گزارش رودخانه نوردی – سفید رود

مسئولیت اجرای برنامه زیر بر عهده خودتونه ... مواظب باشید .

آخرین باری که این برنامه رو اجرا کردم برمیگرده به 2 سال پیش . وقتی که با یک طرح عجیب و غریب یک قایق درست کردیم . اسم قایق رو گذاشتیم آلفا و رودخانه سفید رود را باهاش طی کردیم . البته اون قایق ایراداتی داشت که وقتی در عمل از آن استفاده کردیم متوجه آن شدیم . این بار تصمیم گرفتم که روی طرح بیشتر کار کنم . با  چند تا از دوستان تصمیم گرفتیم که این پیمایش پر هیجان را دوباره انجام دهیم . این پروژه چند مرحله دارد .

فاز اول : جمع کردن آشغالها و پاکسازی رودخانه کرج

مرحله اول جمع کردن آشغال از اطراف شهر و پاکسازی رودخانه های اطراف است . بنابراین یک روز گرم تابستانه در هنگام غروب به حومه کرج و اطراف رودخانه کرج می رویم . قسمتهایی از رودخانه که آب روانی دارد تمیز است ولی برخی قسمتها که آب آن سرعت کندی دارد وحشتناک کثیف است .

هر جور آشغالی که بخواهید می توانید پیدا کنید . آشغالهایی که سالها در آن جا مانده اند و آشغالهایی که جدیداٌ به آن اضافه شده اند . معلوم نیست که انسان با این سرعت به کجا می خواهد برود ؟ به هر حال شروع به جمع کردن و پاک کردن بستر رودخانه می کنیم . نتیجه کار جمع کردن حدود 150 ظرف آب است که آنها را در داخل مشمای تمیز انداخته و با ماشین به خانه می بریم .

مرحله بعد آماده کردن قایقها است . واقعیت این است که رودخانه سفید رود به دلیل اینکه رودخانه بزرگ و وسیعی است در برخی قسمتها واقعاٌ کم عمق و در برخی قسمتها فوق العاده عمیق است . در بعضی جاها جریان آب کاملاٌ آرام و آرامش دهنده و در برخی جاها فوق العاده سریع و گردابی همراه با موجهای خروشان است . تنها وسیله ای که می تواند با این شرایط مبارزه کند ظرفهای آب و نوشابه است که به راحتی نمی ترکد و از بین نمی رود . بنابراین قایق ما باید از این ظرفها ساخته شود .

در مورد نوع طراحی قایقها ، این بار ابتکار بیشتری به خرج دادیم و نقاط ایمنی قایق  رو بالا بردیم و این باعث شد که قایقی که ساختیم بدون هیچ مشکلی تا آخر مسیر همراه ما باشد .

فاز دوم :

دوختن قایقها !!

وسایل مورد نیاز :

گونی 40 کیلویی آرد ( برای هر نفر  3 عدد ) – ظرف نوشابه یک و نیم لیتری ( برای هر نفر 42 عدد ) -  سوزن و نخ جوآل دوزی ! – طناب پلاستیکی 4 میلی متری – گونی 120 کیلویی ( هر نفر یک عدد ) – یک عدد برزنت - مشما ( به مقدار لازم ) – تویوپ کامیون سالم ( 1 عدد ) J

