سرشو انداخت پايين . يه دنيا حرف تو دلش بود ولی حس گفتنش رو نداشت . نمی دونست . دوباره اون حس هميشگی . حس بی حالی . مشکی هم سر از کارش در نمی آورد . مگر تو نبودی که می خواستی بگی ؟! پس چرا حالا لال شدی ؟ ( مشکی در گوشش اين جمله رو تکرار می کرد ) ثانيه ها می گذشت . شروع به حرکت کردند . هميشه سعی می کرد از زير چراغ قرمز در بره ولی اين بار دوست داشت که چراغ قرمزهای چند ساعتی رو تحمل کنه . آخه ميدونی اون لحظه ها داشت به پايان می رسيد و خوش به حال مشکی به خاطر چند دقيقه ای که با او تنها بود . حتماٌ خيلی حرفها شنيده ولی چيزی نمی گه . سرش رو انداخت روی صورت مشکی و رد رفتن او را دنبال کرد . ديگر وقت رفتن بود . با اينکه سخت بود ولی اشتياق در درون وجودش به بی نهايت رسيده بود . صحنه ای که در جاده ها می ديد فوق العاده بود . خورشيد صورت خود را سرخابی کرده بود و با او صحبت می کرد . به خاطر امروز ازت ممنونم خدا .


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٤/۱۱/٩