خيلی در مورد انسانها فکر کردم . بعضی اوقات احساس می کنم خيلی عجيب می شوند . بعضی وقتها احساساتی و برخی اوقات کاملاٌ منطقی . جنبه منطقی بودنشون به خاطر درکيه که خدا بهشون داده و می تونند مسائل رو بسنجند و تصميم  بگيرند . حيوانات وحشی بيشتر احساساتی عمل می کنند . اگر خشمگين بشوند حمله می کنند و وقتی سير باشند تو را دوست دارند . خيلی وقته توی اين فکرم که چه وقتهايی بايد مثل انسانها منطقی بود و چه وقتهايی مثل حيوانات احساساتی !!‌

ولش کن . زياد سخت نگير . می تونی ساده تر نگاه کنی . راستی برف رو ديدی . راه رفتن روی برف هميشه برات لذت بخش بوده  . در ميان درختان روی برف تازه باريده شده قدم برميداری . ذره های ريز برف زير پات دست به دست هم ميدهند تا زنده بمانند . درختان کاج و سرو که شانه هايشان با برف سفيد پر شده است سنگين شده اند و ازت می خواهند که سبکشان کنی . برفهای سبک شده از شانه درخت جدا شده روی شانه من می شينند . انگار که تقدير آنها اين است که از اين و آن آويزان باشند . به هر حال اونقدر هم که فکر می کردی بد نيستند . می تونی لمسشون کنی و نوازششون کنی . حداقلش اينه که واکنش بدی از خودشون نشون نميدن . حتی می تونی اونها رو روی صورتت بگذاری . آخه ميدونی صورتت هميشه سرده و گرمايی نداره که بخواد اونا رو اذيت کنه يا از بين ببره . ولی اگه زياد بهشون نزديک بشی و زياد باهاشون رفاقت کنی آب ميشن و از بين ميرن . آخه ميدونی عمر اونا کوتاهه . عمر اونا چند ساعت بيشتر نيست و اون چند ثانيه ای که نوازششون کردی براشون مثه اين بود که يک عمر عشق بازی کرده اند ! برای تو چند ثانيه لذت بود و برای اونها يک عمر دوستی .


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٤/۱۱/٢