وقتی به عشق ديدن بهار سرسبز ميری و با زمستونی مواجه ميشی که پررو پررو هنوز نرفته که هيچ ، تازه فاميل هم شده يه مقداری کسل ميشی ولی تهش می فهمی که همه چی يه جورايی قشنگه ...

هر وقت از زندگی نا اميد شدی ، شرمنده شو ...

يه رديف ردپای انسانها و يه رديف مال حيوونه ... می بينی هر دو تا از يه جا شروع کردن ...

 قلعه موران ...

هر کسی برای خودش بروبيايی داره ...

راه رفتن به سمت بی نهايت ...

هر سختيی می تونه يه پايان خوب داشته باشه ...

تا حالا روزی رو ديدی که خورشيد از طلوع کردن خسته بشه  ....

و صورتی که به دوردستها می نگرد ...

عکسها : جنگل ابر ، فروردين ۸۶

 

 

 

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٦/٢/۱٠