یه فرصت پیش اومده بود برای دور شدن و عزمش رو جزم کرد . حرکت کرد به سمت کوه . در بین تاریکی شب دنبال ماه می گشت . ماه هنوز در نیومده بود و آسمان چرکین نزدیک به شهر مانع از نزدیک شدنش به ستاره ها شده بود . آهنگ گل گلدون از درون گوشی موبایل سکوت شب را شکسته بود و همه جا را پر کرده بود . سعی کرد سریعتر راه برود . صدای نفسهاش بیشتر و بیشتر شد . اصلاٌ آمادگی یکسال قبل رو نداشت . به هر حال به رفتن ادامه داد .بوته های گون تنها موجودات زنده ای بودند که در کنار او نفس می کشیدند . ولی اونجا اکسیژن برای همه کافی بود . رسید کنار سنگ دوست داشتنیش . نگهبان کوه ! باهاش حال و احوالی کرد . سنگ هم از دیدنش خوشحال شده بود و شاکی از غیبت طولانی مدت . اون اصلاٌ پیر نشده بود و آب و هوای کوهستان سرحال نگه داشته بودش . کنار سنگ نشست . از دور شهر را می دید . نور شهر مانع از دیدن ستارگان می شد . به هر حال سعی کرد با امکانات موجود نهایت لذت را ببرد . سوز سردی در همه جای کوه می وزید و او که بدون هدف قبلی راه افتاده بود درگیر سرما بود . ولی آنقدر نشست تا رفیق قدیمیش اومد . ماه ! سلام چطوری ؟ البته تمام صورتش مشخص نبود . یک قسمت صورتش رو با نور خورشید روشن کرده بود و قسمتی دیگر در تاریکی مطلق فرو رفته بود . خیلی تلاش کرد تا تونست چین و چروکهای صورت ماه را ببیند . آخه میدونی ماه خیلی توداره و دوست نداره کسی پیر شدنش رو ببینه ...

فرصت درد و دل بود . به اندازه کافی با ماه صحبت کرد و راهش را به سمت پایین کج کرد . به سمت دره تاریکی می رفت که در انتهای آن یک نفر منتظر او بود ... مشکی . کسی که لذت تنهاییهایم را با او تقسیم کرده ام ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٤/۱٠/۱۳