برای آماده کردن قایق به اتفاق یکی از دوستان وسایل را آماده کرده و آماده دوختن شدیم . گونی آرد از همین گونی های عادی است که در آرد فروشیها دیده می شود و هر کدام را می توان با 100 تومان تهیه کرد . اما درون هر کدام از این گونیها ، 42 تا ظرف جا می شود . ظرفها را باید جوری چید که شکل کلی گونی شبیه به یک پشتی صاف  باشد . به عبارت دیگر ظرفها تمام فضای گونی را پر کنند و هیچ ظرفی بر روی ظرف دیگر نیفتد . برای اینکه ظرفها بر روی هم نلغزند می توانید آنها را پشت به پشت بگذارید . به این صورت که دو ردیف عمودی 6 تایی را پشت به پشت چیده و دو ظرف را نیز به صورت افقی زیر آنها قرار می دهیم . این ظرفهای افقی برای وصل کردن گونی به تیوب می باشد و در حقیقت یک نقطه اتکا است . سپس باید ظرفهای قرار داده شده را به صورت شبکه ای دوخت . یعنی هر ظرف را به صورت جداگانه توسط سوزن و نخ جوآل دوزی می دوزیم تا اگر یک قسمت گونی پاره شد و یکی از ظرفها بیرون افتاد بقیه ظرفها توسط نخ در جای  خود نگاه داشته شوند . برای اینکه بتوانیم وزن یک نفر را بر روی آب مهار کنیم باید 3 تا از این گونیها را تهیه کرده و مجدداٌ این 3 تا گونی را به هم بدوزیم . گونیها را روی هم قرار داده و آنها را به هم می دوزیم . این کار ، وقت گیر است و حوصله می خواهد ولی فکر کردن به لذتی که بعداٌ نصیب ما می شود باعث می شود که با حوصله و تامل این کار را انجام دهیم . وقتی که 12 گونی را آماده کردیم و آنها راسه تا سه تا روی هم دوختیم کمی خیالمان راحت شد . در حقیقت قسمت سخت کار همین بود . حال باید گونیها را به تویوب متصل می کردیم . تویوب را در وسط گذاشته و دور آن را توسط برزنتی که تهیه کرده بودیم ایمن می کنیم تا در رودخانه بواسطه برخورد با چوبها  و سنگهای تیز نترکد . تویوب در حقیقت محل وسایل و کوله های ما و مرکز ثقل قایق ما است . بعد از کشیدن برزنت روی تویوب محلهایی از برزنت که باید طناب اتصال به گونی از آن رد شود را سوراخ می کنیم . حالا هر گونی را توسط دو طناب پلاستیکی که از درون برزنت ها رد شده است به تیوب وصل کرده و محکم می کشیم و گره می زنیم . بعد از متصل کردن  هر چهار محل نشستن ( گونیها ) روی تیوب  را بوسیله طناب پلاستیکی شبکه بندی می کنیم . این کار برای این است که بتوانیم کوله هایمان را بر روی این قسمتها قرار دهیم . حالا همه چیز حاضر است تا ما بتوانیم برنامه خود را اجرا کنیم .

PLUS

صبح روز پنج شنبه قایق را به محل امامزاده هاشم می بریم . در محل کمی وسایل را مرتب کرده ، کوله ها را عایق بندی می کنیم و آماده می شویم که قایقمان را که اسمش Plus هست داخل آب بندازیم . افراد محلی با تعجب جمع شده و دائماٌ سوال می شود که داخل این گونیها چیست و دائماٌ چهره های متعجب را مشاهده می کنیم که باورشان نمی شود ما می خواهیم با ظرف نوشابه تا دریا برویم .

