ضربات را يکی پس از ديگری وارد می کرد . خيلی وقت بود که دست به سنگ و يخ نزده بود ولی هنوز از کار نيفتاده بود . صدای تشويق بچه ها از پايين شنيده می شد . مسير تعيين شده را ميرفت ولی به چيزهای ديگری فکر می کرد ... يعنی ميشه ؟! ... و تبر خود را محکمتر می کوبيد ... بايد بشه ... به خاطر همه چيزهای خوبی که توی ذهنش بود و ...و تا به خود آمد به انتهای مسير رسيده بود...

فعلاٌ همين ...

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٤/۱٢/٢۱