نفس نفس زنان می رفت به سمتش . آره . از دور بهش چشمک زده بود و باهاش عشق بازی کرده بود .وقتی رسید پیشش ناخودآگاه بر روی بالاترین نقطه قرار گرفته بود ... بر لبه صخره های قله ایستاد . بادسرد و بارون بهاری صورتش را نوازش میداد و خورشید از پشت ابرهای سیاه صورتش را قلقلک می داد . باید خدا را شکر کرد به خاطر اینکه بهت اجازه میده که یکبار دیگه بهش نزدیک بشی .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اين هم گزارش برنامه جنگل ابر - فروردين ۱۳۸۵


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٥/٢/۱٧