سرش رو از توی کيسه خوابش آورد بيرون . همه جا تاريک بود . آخه ميدونی زير برف يا توی غار خورشيد يا ستاره ای نيست که باعث روشنايی بشه . دنبال هدلمپش گشت . هميشه اون رو کنار کفشاش می گذاشت ولی اين بار يکمی سر خورده بود و پايين تر رفته بود . بالاخره پيداش کرد . شاسی رو چرخوند و تونل برفی روشن شد . همه خواب بودند . يه خواب شيرين . برف کوبی حسابی و جانانه در طول روز همه رو خسته کرده بود . پوش لباس گرتکس رو کنار کشيد تا ساعت رو ببينه . ساعت ۱۲:۳۰ شب بود . از ساعت ۸ که کندن تونل تمام شده بود و خوابيده بودند تا حالا هيچ اتفاق خاصی نيفتاده بود . همه چيز رديف بود جز در تونل . برف زيادی که بيرون می باريد دهانه تونل را تقريباٌ مسدود کرده بود . کوله خود را از جلوی دهانه تونل کنار کشيد . بادست سعی کرد برفها را پس بزند . نسيم سردی که از بيرون به صورتش خورد وسوسه اش کرد . کف تونل خوابيد و از لای دهانه تونل به بيرون خزيد . تمام بدنش يخ کرد . وسوسه بيرون اومدن غلبه کرده بود . پيش رويش هيچ معلوم نبود جز يال مقابل  . باد و بوران شديدی در منطقه می وزيد و برف زيادی که از شب آمده بود تمام رد آنها را از بين برده بود . در آسمان هيچی معلوم نبود . اگه هوا خراب نبود می تونست صورت کامل ماه رو از نزديک ببينه ولی خوب اونموقع چند متر جلوترش رو بيشتر نمی ديد . باد برفها را که با تمام وجود به زمين چسبيده بودند با شدت از زمين می کند و به اينور و آنور می کوبيد . صورتش پر از برف شده بود و در عرض چند ثانيه شبيه پيرمردا شد . آخه ميدونی برفهای سفيد لای موهای مشکی خودنمايی می کردند . نگاهش رو رو به آسمون چرخوند و با صدای بلند سلام کرد به اونی که هميشه به يادش هست ...

تونل برفی ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٤/۱۱/٢٧