ادامه....

نشست و به فکر فرو رفت . میدونی نشستن همیشه خیلی راحتتر از حرکت کردنه . ولی با حرکته که وجود تو می تونه احساس آرامش داشته باشه . به این فکر می کرد که اگر بشینه ممکنه زنده بمونه ولی قطعاٌ هیچ وقت نوازش دستهای آفتاب رو درک نخواهد کرد و همیشه باید در رویاهایش دیدن آفتاب را در سربپروراند . براش سخت بود ولی با اینحال باز هم تصمیم گرفت همانطور بنشیند . نشست و نشست و نشست . میدونی آدما فکر می کنند که دیدن غروب آفتاب غم انگیزه ولی اون میدونست که دیدن غروب آفتاب می تونه براش شادی بخش ترین چیز عالم باشه ولی باز هم آماده حرکت نبود . انگار خوب به این فکر نکرده بود که چرا باید از دل سیاهی خود را بیرون بکشد . میدونی واسه بچه ای که توی رحم مادرشه بزرگترین دنیا همون دنیای رحم هستش . برای اون هم همینطور شده بود ولی یه ندایی از درونش هر چند وقت یکبار او را تشویق به حرکت می کرد . آره . آره . برو پسر ... نمی دونست چی شد ولی پا شد . پا شد و تصمیم خود را گرفته بود . اینبار اگر سنگ هم جلوی پایش سبز می شد آن را میکند . شنیده بود که موجهای ساحلی دل صخره های سخت را می شکافند . پس او هم می توانست . از درون خود احساس کرد خدایش آماده کمک کردن بهشه ... و شروع کرد ... اون کپه بزرگ را یکی یکی سوراخ می کرد و از میان تک تک آنها عبور میکرد . انگار تمام شدنی نبودند . یکی پس از دیگری کنار می رفتند و بوی زمین بهتر به مشامش می رسید . به آخرین برگ رسید . نفسش را جمع کرد . سر و صورتش را مرتب کرد و کلی به خودآرایی پرداخت . موهایش را مرتب کرد و صورتش گل انداخته بود . بعد با آخرین زور خود از دل زمین بیرون آمد .... آره ... همون چیزی بود که تصورش رو می کرد و واقعاٌ ارزشش رو داشت . گرمای خورشید بر روی ساقه هایش به او آموخت که سرما و تاریکی همیشه وجود دارد اما گذر از تاریکی باعث می شود که روشنایی ارزش خود را نشان دهد ...

اگر روزی از داخل یک جنگل انبوه گذشتید و در میانه جنگل درخت تنومند و قوی هیکل را دیدید شک نکنید که آن درخت همان ساقه کوچک ساده و پرتلاشه که یک روز ناامیدانه منتظر مرگ نشسته بود ولی الآن امید هزاران ناامیده ...

 عکاس : امیر

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٥/۱/٢٧