عینک آفتابی رو کنار زدم تا بهتر بتونم خورشید خانم رو ببینم ... به سمت سلف غذاخوری حرکت کردم . ذهنم آشفته می زد . به همه چیزهایی که بهم می گذشت فکر می کردم ... سینی غذا رو برداشتم و دیدن چهره آشپزها و غذایی که توی سینیش می ریختند جزئی از زمان شده بود . هر کدوم از آشپزها شبیه همون غذایی بودند که پخش می کردند . اونی که برنج چرب شده می ریخت پوستی چرب و عرق کرده داشت . اونی که خورشت میریخت پوستی در هم برهم و عجیب داشت و اونی که نون می ذاشت هم صورتش مثل یه تیکه نون خشک بود . آنقدر درگیر ذهنم بودم که یادم رفت میزان غذایی که برایم می ریزند رو مشخص کنم آخه همیشه می خواستم که برنج برام کمتر بریزند . تا به خودم اومدم دیدم که یک سینی پر از برنج و خورش جلوی رومه . چاره ای نبود . کلی تلاش کرده بودم تا توی درسها و امتحانا یه مقدار وزن کم کنم و همش می تونست خیلی راحت به حالت اول برگرده ...

نصف بیشتر غذا رو خورده بودم . داشتم توی ذهنم آرامش رو تمرین می کردم . خیلی چیزها رو با خودم میگفتم  و با خود تکرار می کردم .  ناگهان نگاهم به صورت برنج کوچولوی کنار بشقاب افتاد ... یه چیزی رو می دونی برنجها خیلی دل نازکند و زود از بغض به اشک می رسند ... برنج کوچولو خیلی بدجور گریه می کرد . میدونی چی می گفت ؟ اون با هزاران سختی و تلاش تونسته بود بیاد توی بشقاب ... توی نگاهش زحمت شالیکاران دیده می شد . توی صورتش غوطه ور بودن در آب و آفتاب و باران خوردن نهفته بود . توی صورتش قدرت و عظمت خدا نهفته بود ... وقتی برداشت می شد به هزار امید داخل توبره های شالیکاران رفته بود . اون نمی دونست که چطور ولی دوست داشت که موثر باشد . دوست داشت به درد بخورد و الان می بایست می رفت توی سطل آشغال غذاهای  دانشگاه ... یاد حرف مادر بزرگ یکی از دوستام افتادم که می گفت ... هر دونه برنج با هفت تا قل هو الله به عمل میاد ... پس باید کار درست رو انجام می دادم ...

پس از این به بعد غذا را به اندازه ای بریز که مورد نیازت هست و اگه برنجی ته بشقابت جا موند بدون که اون برنج بزرگترین ناراحتی رو توی دنیا داره و بدون که تو بزرگترین خیانت کننده به اون یکدونه برنجی ...

درسته که زیادند ولی هر کدومشون با هزار امید اومدند تو بشقاب ...

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٥/٢/۳۱