قایق را آماده می کنیم . کوله ها را روی تویوب چیده و کاملاٌ طناب کشی می کنیم تا در تلاطم آب به درون سفید رود نیفتند . هر کدام از بچه ها روی یک گونی سوار شده و آماده حرکت می شویم . به عنوان نفر آخر تویوب را نگه داشته ام تا Plus حرکت نکند . به محض آماده شدن بچه ها بر روی گونی خودم پریده و قایق را ول می کنم . جریان رودخانه در فرصت کمی ما را به وسط می کشاند . هیجان کار فوق  العاده بالا است و یکی از دوستان که کمی هول کرده بود از روی گونی خود به صورت برعکس درون آب می افتد . صدای خنده همه بلند می شود . در حقیقت جلیقه های نجات ، در این برنامه واجب هستند . به هر حال وضعیت مرتب شده و افراد کنار رودخانه با جیغ و داد و سوت ما را بدرقه می کنند . کمی پارو زده و خود را در وسط تلاطم رودخانه قرار می دهیم . سرعتمان چیزی حدود 5 کیلومتر بر ساعت است . بچه ها تا با قلق گونی ها آشنا بشوند کمی طول می کشد و در طول این مدت هر وقت که یکی از بچه ها چپ می شود و درون آب می افتد برکشتن او به روی گونیش کمی خنده دار است . در حقیقت مثل این می ماند که بخواهی روی پالون الاغی بپری که سفت نشده است . و اگر از این ور بپری از آن ورد می افتی پایین . به هر حال با شوخی و خنده راه را ادامه می دهیم  . ناگهان از دور یک سد بند کوچک را می بینیم که با چوب و فلز ساخته اند . نمیدونم کی درستش کردند چون دفعه قبل چنین چیزی نبود . به هر حال کلی ما رو به دردسر انداخت . قایق باسرعت زیاد به سمت سد بند رفت و به دیواره اش برخورد کرد و یکی از بچه ها افتاد توی آب . آب با شدت همه ما را به سد بند می کوبید . هر چقدر پای خودمان را به دیواره سد بند می کوبیدیم تا از آن فاصله بگیریم تاثیری نمی کرد . در حقیقت قدرت طبیعت خیلی بیشتر از قدرت عضلات ما بود . به  هر حال با هر بدبختی که بود یک سوراخ به اندازه تویوب در طول سد بند پیداکردیم و با بدبختی و پا زدن به دیواره خود را به آن رساندیم . رد شدن از سوراخ هم مکافات بود . من نفر اول رد شدم و آب با فشار زیاد می خواست من را ببرد که یک میله ای که از آب بیرون آمده بود را با تمام زورم گرفتم و بعد گونی را کشیدم تا پلاس هم رد شود . کمی طول کشید ولی خیلی پرهیجان بود . پلاس بالاخره رد شد و بقیه بچه ها هم یکی پس از دیگری از درون حفره با شدت بیرون می افتادند . صحنه جالبی بود . دوباره آب آروم شد و ما فرصت کردیم که کمی وسایلمون رو مرتب کنیم . روی آب آروم پیش می رفتیم و لذت می بردیم . هر کی برای خودش خلوت کرده بود . آرامش آب فوق العاده است . تصمیم گرفتم کمی شنا کنم . خارج شدن از قایق پلاس مثل غوص زدن غواصها است . یعنی باید از پشت با سر وپشت بدن به سمت عقب شیرجه بزنی . در غیر اینصورت خیلی سخت می شود . به هر حال شنا در آب بسیار لذت بخش است . کمی شنا می کنم و دوباره به روی پلاس برمی گردم . سوار شدن واقعاٌ سخت است . به هر حال با هر سختی که بود  سوار می شوم . چند جریان خروشان و آروم دیگر را نیز رد می کنیم . لاک پشتهایی که در کنار رودخانه هستند با دیدن ما بلافاصله به درون آب شیرجه می روند . ماهیها در کنارمان از آب بیرون می پرند و با دیدن ما کپ کرده به سرعت به درون آب فرو می روند . بعضیهاشون هم که اهل شوخی هستند از روی پاهای ما به اینور و آنور می پرند . مرغابیها و لک لک ها و انواع پرنده های زیبایی که در منطقه هستند خیلی از ما نمی ترسند و ما می توانیم از نزدیک زیباترین پرنده هایی که تا حالا دیده بودیم را در حالت آزاد ببینیم . همه چیز لذت بخش است . نزدیکای غروب است . خورشید آماده است تا در گوشه آسمان فرو برود . رنگ خورشید قرمز رنگ شده است و رد آن از ابتدای آب تا امتدادی که به ما می رسد کشیده شده است . سمت شرقمان جنگلهای فوق العاده زیبا و انبوه و سمت راستمان باغهای زیبا و مردابهای فوق العاده قشنگ است . در دوردستها سد سنگر دیده می شود . هوا کمی گرگ و میش شده است . در تاریکی هوا مسیر را ادامه می دهیم . با وارد شدن به داخل محدوده سد به ناگهان سرعت پلاس فوق العاده کم شده و ما باید قبل از اینکه به سد برسیم از آب خارج بشویم تا قایق را دوباره بعد از سد به داخل آب بندازیم . هوا دیگر کاملاٌ تاریک شده است ... ناچاراٌ باید به داخل آب پریده و قایق  را با شنا به ساحل برسانیم . کار سختی است . به هر حال هر کدام یک طرف پلاس را گرفته و آن را به سمت ساحل می کشیم . از بین نیزارهای بلندی که در اطراف ساحل بالا آمده اند و حالت مرداب مانندی ایجاد کرده اند شنا می کنیم . عمق زیاد است و نیزارها در برخی جاها به پا گیر می کنند و تمایل دارند که ما رو برای شام به پایین دعوت کنند ولی ما تعارفی هستیم