از خواب بیدار شد . به دور و اطرافش نگاه کرد . همه جا پر از سیاهی بود . همه جا ظلمت بود . سرش را چرخاند و به پشت نگاهی انداخت ... آنجاهم تا چشم کار می کرد پر بود از سیاهی و تاریکی . وحشتی تمام وجودش را برداشت . پیش خود فکر می کرد که چقدر بدشانس بوده است که در این مکان تاریک متولد شده است ... در فکر فرو رفت . احساس کرد که مادرش در حقش خیلی بدی کرده است که او را آنجا ول کرده است و رفته است . احساس تنهایی عجیبی تمام وجودش را در برگرفت . چرا ؟ چرا سرنوشت او اینطوری شده ؟ چرا او مثله بقیه نیست ؟ تکانی به خود داد .سیاهی به درون اعماقش نفوذ کرده بود . ترجيح داد تنها باشد و در تنهایی بمیرد . ثانیه ها می گذشتند ... و او همچنان آرام نشسته بود . نمی دونست چیکار کنه . ترجیح می داد همونطوری بمونه تا بمیره ... اما بعد از چند لحظه صدایی از درون خود شنید . صدا دوباره تکرار شد و اینبار قویتر . نگاهش را به قلبش انداخت . باز هم متعجبانه می خواست بفهمد که درونش به او چه می گوید . اینبار با دقت گوش کرد ... وای خدای من فوق العاده بود . چه صدای آرامش بخشی بود . صدایی که نوید زندگی را به او می داد . صدایی که نوای امیدواری را پخش می کرد ... ناگهان تمام وجودش لرزید و به خود گفت : پس این بود آن شخصیت محکمی که می گفتی ؟! تو که در اول راه شکست را پذیرفتی ؟! ولی نه ! من شکست را نمی پذیرم . هرگز ! تکانی به خود داد . در اثر تکان مقداری از تاریکی از سر وصورتش پایین ریخت . قطره آبی که خود را به اعماق تاریکی رسانده بود صورتش را نوازش کرد و او هیچ وقت آن نوازش را فراموش نخواهد کرد . حرکت خود را ادامه داد . با تمام وجودش تاریکی را کنار می زد و ادامه می داد . خیلی سخت بود اما سختی شیرینی هر نتیجه ای است . با خود تکرار می کرد ... من می تونم و ادامه می داد . ذرات خاک یکی یکی مغلوب تلاش او می شدند . سخت بود ولی شدنی . کمی استراحت کرد . دوباره یاد نوازش قطره افتاد و به حرکت خود ادامه داد ... میدونی آخه مسیر خودش رو پیدا کرده بود ... آخرین دونه خاک رو هم کنار زد و. ... ! ناگهان با چیز عجیبی مواجه شد . کپه ای از اشیایی عجیب بر روی او ریخته بودندو او را از نعمت دیدن آفتاب محروم می کردند . آن کپه آنقدر سنگین بود که گذشتن از آن غیر ممکن به نظر می رسید . نا امیدانه بر روی زمین نشست و سرش را میان زانوانش گرفت . عبور غیر ممکن می نمود ...  این پایان کار او بود ... ؟  

ادامه دارد ...

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٥/۱/٢۳