مدتهای زيادی بود که در مورد خيلی چيزها فکر کرده بود ... راستش به اين نتيجه رسيده بود که برای به نتيجه رسيدن بايد مثل بچه ها فکر کرد چون منطق آدم بزرگها تحمل شنيدن فکر اون رو نداره ... يکی از اون چيزا دعا بود . خيلی به دعا فکر کرده بود . وقتی که با خدای خودت خلوت می کنی و هر چی دلت می خواد خوب و بد رو بهش می گی . در حقيقت تنها کسيه که ميشه هميشه روش حساب کرد و تنها کسيه که توی زندگيت بهت خيلی حال داده ... آره .. سرت رو می گيری پايين . قبلنا برای دعا کردن و ديدن خدا سرش رو می گرفت رو به آسمون ولی الآن ديگه اونطوری نيست . سرش رو می گيره پايين و با چشمش به سمت قلبش نشونه ميره چون احساس می کنه خدا خيلی بهش نزديکه ... از هر کس ديگه ای نزديکتر و برای پيدا کردنش نيازی نيست نگاهت به راه دوری خيره بشه ...قبلنا بيشتر برای خودش دعا می کرد ولی الآن به يه نتيجه جديد رسيده .  ذهنش درگير اين قضيه بود . به اين فکر می کرد که هر کدام از آدما يه توبره پيش خدا دارند که اون توبره هم می تونه پر از دعا باشه و هم می تونه خالی باشه . اما کسی که پرش می کنه خودت نيستی . هر وقت کسی برات دعا کنه خدا دعاش رو ميريزه توی توبره تو و خوش به حالت وقتی که توبره ات هر روز پرتر از ديروز باشه . اون وقت وقتی بهش نياز داری از خدا می خوای کمکت کنه و اون توبره تورو از ميون ميلياردها توبره می کشه بيرون . آخه ميدونی خدا خيلی منظمه و مثه تو نيست و هيچی رو گم نمی کنه . اون وقت اگه توی کيسه تو چيزی باشه که بهت می رسونه و تو رو نجات ميده ولی اگه توش خالی باشه اونوقته که ديگه از دست هيچ کسی کاری ساخته نيست ...

داشت به اين فکر می کرد که ديگران چقدر توبره اش رو پر می کنند ... آيا کسی برای او دعا می کنه ... چقدر به ديگران خوبی کرده ؟ ... و در حقيقت چقدر به خودش کمک کرده ؟ ... و مهمتر از همه اون چقدر می تونه توبره ديگران رو پر کنه ؟ ....


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٤/۱۱/٢۱