و قبول نمی کنیم و با زور پاهای خود را آزاد می کنیم . به هر حال حضور جلیقه ها هم بی تاثیر نیست . حرکت خود را ادامه می دهیم . هنوز هم عمق خیلی زیاد است و باید شنا کنیم . از دور نور یک خانه را می بینیم . یکی از دوستان به شوخی می گوید اونجا هتل است . همه می خندیم و تصمیم می گیریم که شانسمان را برای شب مانی  در آن هتل امتحان کنیم . از بین نیزارها عبور می کنیم . منطقه کمی وحشت آور ولی در عین حال آرامش بخش است . عمراٌ کماندوهای آمریکایی هم اون موقع شب از بین اون مرداب رد نمی شدند J به هر حال به کنار ساحل رسیدیم . نمی دونم امیدوارم خرچنگی ، قورباغه ای ، چیزی رو له نکرده باشیم . لبه ساحل هم فوق العاده گلی است و با بدبختی از آنجا بالا می رویم  و پلاس را هم بیرون می کشیم . در حقیقت ما در حیاط یک خانه بیرون آمده ایم . فرض کنید شما در خانه تان نشستید و ببینید چها ر تا آدم ... از  زیر مرداب بیان بیرون توی حیاط شما !! واکنش شما چیه ؟ منکه قاطی می کنم ولی برخورد صاحب خانه خیلی مهربانانه بود .  در حقیقت ابتدا قرار شد که بچه ها کنار قایق بنمانند و من بیام تا با صاحب خانه صحبت کنم . می ترسیدم صاحب خونه پیرزنی چیزی باشه خدای نکرده سکته بزنه چون لباسام و قیافم واقعاٌ وحشتناک شده بود . لباس سرتاسر خیس ... کوله سیاه به پشت و جلبکها و خزه هایی که به تمام لباسام چسبیده بودند و دوستانه ولم نمی کردند چهره جالبی ساخته بودند . گرچه با این قیافه حال می کردم ولی مطمئن بودم که اگر یه غریبه منو ببینه که از توی حیاطش اومدم بیرون سکته می زنه . به هر حال با چند تا یا ا... و صاحب خونه کجایی و از این جور حرفا نزدیک شدم تا از لحاظ روانی متوجه بشه که من انسانم . بعد هم سعی کردم تا با حرفهای دوستانه که مهمون نمی خوای و از این جور حرفها نزدیک شم . اون موقع بود که یکی از مردهای خوش مرام زندگیم رو دیدم. یه آقایی که فامیلش پروانه بود و با من خیلی دوستانه برخورد کرد . البته خیلی تعجب کرده بود که از کدوم طرف اومدیم ولی با دیدن لباس متوجه شد که از وسط آب اومدیم . اگه می خواستیم شب بیرون بخوابیم پشه ها تا صبح تمام خونمون رو مصرف می کردند و من قصد داشتم که اگه بشه یه اتاق بگیریم . آقای پروانه خانه پیرزن همسایه رو نشونم داد و گفت اونجا یه اتاق خالی دارند . برو ببین بهت میده یا نه ؟ خلاصه با تشکر رفتم و آروم در فلزی خانه پیرزن رو زدم . یه صدای محلی که صاحبش پیرزن بود با لهجه شمالی یه چیزی گفت که فکر کنم معنیش این بود که پدرسوخته چرا اینموقع شب مزاحم میشی . خلاصه تا با لهجه فارسی شروع کردم به صحبت دیدم پیرزنه اومد دم در . بنده خدا تا قیافه منو دید سریع برگشت تو و یه چیزی به شمالی گفت که فکر کنم معنیش این بود که برو گشمو کثیف J به هر حال البته موقعی که داشتم می رفتم از پشت یه چیزهایی گفت که فکر کنم معنی اونها هم این بود که پسرم . من نمی تونم به یه آدم با این سرو وضع اعتماد کنم و به هر حال ببخشید . البته اون خانم رو کاملاٌ درک کردم . به هر حال به حیاط دوستمون برگشتیم . وقتی فهمید اتاق گیر نیاوردیم بهمون گفت که شب رو پیش من بمونید ! رفتم بچه ها رو صدا کردم و وسایلمون رو توی حیاط این آقای مهربون پهن کردیم و شروع کردیم به عوض کردن لباسها . این مرد مهربون بلافاصله حموم رو آماده کرد و هیچی لذت بخش تر از اون نبود که یه دوش آب گرم بگیری . بعدشم که یه اتاق عالی و یه دل بزرگ که پذیرای ما بود . به هر حال این دوستمون بهمون خیلی حال داد ...واقعاٌ مردونگی به خرج داد و برام جالب بود که در قبال این همه محبت که به ما کرد هیچی از ما نگرفت . به هر حال دنیا خیلی کوچیکه و حتماٌ یه روزی براش جبران می کنیم . شب خسته بودم . توی ذهنم با هزاران مشکلی که داشتم کنار می اومدم ... سعی می کردم آروم باشم و به یاد همه چیزهایی که دوست دارم لذت ببرم . بچه ها هم سرحال بودند . ...

صبح شده بود . با سرعت از خونه بیرون اومدم . در حیاط باز بود و به سمت سد دویدم ... آره ! طلوع خورشید رو از دست ندادم . قبل از اینکه خورشیدخانوم از دوردستهای شرق و کوهها و جنگلهای انبوه سرش رو بیاره بیرون تونستم کنار سد باشم . خورشید آروم بیرون می اومد . همه جا سرسبز بود و نسیم ملایمی می وزید . رودخانه به شکل قشنگی در اومده بود و نسیمی که بر روی سد می وزید شکل آب  را در بعضی جاها کمی درهم کرده بود . خورشید از دور همه جا را گرم و روشن می کرد و آسمون آبی نوید یه روز قشنگ رو میداد . ..

میدونی... خیلی لذت بخشه که احساس کنی تو اولین نفری هستی که اشعه خورشید رو لمس می کنی ...

 

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٥/٦/۱٠