به میانه راه جنگل رسیده بود . هوا سرده . هوا خیسه  . هوا عالیه  . این جمله ها رو با خود تکرار می کرد . همه داخل آرام ،  آرام گرفته بودند . در تاریکی شب زیر انداز خود را برداشت و از تپه کناری بالا رفت . آخه میدونی بالا همیشه قشنگتره . زیر انداز رو انداخت و نشست روش . ساعتها کوه رو به روییش رو نگاه کرد . کوه داخل ابر فرو رفته بود . از رو نمی رفت . اینقدر نگاه کرد تا ابرها کمی کنار رفتند . حالا منظره قشنگتر شده بود . کوهی سرسبز که کمربندی از ابر به دور شکمش بسته بود . آخه میدونی اون کوهه خیلی چاق بود و به اون کمربند نیاز داشت . چند تیکه برف هم بالاش دیده می شد . نمی دونست چی شد که  سریع باهاش رفیق شد . آخه میدونی اون با کوهها زود دوست میشه . خیلی زودتر از انسانها . کلی باهم حرف زدند و آخرش از صحبتهای کوه فهمید که باید چیکار کند . میدونی اون نماز نمی خوند ولی خوب بعضی مواقع میشد که اینطوری می شد . وضو نداشت . جهت قبله رو هم نمی دونست ولی اونموقع این چیزها براش اهمیتی نداشت .فقط می خواست بخونه و شروع کرد . شروع کرد به خواندن و یکی از قشنگترین نمازهایی که در طول عمرش خونده بود همونی بود که در تاریکی اون شب خوند ...

خدایا ، خیلی مخلصتم ... خدایا شکرت ...

عکس از امیر حسن

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٥/۱/۱٥