More about Francesco & Giovanni

اين چند روزي كه سوئيسيها در پل خواب بودند خيلي با هم رفيق شده بوديم . وقتي مطلع شديم كه ساكسيفون 1 ميليون توماني و چندين سي دي اورجينال و دوربين شكاري Canon آنها را ازشان دزديدند خيلي ناراحت شديم . راستش بهشون گفته بوديم كه بايد ماشين را در رستوران محمد پل خوابي بگذاريد ولي گوش نكرده بودند و اين بلا بر سرشان آمد . What a shame !!

به هر حال من و هادي تصميم گرفتيم تا زماني كه آنها در كرج هستند تا مي توانيم ميهمان نوازي كنيم و كاري كنيم كه اين مساله را فراموش كنند . هادي يك روز كامل را پيش آنها رفت و كم كم اعتماد از دست رفته آنها نسبت به ايرانيها دوباره بدست آمد . آنها را يك روز به كرج دعوت كرديم . به بازار رفتيم و براي آنها خريد كرديم و همچنين مقداري صنايع دستي و يك عكس يادگاري براي آنها آماده كرديم . بعد همگي به خانه ما آمديم . به اينترنت وصل شدند و مطالب سايتشان را به روز كردند . تا ساعت 12 خانه ما بوديم . بعد همگي تصميم گرفتيم پاي كوه عظيميه برويم تا شب آنجا بخوابيم . قرار بود من همراه آنها بروم ولي زود برگردم . ولي وقتي پاي كوه رسيدم و نسيم سرد شبانه و چراغهاي شهر را ديدم تصميم گرفتم من هم شب آنجا بمانم . كمي با آنها صحبت كرديم . از فرانچسكو در مورد پاكت سيگاري كه در ماشين بود سوال كردم و گفتم سيگاري هستي ؟! گفت نه ! گفتم پس جو سيگار مي كشه / گفت : نه . گفتم پس سيگار براي كيه ؟! فرانتو گفت وقتي ما كارمان گير افتاد از اين سيگار به ديگران تعارف مي كنيم و يك خاطره عجيب و غريب !‌ گفت : وقتي در تهران بودند يك كارگر با فرقون جلوي ماشين آنها را مي گيرد و هر چه آنها اصرار مي كنند كنار نمي رود . آخر آنها با يك نخ سيگار سر و ته ماجرا را هم مي آورند !!

جو كمي شيطون بود و از اينجور آدمها كه به قول معروف مي گويند طرف هرگز كم نمي آوره ! ولي فرانتو با آن قيافه مظلوم وشبيه ايتالياييها خيلي محجوب بود . خيلي آهسته صحبت مي كرد و كوچكترين سخن بيهوده اي نمي كرد . فرانتو از من پرسيد : دوست دختر داري !؟ گفتم يك زماني داشتم ولي الآن آواره ام J . به من گفت نگران نباش من هم دوست ندارم . نظر او را درباره رابطه پسر و دختر در محل خودشان پرسيدم . به من گفت در محله ما رابطه يك پسر با بيش از يك دختر بسيار زشت است . ( و بالعكس ) البته مساله دوست شدن آنها با هم جدا از اين مسائل است . اين مساله را با كشور خود مقايسه مي كردم كه فلان پسر !! هنوز از سر اين قرار نيامده سر قرار بعدي مي رود و فلان دختر !! از اينكه يك پسري را دودر كرده كلي احساس رضايت مي كند !! بگذريم . فرانتو و جو چون خسته بودند خوابيدند و من و هادي چند ساعتي پاي كوه قدم مي زديم و صحبت مي كرديم بعد همگي داخل فولكس واگن آنها خوابيديم . جو مي گفت اين اولين بار است كه چهار نفر در ماشين مي خوابند . صبح همگي رفتيم و كله پاچه خورديم . 2 تا شلوار كردي هم براي آنها خريديم . به نظر جو آدم توي اين شلوار خيلي با عظمت تر به نظر مي رسد . همچنين يك دوربين شكاري جديد تهيه كردند و به خانواده خود در سوئيس زنگ زدند . به قول هادي جو آنچنان با مادرش صحبت مي كرد كه آدم گريه اش مي گرفت . شبي ديگر نيز در خانه يكي از دوستانم ( كيوان ) بوديم و آنها حمامي گرفتند و شام در كنار هم بوديم .

به هر حال ما به جو چند كلمه فارسي ياد داديم تا در مسير بتوانند تا حدي با مردم ارتباط برقرار كنند . يكي از اين كلمات هم كه جو ياد گرفته بود اين بود : ساكسيفون بردن !! به هر حال روزي كه از هم جدا مي شديم فكر كنم جو تا حدي ساكسيفون گرانقيمت خود را فراموش كرده بود . البته آنها هم براي ما يادگاريهايي گذاشتند . جو و فرانتو به حدي انسانهاي سالمي بودند كه من و هادي در اين چند روزه به آنها بسيار عادت كرده بوديم و همچنين آنها به ما . به هر حال لحظه اي كه براي خداحافظي همديگر را بغل كرديم احساسات كمي اذيتمان مي كرد . به هر حال به اميد موفقيت آنها در اين سفر و بازگشت آنها با دستان پر ، آنها را به خدا سپرديم . عكسهايي از صعود آنها در سختترين مسير پل خواب را بعداً در اين وبلاگ خواهم گذاشت .

چند نكته :

با مقايسه اين كشورها بعضي مواقع آدم احساس مي كند به عنوان يك انسان حقوقي دارد .

يك راننده تاكسي كه سوارش بودم وقتي ماشين جلويي با بي خيالي تمام وسط خيابان مسافر ميزد از ته دل گفت : خدايا ! چرا ما رو توي ايران آفريدي . اينهمه جا !!

فرهنگ پوسيده اين مردم كه هيچ نشاني از فرهنگ مقدس و برتر ايرانيان باستان را ندارد باعث مي شود كه گاهي موقع بحث كردن احساس كني خيلي كم آورده اي !

اين تصوراتي كه درباره مردم كشورهاي ديگر در ذهن ما بوجود آمده همش تخيلاته !! من در برخوردهاي مختلفي كه با اين افراد داشته ام متوجه شده ام كه آنها خيلي از ما پاكتر ، صادقتر ، سالمتر و با هدف تر هستند . آنها خيلي رك هستند و هيچگونه تعارفي با كسي ندارند . دروغ گفتن را بسيار زشت مي دانند و صداقت براي آنها بسيار اهميت دارد . من فكر كنم كه اگر حمله اسلحه در ايران مجاز شود در عرض يك روز هم جمعيت كشور كويت شويم !! به هر حال موقع ترك ما و رفتن به سمت شهر بعدي آنها از اقامت خود در كرج بسيار راضي بودند و فكر كنم جو ، تا حدي آن ساكسيفون را فراموش كرده بود .

اينم يه نوع زندگيه ديگه ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٢/٥