اونجا نشسته بود ... زير آسمون تاريک شب ولی نور شهر همه جای کوه رو روشن کرده بود .نسيم ملايمی می وزيد و بدنش رو خنک می کرد ... اين بار ديگه فقط اون و خدا و  مشکی نبودن ... يکی ديگه هم بود ... و بودن ، قشنگتر شده بود ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٦/٢/۱٠