آره . اون یه طناب قدیمی بود . خیلی قدیمی . اینقدر ازش استفاده کرده بودند که سفت و زمخت شده بود. اسمش آپولو بود . آپولو اینقدر  سفت شده بود که حتی به راحتی از لای وسیله حمایت هم رد نمی شد . همیشه ضعیفترین و بدشانس ترین بچه ها از اون استفاده می کردند ... به سالهای دور فکر کرد ... زمانی که اعضای گروه پاندولیهای بلند می دادند و او با تمام قدرت مانع از سقوط سنگنورد می شد و در شادی او سهیم می شد ولی الان مدتها بود که به هیچ دردی نمی خورد  . توی برنامه ها می رفت ولی کسی ازش استفاده نمی کرد . میدونی احساس بی مصرف بودن حس بدیه مخصوصاٌ برای یک طناب پرکار که الان دوران پیریش رسیده .

برنامه تموم شده بود . بچه ها داشتند در مورد اون صحبت می کردند که اصلاٌ بدرد نمی خوره و چقدر سفته و ... با ناراحتی داخل کوله رفت و بر کول یکی از بچه ها رفت توی مشکی . آخه میدونی مشکی همه رو خوب درک می کنه و ساعتها به حرف دلشون گوش می کنه . کلی برای مشکی حرف زد . همه راه افتادند . مشکی در جاده می تازید ... و او صدای صحبت بچه ها رو با هم می شنید . هی ! مثه اینکه یه ماشین توی تونل خراب شده و یه خانم و آقا دارند هلش میدند . وضعیت بدیه ! بچه ها اومدند پایین و ماشین رو کمی هل دادند . ماشین توی موقعیت بدی بود و سرنشینانش هر لحظه خطر برخورد یک ماشین دیگر را لمس می کردند . آپولو احساس کرد که می تونه موثر باشه ... یکمی تکون خورد و اومد روی وسایل . در صندوق ماشین باز شد . حمید دنبال طنابی می گشت که به درد کشیدن ماشین خراب بخوره ولی هیچی پیدا نکرد . یکی از بچه ها گفت که این آپولو چون ارزش نداره بهتره از اون استفاده کنیم .

آپولو با اینکه غرورش زیر سوال رفته بود ولی خوشحال بود که بدرد می خوره . گره ها زده شد و ماشینها به حرکت در اومدند . مشکی می کشید و ماشین بی حال و بی رمق به دنبالش می آمد . ماشینه اینقدر بی حال بود که گاهی آپولو زیر چرخش گیر می کرد . صدای فریاد آپولو تمام تونل رو پر کرده بود . اشک مشکی در اومده بود ولی آپولو نمی خواست دست بکشه . احساس می کرد که دوباره تونسته موثر باشه چون دوباره همه داشتند به اون نگاه می کردند و اینکه چطور جان آدمها رو نجات میده ...

تونل داشت تموم می شد . ماشین خسته و بی رمق ناگهان به طور وحشتناکی روی آپولو قرار گرفت و پایش بدن آپولو را خورد کرد ...

 آره ... آپولو مرد ... ولی موقع رفتن بر روی صورتش لبخند بود ...

 

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٥/٢/٩