نسیم ملایمی در آفتاب تند تابستانه ، گونه هایش را آروم می کرد . مثل بهترین لحظه هایی که داشت ...

سبزی چمنزار چشمانش را نوازش می داد ...

صدای طبیعت به گوشش آرامش می داد ...

بوی تازگی به مشامش می رسید ...

وتو آن بالا بودی ...

و از پایین بهت نگاه می کردم ...

منتظر یک لحظه بودم تا پیش تو بیایم ولی نمی شد ... آخه میدونی . تو تو آسمونایی و من توی زمین .

گرچه اینقدره با مرامی که بالاخره پیشم اومدی ...

میدونی ...

خیلی مخلصتم ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٥/٥/۱٢