همه دور آتیش نشسته بودند . همه ورجه وورجه ها تموم شده بود و همه تقریباٌ خسته بودند . اینقدر از اینور به اونور پریده بود ولو شده بود روی زمین . حامد اومد . ازش خواست آهنگ عاشقم من رو بخونه . آخه اون این آهنگ رو خیلی قشنگ میخونه ... همه جمع شده بودند دور آتش و سکوت همه جا را گرفته بود . حامد شروع به خواندن کرد . انصافاٌ هم قشنگ میخواند . ستاره های آسمان بهش سلام می کردند . اما اینبار نگاهش خیره در آتش بود . به شعله های زرد و قرمزش نگاه می کرد که زبانه می کشیدند و میل به صعود داشتند . دوست داشتند به ستاره ها برسند ولی نیرویشان کم بود . توانشان در این حد بود که چند متری قد بکشند و بعد هم فنا می شدند . میدونی از اون لحظه ای که هر شعله کوچکی زبانه می کشید چشمانش اون  رو می دید . نگاه دوست داشتنی داشتند و در یک لحظه عاشق هم می شدند  . اما کمتر از 1 ثانیه طول نمی کشید که اونا نابود می شدند . میدونی اون نگاه برایش یک لحظه بود وبرای شعله ها یک عمر عشق و عاشقی . لحظات به قشنگی می گذشت . میدونی توی دنیا دوتاچیز هستند که وقتی به عمقشون نگاه کنی دیگه به هیچ چیز دیگه ای نمی تونی فکر کنی . یکی آتیشه و اون یکی دریاست ...

راستی جات خيلی خالی بود ...خودت ميدونی ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٤/۱٢/٢٤