه داشت . آخرین نفر تیم بودم و هیچ فرصتی برای استراحت وجود نداشت . ...

اون روز به هر بدبختیی که بود خودم را به قله پرسون رسوندم ... ولی یک نکته ... میدونید وحید لنگه کفش من رو کجا پیدا کرده بود ؟ ... بر فراز همان سنگ چینی که با چابکی از روش پریده بودم ... J

میتونید اون صحنه رو تصور کنید


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٤/٩/۱٩